<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خوانده شده</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/</link>
<description>یا اله العالمین</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 21:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>این عکس را سال ۸۲ توی یکی از روستاهای اطراف کرج(برقان) گرفتم. همان موقع اسمش را گذاشتم : تنهایی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 507px; HEIGHT: 776px&quot; height=1165 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://up.iranblog.ir/3/1258838978.jpg&quot; width=706 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 21:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه هاي لعنتي!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>توي اين دنياي لعنتي از هيچ كس و هيچ چيز به اندازه ي بچه ها نهراسيده ام. از قيافه هاي آفتاب سوخته شان با آن ابروهاي درهم و برهم و آن آب دماغ هاي هميشه آويزانشان. هيچ چيز در زندگي برايم كشنده تر از اين هيكل هاي نخراشيده ي بوگندوي عوضي نبوده و نيست وقتي با آن تکه سنگ هاي صيقل خورده ي توي دستشان انتظارم را مي كشند و آن قهقهه هاي كثيفشان وقتي سنگ ها را به تن خسته ام مي­كوبند. باز هم پيدايشان شد.  لوكوموتيوران! اين تكه را تند تر برو جان مادرت! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 15:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«فقط فحش نده!»</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description> سر شب چهارراه وليعصر قرار داشتم و مانده بودم توي ترافيك شديد. همانطور كه نااميد به حجم ماشين هاي گره خورده نگاه مي كردم صدايي شنيدم كه مي گفت: «موتور... موتور!» سريع كرايه ام را دادم و پياده شدم و رفتم به سمت موتوري. پسر جواني بود كه هدبند پت و پهني هم بسته بود. گفتم:«تا چهارراه چقدر مي بري؟!» راه زيادي نبود اما نمي شد پياده هم رفت. گفت:«يه پول سبز!.» گفتم: «زياده. يه قرمز!» گفت:« بشين.» نشستيم و راه كه افتاديم شروع كرد به فحش دادن. اول از همه گفت :«آدم با مرده زنا كند بهتر از مسافركشي با موتور است!» بعد هم ديگر شروع كرد به فحش دادن به هر كسي كه جلوي راهش سبز مي شد و لحظه اي سرعت او را مي گرفت يا كم مي كرد. به چاله ها و دست اندازهاي كوچك خيابان هم فحش  مادر مي داد. به راننده هايي كه فكر مي كرد رانندگي بلد نيستند فحش مي داد. فحش مادر. پدر. خواهر. مادربزرگ. عمو و هر فحشي كه آنقدر بد باشد كه نشود درباره اش چيزي گفت. به خودش هم فحش مي داد. به مقصد كه رسيديم گفت :« سرت رو درد اوردما!» چيزي نگفتم و پياده شدم. هزارتومان دادم دستش و همين كه خواست توي جيبش دنبال باقي پول بگردد گفتم:«نيازي نيست. فقط بهم يك قولي بده!» با تعجب گفت:«چه قولي؟!» گفتم:«يك جمله مي گويم تو هم تكرار كن!» گفت:«چه جمله اي؟!» گفتم:«بگو به جان مادرم ديگر به هيچ كس و هيچ چيزي فحش نخواهم داد!» خنديد و لحظه اي با تانّي نگاهم كرد. انگار همان لحظه ياد مادرش افتاده بود. گفتم:«نمي گي؟» گفت:«ناراحت شدي از دست ما؟!» خيلي جدي گفتم:«من در ازاي اين پانصد تومان اضافه اي كه به تو مي دهم همين يك جمله را از تو مي خواهم. اگر كم است زيادترش هم مي كنم» و همين كه دست كردم توي جيبم، پسر با لحني كه هيچ  نشاني از آن همه خشونت هاي قبلي تويش نبود و به لحن پسربچه اي مدرسه اي مي مانست كه ناظم مدرسه هنگام سنگ انداختن به شيشه ي كلاس ديده باشدش گفت:«قول مي دم ديگه فحش ندم.» و لحظه اي بعد، همان لحظه كه داشت گازش را مي گرفت كه  برود گفت:«مي ترسم جان مادرم را قسم بخورم. بدجوري عادت كرده ام. اما قول مي دهم ديگر فحش ندهم. قول مي دهم. قول...» و  وبا بغضي كه حس كردم توي صدايش شنيده ام گازش را گرفت و لاي ماشين ها گم شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 22:37:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره ي يك «چاه!»