<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خوانده شده</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/</link>
<description>یا اله العالمین</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 20:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خسران بزرگ!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>دارم سعي مي كنم بعد از چند ماه تنفس در فضاي غمبار و هيجان­زده ي سياست برگردم به آرامش ادبيات. شروع كرده ام به سروسامان دادن چند طرح داستاني قديمي كه به حال خود رها شده اند.  پشت سر هم رمان مي خوانم. ورود به هر نوع خبرگزاري را قدغن كرده ام و اكتفا كرده ام به دو روزنامه ي ايران و اعتماد آن هم هفته اي دوبار. بحث سياسي هم نمي كنم. اگر چه پيشرفت فوق العاده اي نداشته ام اما همين قرار گرفتن در فضاي آرام و عميق داستاني خودش كمك بزرگي است براي فهم آثار برتري كه اين روزها مي خوانم. از روي «سياهه ي صد» اميرخاني شروع كرده ام به خواندن رمان هايي كه نخوانده ام. آثاري كه اگر چه خواندنشان كمي دير شده است اما حداقل اين مزيت را دارد كه در بيست و پنج-شش سالگي دارم اينها را مي خوانم. (آخر هم نفهميدم پنج يا شش!) يعني از يك پيري به درد بخوري براي فهم آثار برخوردارم. الان وقتي به آثاري كه سالها پيش خوانده ام فكر مي كنم مي بينم چيز زيادي ازشان يادم نيست و بعضي اوقات حتي مضمون آثار را به خاطر ندارم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرجان يك داستان واقعي به شدت تلخ تعريف كرد كه يكي از دوستانش برايش گفته بود. واقعه آنقدر تلخ بود كه هر دومان بي اختيار براي قهرمان قصه گريستيم. در يكي از روستاهاي محروم اتفاق مي افتد. از ديشب تا حالا، واقعه مثل زالو به روحم افتاده و ول كن نيست. دلم مي خواهد هر چه زودتر راهي براي نوشتنش پيدا كنم. آخر داستاني نيست كه بشود به سادگي تعريفش كرد. خودش بايد راه را نشان بدهد. به پختگي عميقي نياز دارد كه حس مي كنم خالي از آنم. اگر چه عزمم را براي نوشتنش جزم كرده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آخر همان دغدغه ي هميشه گي. و آن بي نظميِ در امور. اين اصلاح الگوي مصرف كه حضرت آقا فرموده اند به نظرم در اولين گام مربوط به وقت آدم هاست كه كمتر قدرش را مي دانيم. اصلاح الگوي مصرف زمان! . اين كه 24 ساعت مي گذرد و آدم نگاه مي كند مي بيند هيچ كار درست و حسابي در پرونده اش ندارد خيلي زيان بزرگي است.  همان والعصر! كه ان الانسان لفي خسر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=news-box-one&gt;
&lt;DIV class=NewsSubTitle&gt;&lt;SPAN id=ctl00_FirstPosition_subTiltetxt&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;H2&gt;&lt;A id=ctl00_FirstPosition_NewsLink href=&quot;http://khabaronline.ir/news-22708.aspx&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آگهی فروش خانه: استخر معلق 850 متری/باغ حیوانات/ 7واحد پارکینگ، 7متر ارتفاع سقف!&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;DIV class=news-lead&gt;
&lt;DIV class=news-content&gt;&lt;SPAN id=ctl00_FirstPosition_ServiceName&gt;جامعه &gt; آسیب ها&lt;/SPAN&gt;  - روزنامه جمهوری اسلامی آگهی فروش یک خانه در تهران را که در یک روزنامه منتشر شده به شرح زیر نقل کرد:&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;« گرانترین نقطه شمیران ایده آل خریداران خاص 351 متر ـ 860 متر ـ ارتفاع سقف 7 متر ـ 2000 متر لابی مجلل ـ رستوران اختصاصی ـ اتاق کنترل امنیتی ـ پناهگاه زیرزمینی ـ زمین مینی گلف ـ تنیس ـ بسکتبال ـ پیست کارتینگ ـ باغ پرندگان ـ 850 متر استخر معلق ـ در طبقه دهم ـ 1200 متر دریاچه مصنوعی ـ 70 متر واحد خدمتکار ـ خودپرداز بانک ـ روم سرویس 24 ساعته ـ 7 واحد پارکینگ ـ پد هلیکوپتر ـ 1500 متر روف گاردن و دید ابدی تهران ... »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نقل از خبر آنلاین&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=clear&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 08:04:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذرت مكزيكي ام را مي گيرم و از صف مي آيم بيرون. مثل هميشه اول ليوان را به صورت نزديك مي كنم تا عطر ذرت خوب بپيچد توي سرم. بعد اولين قاشق را تو دهان مي گذارم. قاشق را توي ليوان مي چرخانم تا ادويه جاتش خوب  هم بخورد. قاشق دوم را كه بالا مي آورم صداي ريز بچه گانه اي توي سرم مي پيچد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بخواهم ردّ صدا را بگيرم مثل گربه از بغل پايم رد مي شود و راهم را سد مي كند. كچل است با چند تايي فال توي دستش. صورتش زخم و زيرهاي كهنه زياد دارد. پوستش گندمي جرم گرفته.  انگار نوارش گير كرده باشد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟ تو رو خدا به من هم ذرت مكزيكي بده! يه قاشق از اون ذرتت به من هم بده!!