تبليغاتX
خوانده شده - زمین هر روز ناامن تر می شود...

خوانده شده

یا اله العالمین

زمین هر روز ناامن تر می شود...

حدودن دو ماه پیش با ایمان و محمدرضا رفتیم مسجد فاطمیه قم که نماز ظهرو با آقای بهجت بخونیم. من اولین بارم بود و شوق زیادی داشتم. بیشتر برای دیدن ایشون از نزدیک. محمد دوربینشو اورده بود عکس بگیره. جلوی در مسجد خیلی شلوغ بود. آقا هنوز نیومده بود. داخل مسجد کیپ تا کیپ آدم نشسته بود. حیاط هم همینطور. یه موکت انداخته بودن جلوی در که باقی از اونجا اقتدا کنن. بعضیا بغض گلوشونو گرفته بود. بعضیا هم بی اراده اشک می ریختن. طوری که اگه یکی از بیرون می اومد می گفت اینا چرا اینجوری می کنن؟! یه صف ایجاد شده بود که وقتی آقا وارد مسجد می شه بتونن ببیننش...

به ایمان گفتم می رم سریع وضو می گیرم و برمی گردم. خیلی سریع از پله ها رفتم پایین و مشغول وضو گرفتن شدم که یه دفعه صدای صلواتو شنیدم!  وضو گرفته و نگرفته برگشتم که متوجه شدم آقا رد شده. به ایمان گفتم حیف شد ندیدمش. خیلی دلم می خواست... گفت: باشه دفعه ی بعد...

دیروز که خبرنشست تو گوشیم بی اختیار یاد اون حرف ایمان افتادم. دفعه بعد... دفعه ی بعد... دفعه ی بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:43  توسط س. م. خردمندان  |