</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>سوالي كه خيلي اوقات هر نويسنده اي در هر سطحي ممكن است از خودش بپرسد و گاهي به يك چالش جدي براي نويسنده تبديل مي شود اين است كه «چرا مي نويسم؟!» خوب! در اين باره نمي شود به طور قطع نظر داد. انگيزه ها از نوشتن متفاوت است و در طول دوره هاي مختلف سني و رشد حرفه اي نيز تغييرمي كند. مثلن ممكن است كسي براي ديده شدن شروع به نوشتن كند. نه اثرش كه خودش. يعني مي نويسد تا بواسطه ي نوشتن جايگاهي اجتماعي براي خودش دست و پا كند. اين خودش مي تواند يك انگيزه ي جدي براي نوشتن باشد. در اين صورت نوشتن ابزاري است براي خودنمايي و خودنشان دادن زير لواي اين مفهوم پنهان: كه من هم براي خودم كسي هستم و اهل انديشه و قابل احترام. اما همين آدم وقتي در مسير رشد قرار مي گيرد و به آن موقعيت هاي مورد نظر دست پيدا مي كند كم كم  انگيزه هايش تغيير مي كند و نگاهش به نوشتن عوض مي شود . كسي ممكن است با انگيزه هاي ديني وارد نوشتن شود. بخواهد ديگران را با  نوشتن به سمت اعتقادات خودش بكشاند و كسي ممكن است براي اثبات اينكه بهتر از ديگران مي نويسد وارد گود شود. كسي براي مهم شدن و يا براي شهرت دست به نوشتن مي زند و كسي واقعن به مسئوليت­هاي اجتماعي معتقد است. كسي نسبت به استعدادهاي شناخته شده اش احساس دين مي كند و كسي براي رها شدن از رنجش هايي كه سرنوشت به او تحميل كرده و فكر مي كند اينطور نجات پيدا مي كند. اينها را گفتم كه بگويم در وجود هر كسي كه دست به نوشتن مي زند يك «خلاء»اي وجود دارد مثل يك چاه. &lt;I&gt;عمق اين چاه در هر كسي متفاوت است. در كسي به اندازه ي يك چاله است و به سرعت مي شود پرش كرد. ديگري كمي عميق تر است و بعدي&lt;/I&gt; عميق تر وبعدي عميق تر و بعدي آنقدر عميق كه اگر سنگي تويش بيندازي هرگز صدايش را نخواهي شنيد. نويسندگان اصيل، آنهايي كه مي مانند و مي نويسند و هرگز خسته نمي شوند چاه­شان اين شكلي است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 22:21:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسران بزرگ!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>دارم سعي مي كنم بعد از چند ماه تنفس در فضاي غمبار و هيجان­زده ي سياست برگردم به آرامش ادبيات. شروع كرده ام به سروسامان دادن چند طرح داستاني قديمي كه به حال خود رها شده اند.  پشت سر هم رمان مي خوانم. ورود به هر نوع خبرگزاري را قدغن كرده ام و اكتفا كرده ام به دو روزنامه ي ايران و اعتماد آن هم هفته اي دوبار. بحث سياسي هم نمي كنم. اگر چه پيشرفت فوق العاده اي نداشته ام اما همين قرار گرفتن در فضاي آرام و عميق داستاني خودش كمك بزرگي است براي فهم آثار برتري كه اين روزها مي خوانم. از روي «سياهه ي صد» اميرخاني شروع كرده ام به خواندن رمان هايي كه نخوانده ام. آثاري كه اگر چه خواندنشان كمي دير شده است اما حداقل اين مزيت را دارد كه در بيست و پنج-شش سالگي دارم اينها را مي خوانم. (آخر هم نفهميدم پنج يا شش!) يعني از يك پيري به درد بخوري براي فهم آثار برخوردارم. الان وقتي به آثاري كه سالها پيش خوانده ام فكر مي كنم مي بينم چيز زيادي ازشان يادم نيست و بعضي اوقات حتي مضمون آثار را به خاطر ندارم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرجان يك داستان واقعي به شدت تلخ تعريف كرد كه يكي از دوستانش برايش گفته بود. واقعه آنقدر تلخ بود كه هر دومان بي اختيار براي قهرمان قصه گريستيم. در يكي از روستاهاي محروم اتفاق مي افتد. از ديشب تا حالا، واقعه مثل زالو به روحم افتاده و ول كن نيست. دلم مي خواهد هر چه زودتر راهي براي نوشتنش پيدا كنم. آخر داستاني نيست كه بشود به سادگي تعريفش كرد. خودش بايد راه را نشان بدهد. به پختگي عميقي نياز دارد كه حس مي كنم خالي از آنم. اگر چه عزمم را براي نوشتنش جزم كرده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آخر همان دغدغه ي هميشه گي. و آن بي نظميِ در امور. اين اصلاح الگوي مصرف كه حضرت آقا فرموده اند به نظرم در اولين گام مربوط به وقت آدم هاست كه كمتر قدرش را مي دانيم. اصلاح الگوي مصرف زمان! . اين كه 24 ساعت مي گذرد و آدم نگاه مي كند مي بيند هيچ كار درست و حسابي در پرونده اش ندارد خيلي زيان بزرگي است.  همان والعصر! كه ان الانسان لفي خسر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=news-box-one&gt;
