تبليغاتX
خوانده شده - خوش حساب!

خوانده شده

یا اله العالمین

خوش حساب!

دیروز توی داروخانه بودم که یک پسرجوان با دست هایی که لرزش خفیفی داشت آمد تو و گفت یک سرنگ می خواهد. لباس چسبان مشکی آستین کوتاه پوشیده بود و روی ساعدش پر از نشانه های رنگارنگ . یکی از دکترها با چشم اشاره کرد و دیگری رفت یک سرنگ آورد. پسر گفت :«شماره دو بدید!» دکتر لبخند ملایمی زد و رفت یک شماره دواش را آورد. پسر سرنگ را گرفت و گفت :«پول همرام نیست. فردا براتون می آرم. » دکتر چیزی نگفت وفقط سری تکان داد. پسر تشکر کرد و بیرون رفت. همه به هم نگاه کردیم و سر تکان دادیم.

 امروز بعد از ظهر رفته بودم امام زاده عینعلی زینعلی محله مان. دیدم حیاط امام زاده را صندلی چیده اند و تعداد زیادی سیاه پوش و نوار قران و ... مجلس ختم یکی از امرای ارتش بود. عکس امیر را با همان لباس فرم ارتش ، بزرگ زده بودند جلوی امام زاده وتعداد زیادی از شخصیتهای نظامی همه با لباس فرم ایستاده بودند جلوی در و خوش آمد می گفتند. سلامی به امام زاده ها دادم و رفتم یک گوشه ایستادم و شروع کردم به خواندن فاتحی برای امیر. مداح گریزی زده بود به دهه ی فاطمیه و اینکه امیر عاشق حضرت زهرا بوده است که یکی گفت بفرمایید!. سرم را که بالا آوردم اول دیس پر از خرمای شکم گردویی به چشمم خورد و بعد دو تا ساعد پر از نشانه های رنگارنگ که دیس را لرزان نگه داشته بودند...

خرما را برداشتم و تشکر کردم . اما نگاهم روی پسر ماند که توی حیاط می چرخید و خرما ی شکم گردویی پخش می کرد. با همان لباس چسبان مشکی. فکر کردم این پسر چه نسبتی با امیر می تواند داشته باشد. هیچ حالتی از غم  توی چهره اش نبود و اصلن به جمع خوش پوش حاضر با آن کلاس نظامی و پرستیژ خاصی که داشتند نمی خورد. کنجکاو بلند شدم  و نزدیک تر رفتم. نمی خواستم گمش کنم. هر لحظه جا عوض می کرد و من با دقت می پاییدمش. خرماها که تمام شد دیس پلاستیکی اش را انداخت توی سطل آشغال و رفت به سمت یکی از درجه دارها. چیزی گفت که درجه دار با دست یکی دیگر از درجه دارها را نشان داد. پسر رفت کنار او ایستاد و شروع کرد به چیزهایی گفتن. با دست به جمعیت اشاره کرد و آدمهایی که تو محوطه ی حیاط امام زاده پراکنده بودند. مرد کمی این پا و آن پا شد و آخر سر دست کرد توی جیبش یک هزار تومانی داد به پسر. پسر پول را گرفت و خوشحال به سمت در امام زاده حرکت کرد. من هم پشت سرش بیرون رفتم. چهار پنج تا کوچه تعقیبش کردم تا اینکه رسید به همان داروخانه ی دیروزی و داخل شد!  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:49  توسط س. م. خردمندان  |