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس مي كنم آن يك قاشقي هم كه خورده ام دارد برمي گردد! خشكم زده و دارم نگاهش مي كنم. قدش به زور تا كمرم مي رسد. اما صدايش به سرعت قد مي كشدو مثل ميخ توي گوشم مي رود. حس مي كنم همه ي دنيا سكوت كرده و دارد به من و اين صدا نگاه مي كند.  دست مي كنم توي جيب و يك دوهزارتوماني در مي آورم. مي نشينم روبروي بچه و نگاهش مي كنم. اما او نگاهش روي دوهزارتوماني قفل شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گويم:«دلت ذرت مي خواد؟!» بي آنكه نگاهش را از پول بردارد سرش را تكان مي دهد. پول را به سمتش مي گيرم و مي گويم:«برو برا خودت يكي بخر!|» بچه مي خندد و  پول را مي گيرد و به سمت ذرت فروشي مي دود. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام برمي گردم و به صف ذرت نگاه مي كنم. از بچه خبري نيست. كمي آن طرف تر مي بينمش كه به كسي آويزان شده و انگار نوارش گير كرده باشد مدام مي گويد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!...» &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:06:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>سرخوردگی &lt;STRONG&gt;راوی&lt;/STRONG&gt; از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی كه نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم كاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال كوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریك و سفیدش را روی هم انداخت. عینك دودی را از كیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمكت گذاشت...»&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می كند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده كه به شدت از اعتقاداتش دفاع می كرده؟! و حالا...!  معلوم نیست.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفن متن کامل را در &lt;A href=&quot;http://www.louh.com/content/3406/default.aspx&quot; target=_blank&gt;لوح&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 03:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان بزرگ</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>مامان بزرگ ديگر مامان بزرگ نيست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نی نی شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر نی نی كه بايد عوضش كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; غذا دهانش بگذارند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببرندش حمام،  ناخن هايش را بگيرند، موهايش را شانه كنند،  لباسش را تنش كنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار به جاي جام، یک پارچ لب پر سركشيده است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 22:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفره هایی که نمی چسبد!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سال گذشته تازه سرباز شده بودم که خورد به ماه رمضان. ساعت دو و نیم صبح بیدار باش می زدند. خیلی زود با وضعیت کامل به صف می شدیم و لخ لخ کنان می رفتیم روبروی غذاخوری می نشستیم. تا نوبتمان شود برویم تو یک ساعتی طول می کشید. اکثرن همانطور نشسته چرت می زدند. اکثرشان روزه نمی گرفتند. همان روز اول یکی از بچه ها فتوا داد که روزه گرفتن بر سرباز حرام است! و به طرز حیرت آوری همه از مراجع قبلی شان اعراض کردند و او را به مرجعیت خویش پذیرفتند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سحری که می خوردیم تا وقت نظافت آزاد بودیم. اکثرن برمی گشتند خوابگاه و نیم ساعت مانده را می خوابیدند. من می رفتم کنار ساحل می نشستم. ساحل تا یگان پانصد متری فاصله داشت. نسیم دریا آرامش عجیبی داشت. همه ی خستگی آدم را با خود می برد. (حسرت می خورم که چرا سیگاری نیستم!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوی بچه ماهی هایی که دریا شبانه با خود آورده بود تمام ساحل را پر می کرد. پادگان غرق در صدای دریا می شد. نزدیک افطار هم که می شد جیره ام را می چپاندم زیر لباسم  و برمی گشتم همانجا. (نمی گذاشتند کسی غذا بیرون ببرد) روی صخره ای که نشان کرده بودم می نشستم و افطارم را باز می کردم. با نان و پنیر و ماسه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سفره های رنگین امسال اصلن بهم نمی چسبد . مطمئنم امسال هم کسی هست که موقع افطار، جیره اش را می چپاند زیر لباسش و می رود روی همان صخره می نشیند و روزه اش را تنهایی با نان و پنیر و ماسه باز می کند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 22:12:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>با عبدالحمید شعرانی نابغه ی ۲۳ ساله که در جشنواره جهانی وبلاگ نویسی مقام اول را کسب کرد  بیشتر آشنا شوید: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خواندن دیرتش باد وقت بگذارید. تلف نمی شود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.dayyertashbad.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دیرتش باد&lt;/A&gt;! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 21:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکار</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posttitle&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;اي شكارچي سنجاقك&lt;BR&gt;امروز او چقدر پرواز كرده بود؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;P align=right&gt;چيو-ني‌&lt;BR&gt;(نور ماه بر درختان كاج. ترجمه‌ي نيكي كريمي)&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 20:26:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکمت واسعه!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مامان بزرگ من مادر یه شهیده. هشتاد و هفت سالشه. من از چهارده سالگی که پدربزرگم فوت کرد تا بیست و سه سالگی باهاش زندگی کردم.  به جرات می گم توی نه سالی که من باهاش زندگی کردم یه رکعت نماز شبش ترک نشد. به نود درصد اهالی محله  ای که توش زندگی می کنه قران خوندن یادداد. سفره ش همیشه به روی فقرا پهن بود. هیچ کس از در خونه ش ناامید بیرون نرفت. صبحی نبود که به فکر یخ تنگ آب نونوایی سرکوچه نباشه. ظهری نبود که به فکر آب و نهار کارگرای ساختمون همسایه نبوده باشه. در کنار همه ی اینها همیشه از خدا یه خواهش داشت. و اون اینکه هیچ وقت زمینگیر نشه. اینکه تا زنده ست محتاج کسی نشه. عزتش باقی بمونه. پارسال که برای قلبش توی بیمارستان بستری شده بود به خاطر بی احتیاطی یه پرستار از روی تخت افتاد و لگنش شکست. زمینگیر شد. توی این یک سال از یه طرف شکرخدا از زبونش نمی افتاد از یه طرف گله و شکایت که چرا این طوری شد. می گفت «خدایا! من فقط ازت یه خواهش داشتم! خواسته بودم زمینگیر نشم. چرا اینطور شدم؟!». با این حال همین که می تونست به زور« واکر» خودشو توی خونه این طرف و اون طرف بکشونه راضی بود. اما چند روز پیش سکته کرد. سکته ی مغزی. یه طرف بدنش کامل فلج شد. الان حرف نمی تونه بزنه. از خودش اختیاری نداره. چشماش هم تا نیمه باز می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم اگه ایندفه با این وضع به خونه برگرده به خدا چی می خواد بگه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ردّ آب!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;یک ماهی می شود باریکه ی آب از ستون پشت کابینت به شکل مرموزی سر می خورد و از زیر ماشین لباسشویی می رود کف آشپزخانه. مرجان هر روز آستانه ی تحملش کم تر می شود. حرصش درمی آید: مرده شور این آپارتمان های ...دررو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوی فرش آب خورده ی آشپزخانه، خانه را برداشته. تمام یک ماه یک طرف این چند روز یک طرف. انگار سوراخ بی پدری که نمی دانیم کدام گوری خودش را پنهان کرده یک هفته ای به اندازه ی یک قرن رشد کرده است. رد آب را می گیرم و می گویم: فاتحه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کابینت ها به دیوار پرچ شده اند. لوله کش می گوید: باید کابینت ها را بکنیم. خوب که وارسی می کند می خندد. می گوید: پرچهای احمقانه پولیکای پشت دیوار را سوراخ کرده! احمقش برمی گردد به کسی که این کار را کرده! می گویم: یعنی طرف نفهمیده؟! می گوید: چرا! اما به روی خودش نیاورده! بعد به جستی می پرد روی کابینت و شروع به کندن پرچها می کند. کابینت از جا کنده می شود. بعد کاشی ها را خرد می کند و با ذوق نشانم می دهد: ببین! دو تا سوراخ! تکه های درشت و کوچک کاشیهای خرد شده توی تمام آشپرخانه پخش شده اند. فرش ها را کنار زده ایم و توی دلم فکر می کنم مرجان چه حرصی می خورد. توی دهانه ی سوراخ ها را چسب مالی می کند. می روم از پشت آیفون زنگ تک تک واحد ها را می زنم که چند دقیقه ای می خواهم آب را ببندم. خانم واحد هشت مخالفت می کند. با صدایی که پیچ و تاب خوران از آیفون به گوش می رسد به لباسهای توی ماشین لباسشویی اش اشاره می کند: اگه آب قطع بشه لباسام رنگ می گیرن! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پانزده دقیقه وقت می خواهد. من قانع می شوم اما لوله کار عجله دارد و بی اعتنا آب را قطع می کند. کار تمام می شود. لوله کش که می رود خانه پر از خاک و سنگ و خرده ریزه جات است. می افتیم به جان آشپرخانه و همه چیز را می سابیم مثل روز اولش. دوباره ظرف ها را می چینیم توی کابینت ها . خرده های کاشی ها را می برم می گذارم سر کوچه. فرش را پهن می کنیم. از خوشحالی چند باری دست می کشم روی دیوار و از اینکه رد آبی نمی بینم ذوق مرگ می شوم. مرجان ته دلش راضی است. لااقل زندگی اش را آب بر نمی دارد. آشپزخانه نو می شود. بوی آب نمی دهد. مرجان از خستگی خوابش می برد. من هم می آیم توی اتاقم و کارم را ادامه می دهم. ساعت سه یعنی پانزده دقیقه پیش  برای نک زدن به یخچال وارد آشپزخانه می شوم. توی نور کم  چیزی روی دیوار برق می زند. نزدیک که می شوم رد آب پوز خند می زند. خنده م می گیرد. خوب است که مرجان خواب است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 00:07:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