&lt;DIV class=NewsSubTitle&gt;&lt;SPAN id=ctl00_FirstPosition_subTiltetxt&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;H2&gt;&lt;A id=ctl00_FirstPosition_NewsLink href=&quot;http://khabaronline.ir/news-22708.aspx&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آگهی فروش خانه: استخر معلق 850 متری/باغ حیوانات/ 7واحد پارکینگ، 7متر ارتفاع سقف!&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;DIV class=news-lead&gt;
&lt;DIV class=news-content&gt;&lt;SPAN id=ctl00_FirstPosition_ServiceName&gt;جامعه &gt; آسیب ها&lt;/SPAN&gt;  - روزنامه جمهوری اسلامی آگهی فروش یک خانه در تهران را که در یک روزنامه منتشر شده به شرح زیر نقل کرد:&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;« گرانترین نقطه شمیران ایده آل خریداران خاص 351 متر ـ 860 متر ـ ارتفاع سقف 7 متر ـ 2000 متر لابی مجلل ـ رستوران اختصاصی ـ اتاق کنترل امنیتی ـ پناهگاه زیرزمینی ـ زمین مینی گلف ـ تنیس ـ بسکتبال ـ پیست کارتینگ ـ باغ پرندگان ـ 850 متر استخر معلق ـ در طبقه دهم ـ 1200 متر دریاچه مصنوعی ـ 70 متر واحد خدمتکار ـ خودپرداز بانک ـ روم سرویس 24 ساعته ـ 7 واحد پارکینگ ـ پد هلیکوپتر ـ 1500 متر روف گاردن و دید ابدی تهران ... »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نقل از خبر آنلاین&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=clear&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 08:04:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذرت مكزيكي ام را مي گيرم و از صف مي آيم بيرون. مثل هميشه اول ليوان را به صورت نزديك مي كنم تا عطر ذرت خوب بپيچد توي سرم. بعد اولين قاشق را تو دهان مي گذارم. قاشق را توي ليوان مي چرخانم تا ادويه جاتش خوب  هم بخورد. قاشق دوم را كه بالا مي آورم صداي ريز بچه گانه اي توي سرم مي پيچد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بخواهم ردّ صدا را بگيرم مثل گربه از بغل پايم رد مي شود و راهم را سد مي كند. كچل است با چند تايي فال توي دستش. صورتش زخم و زيرهاي كهنه زياد دارد. پوستش گندمي جرم گرفته.  انگار نوارش گير كرده باشد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟ تو رو خدا به من هم ذرت مكزيكي بده! يه قاشق از اون ذرتت به من هم بده!!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس مي كنم آن يك قاشقي هم كه خورده ام دارد برمي گردد! خشكم زده و دارم نگاهش مي كنم. قدش به زور تا كمرم مي رسد. اما صدايش به سرعت قد مي كشدو مثل ميخ توي گوشم مي رود. حس مي كنم همه ي دنيا سكوت كرده و دارد به من و اين صدا نگاه مي كند.  دست مي كنم توي جيب و يك دوهزارتوماني در مي آورم. مي نشينم روبروي بچه و نگاهش مي كنم. اما او نگاهش روي دوهزارتوماني قفل شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گويم:«دلت ذرت مي خواد؟!» بي آنكه نگاهش را از پول بردارد سرش را تكان مي دهد. پول را به سمتش مي گيرم و مي گويم:«برو برا خودت يكي بخر!|» بچه مي خندد و  پول را مي گيرد و به سمت ذرت فروشي مي دود. