شکار
امروز او چقدر پرواز كرده بود؟
چيو-ني
(نور ماه بر درختان كاج. ترجمهي نيكي كريمي)
یا اله العالمین
چيو-ني
(نور ماه بر درختان كاج. ترجمهي نيكي كريمي)
مامان بزرگ من مادر یه شهیده. هشتاد و هفت سالشه. من از چهارده سالگی که پدربزرگم فوت کرد تا بیست و سه سالگی باهاش زندگی کردم. به جرات می گم توی نه سالی که من باهاش زندگی کردم یه رکعت نماز شبش ترک نشد. به نود درصد اهالی محله ای که توش زندگی می کنه قران خوندن یادداد. سفره ش همیشه به روی فقرا پهن بود. هیچ کس از در خونه ش ناامید بیرون نرفت. صبحی نبود که به فکر یخ تنگ آب نونوایی سرکوچه نباشه. ظهری نبود که به فکر آب و نهار کارگرای ساختمون همسایه نبوده باشه. در کنار همه ی اینها همیشه از خدا یه خواهش داشت. و اون اینکه هیچ وقت زمینگیر نشه. اینکه تا زنده ست محتاج کسی نشه. عزتش باقی بمونه. پارسال که برای قلبش توی بیمارستان بستری شده بود به خاطر بی احتیاطی یه پرستار از روی تخت افتاد و لگنش شکست. زمینگیر شد. توی این یک سال از یه طرف شکرخدا از زبونش نمی افتاد از یه طرف گله و شکایت که چرا این طوری شد. می گفت «خدایا! من فقط ازت یه خواهش داشتم! خواسته بودم زمینگیر نشم. چرا اینطور شدم؟!». با این حال همین که می تونست به زور« واکر» خودشو توی خونه این طرف و اون طرف بکشونه راضی بود. اما چند روز پیش سکته کرد. سکته ی مغزی. یه طرف بدنش کامل فلج شد. الان حرف نمی تونه بزنه. از خودش اختیاری نداره. چشماش هم تا نیمه باز می شه.
نمی دونم اگه ایندفه با این وضع به خونه برگرده به خدا چی می خواد بگه.
یک ماهی می شود باریکه ی آب از ستون پشت کابینت به شکل مرموزی سر می خورد و از زیر ماشین لباسشویی می رود کف آشپزخانه. مرجان هر روز آستانه ی تحملش کم تر می شود. حرصش درمی آید: مرده شور این آپارتمان های ...دررو!
بوی فرش آب خورده ی آشپزخانه، خانه را برداشته. تمام یک ماه یک طرف این چند روز یک طرف. انگار سوراخ بی پدری که نمی دانیم کدام گوری خودش را پنهان کرده یک هفته ای به اندازه ی یک قرن رشد کرده است. رد آب را می گیرم و می گویم: فاتحه!
کابینت ها به دیوار پرچ شده اند. لوله کش می گوید: باید کابینت ها را بکنیم. خوب که وارسی می کند می خندد. می گوید: پرچهای احمقانه پولیکای پشت دیوار را سوراخ کرده! احمقش برمی گردد به کسی که این کار را کرده! می گویم: یعنی طرف نفهمیده؟! می گوید: چرا! اما به روی خودش نیاورده! بعد به جستی می پرد روی کابینت و شروع به کندن پرچها می کند. کابینت از جا کنده می شود. بعد کاشی ها را خرد می کند و با ذوق نشانم می دهد: ببین! دو تا سوراخ! تکه های درشت و کوچک کاشیهای خرد شده توی تمام آشپرخانه پخش شده اند. فرش ها را کنار زده ایم و توی دلم فکر می کنم مرجان چه حرصی می خورد. توی دهانه ی سوراخ ها را چسب مالی می کند. می روم از پشت آیفون زنگ تک تک واحد ها را می زنم که چند دقیقه ای می خواهم آب را ببندم. خانم واحد هشت مخالفت می کند. با صدایی که پیچ و تاب خوران از آیفون به گوش می رسد به لباسهای توی ماشین لباسشویی اش اشاره می کند: اگه آب قطع بشه لباسام رنگ می گیرن!
پانزده دقیقه وقت می خواهد. من قانع می شوم اما لوله کار عجله دارد و بی اعتنا آب را قطع می کند. کار تمام می شود. لوله کش که می رود خانه پر از خاک و سنگ و خرده ریزه جات است. می افتیم به جان آشپرخانه و همه چیز را می سابیم مثل روز اولش. دوباره ظرف ها را می چینیم توی کابینت ها . خرده های کاشی ها را می برم می گذارم سر کوچه. فرش را پهن می کنیم. از خوشحالی چند باری دست می کشم روی دیوار و از اینکه رد آبی نمی بینم ذوق مرگ می شوم. مرجان ته دلش راضی است. لااقل زندگی اش را آب بر نمی دارد. آشپزخانه نو می شود. بوی آب نمی دهد. مرجان از خستگی خوابش می برد. من هم می آیم توی اتاقم و کارم را ادامه می دهم. ساعت سه یعنی پانزده دقیقه پیش برای نک زدن به یخچال وارد آشپزخانه می شوم. توی نور کم چیزی روی دیوار برق می زند. نزدیک که می شوم رد آب پوز خند می زند. خنده م می گیرد. خوب است که مرجان خواب است.
