تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!

 

ذرت مكزيكي ام را مي گيرم و از صف مي آيم بيرون. مثل هميشه اول ليوان را به صورت نزديك مي كنم تا عطر ذرت خوب بپيچد توي سرم. بعد اولين قاشق را تو دهان مي گذارم. قاشق را توي ليوان مي چرخانم تا ادويه جاتش خوب  هم بخورد. قاشق دوم را كه بالا مي آورم صداي ريز بچه گانه اي توي سرم مي پيچد.

«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!»

تا بخواهم ردّ صدا را بگيرم مثل گربه از بغل پايم رد مي شود و راهم را سد مي كند. كچل است با چند تايي فال توي دستش. صورتش زخم و زيرهاي كهنه زياد دارد. پوستش گندمي جرم گرفته.  انگار نوارش گير كرده باشد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟ تو رو خدا به من هم ذرت مكزيكي بده! يه قاشق از اون ذرتت به من هم بده!!»

حس مي كنم آن يك قاشقي هم كه خورده ام دارد برمي گردد! خشكم زده و دارم نگاهش مي كنم. قدش به زور تا كمرم مي رسد. اما صدايش به سرعت قد مي كشدو مثل ميخ توي گوشم مي رود. حس مي كنم همه ي دنيا سكوت كرده و دارد به من و اين صدا نگاه مي كند.  دست مي كنم توي جيب و يك دوهزارتوماني در مي آورم. مي نشينم روبروي بچه و نگاهش مي كنم. اما او نگاهش روي دوهزارتوماني قفل شده.

مي گويم:«دلت ذرت مي خواد؟!» بي آنكه نگاهش را از پول بردارد سرش را تكان مي دهد. پول را به سمتش مي گيرم و مي گويم:«برو برا خودت يكي بخر!|» بچه مي خندد و  پول را مي گيرد و به سمت ذرت فروشي مي دود. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام برمي گردم و به صف ذرت نگاه مي كنم. از بچه خبري نيست. كمي آن طرف تر مي بينمش كه به كسي آويزان شده و انگار نوارش گير كرده باشد مدام مي گويد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!...»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:36  توسط س. م. خردمندان  | 

سرخوردگی راوی از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی كه نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم كاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:
«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال كوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریك و سفیدش را روی هم انداخت. عینك دودی را از كیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمكت گذاشت...»

چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می كند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده كه به شدت از اعتقاداتش دفاع می كرده؟! و حالا...!  معلوم نیست.

لطفن متن کامل را در لوح بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:40  توسط س. م. خردمندان  |