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام برمي گردم و به صف ذرت نگاه مي كنم. از بچه خبري نيست. كمي آن طرف تر مي بينمش كه به كسي آويزان شده و انگار نوارش گير كرده باشد مدام مي گويد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!...» &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:06:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>سرخوردگی &lt;STRONG&gt;راوی&lt;/STRONG&gt; از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی كه نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم كاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال كوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریك و سفیدش را روی هم انداخت. عینك دودی را از كیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمكت گذاشت...»&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می كند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده كه به شدت از اعتقاداتش دفاع می كرده؟! و حالا...!  معلوم نیست.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفن متن کامل را در &lt;A href=&quot;http://www.louh.com/content/3406/default.aspx&quot; target=_blank&gt;لوح&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 03:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان بزرگ</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>مامان بزرگ ديگر مامان بزرگ نيست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نی نی شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر نی نی كه بايد عوضش كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; غذا دهانش بگذارند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببرندش حمام،  ناخن هايش را بگيرند، موهايش را شانه كنند،  لباسش را تنش كنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار به جاي جام، یک پارچ لب پر سركشيده است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 22:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفره هایی که نمی چسبد!</title>
<link>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سال گذشته تازه سرباز شده بودم که خورد به ماه رمضان. ساعت دو و نیم صبح بیدار باش می زدند. خیلی زود با وضعیت کامل به صف می شدیم و لخ لخ کنان می رفتیم روبروی غذاخوری می نشستیم. تا نوبتمان شود برویم تو یک ساعتی طول می کشید. اکثرن همانطور نشسته چرت می زدند. اکثرشان روزه نمی گرفتند. همان روز اول یکی از بچه ها فتوا داد که روزه گرفتن بر سرباز حرام است! و به طرز حیرت آوری همه از مراجع قبلی شان اعراض کردند و او را به مرجعیت خویش پذیرفتند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سحری که می خوردیم تا وقت نظافت آزاد بودیم. اکثرن برمی گشتند خوابگاه و نیم ساعت مانده را می خوابیدند. من می رفتم کنار ساحل می نشستم. ساحل تا یگان پانصد متری فاصله داشت. نسیم دریا آرامش عجیبی داشت. همه ی خستگی آدم را با خود می برد. (حسرت می خورم که چرا سیگاری نیستم!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوی بچه ماهی هایی که دریا شبانه با خود آورده بود تمام ساحل را پر می کرد. پادگان غرق در صدای دریا می شد. نزدیک افطار هم که می شد جیره ام را می چپاندم زیر لباسم  و برمی گشتم همانجا. (نمی گذاشتند کسی غذا بیرون ببرد) روی صخره ای که نشان کرده بودم می نشستم و افطارم را باز می کردم. با نان و پنیر و ماسه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سفره های رنگین امسال اصلن بهم نمی چسبد . مطمئنم امسال هم کسی هست که موقع افطار، جیره اش را می چپاند زیر لباسش و می رود روی همان صخره می نشیند و روزه اش را تنهایی با نان و پنیر و ماسه باز می کند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 22:12:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkheradmandan&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>mkheradmandan</dc:creator>
<guid>http://mkheradmandan.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