خدایا! به انقلابیهای مصر و الجزایر و کشورهای دیگر
توجه میکردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم میافتند،
همدیگر را میکوبند، دشمنان را خوشحال میکنند
و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان میدهند،
و من آرزو میکردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران
بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند،
خود را فراموش کنند، منیتها را کنار بگذارند،
وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند
که انقلاب اسلامی ایران، آنچنان انقلابی است
که برخلاف همه انقلابها و همه مکتبها و همه کشورها،
خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهیها و غرورها غلبه دارد
و نمونهای بینظیر در سلسله تکاملی انسانها به شمار میآید
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم. بعد از سیزده سال آمد به خوابم. چیزی نگفت . فقط نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم. جلوی اتاق خواب ، تکیه داده بود به چهارچوب در؛ چند دقیقه ای ایستاد و بعد هم رفت. نمی دانم چرا آمده بود. توی خواب می دانستم مرده است. می دانستم سالهاست که مرده است. اما نمی دانم چرا حالا آمده بود به خوابم. حتی توی خواب هم می دانستم که هنوز باهاش قهرم. به خاطر همان ماه اول بعد از مرگش . پدربزرگ اولین کسی بود که در زندگیم مرده بود. تا قبل از او مرده ندیده بودم. بابابزرگ که مرد گیج شده بودم. کسی که هر روز به عشقش چند کوچه را می دویدم تا برایم از قصه های جوانی اش بگوید. پدربزرگ خوب قصه تعریف می کرد. شعر هم می نوشت اما قصه هایش بهتر بود. ارتشی بود و قصه های عجیبی از خودش داشت. مثلن از شبی می گفت که توی بیابان اردو زده بودند و نیمه های شب دیده بود کسی او را کشان کشان روی خاک ها می برد. فکر کرده بود هم خدمتی ها دارند سربه سرش می گذارند. خودش را زده بود به خواب تا حالشان را بگیرد اما کمی بعد صدای نفس هایی که او را می کشیده برایش نااشنا می شود و می فهمد شغال دارد او را می برد. پدربزرگ عاشق فیلمهای وسترن بود. عاشق جان وین بود. عاشق تلویزیون سیاه و سفید بزرگی بود که توی یک اتاقک چوبی قرار داشت. فیلم که تمام می شد در اتاقک چوبی را می بست تا فیلم بعدی. سیگار می کشید. توی صندوقچه ی چوبی اش بکس بکس سیگار داشت. چندتایی هم همیشه قایمکی داشت برای وقتی که با مامان بزرگ دعوایش می شد. مامان بزرگ سیگار ها را برمی داشت تا لج بابابزرگ را در بیاورد. اما می دید که او از جاهایی سیگاردر می آورد که به عقل جن هم نمی رسید. بابابزرگ که مرد من گریه ام نمی آمد. همه توی حیاط جمع شده بودند و گریه می کردند اما من نمی دانستم چرا باید گریه کنم . فقط گیج و منگ بودم که چرا بابابزرگ دیگر تکان نمی خورد. ترسیده بودم. بابابزرگ گفته بود توی حیاط خانه ی خودش بشورندش . گوشه ی حیاط که حمام آنجا بود پرده کشیده بودند و پسر عمویش او را می شست. بچه ها رفته بودند از روی پشت بام نگاه می کردند. اما من جرات نمی کردم بروم بالا. کنار شیر آب توی حیاط ایستاده بودم و به گریه ی بابا نگاه می کردم. همان شب بود که مامان چیزی یادم داد که اگر بخوانم بابابزرگ می آید به خوابم. تمام آن کارها را کردم. یک نماز بود که خواندم. چند تایی هم دعا و تعدادی صلوات. اما صبح که بلند شدم یادم نیامد که خوابی دیده باشم. دوباره شب با دقت بیشتر همه ی آن کارها را کردم و فوت کردم به سمت قبر ومنتظر شدم تا بابابزرگ بیاید به خوابم. اما نیامد. سی شب تمام هرکاری مامان یاد داده بود را انجام دادم اما نیامد. از همان شب با بابابزرگ قهر کردم. دیگر آن فاتحی که هر شب با خودم عهد کرده بودم برایش بخوانم هم نخواندم. چون به خواب همه امده بود به جز من. وقتی زنده بود مرا از همه ی نوه هایش بیشتر دوست داشت. این را بارها گفته بود. مدرکش هم اینکه هرکدام از بچه ها که می رفت سر شیر آب توی حیاط با شیلنگ آب بخورد سرش داد می زد اما سر من داد نمی زد. فقط می گفت:« بچه ها نبینند!» حالا به خواب همه ی آنها که از لج بابابزرگ می رفتند سر شیر آب، آمده بود و به خواب من نه! دیشب که آمد بعد از سیزده سال آمد. جلوی اتاق خواب چند لحظه ای ایستاد و بعد هم رفت. من فقط فهمیدم که توی خواب بچه نیستم. همینم که الان هستم. بزرگ شده ام. زن دارم. کار دارم. سالهاست ک بابابزرگ را از یاد برده ام. پس چرا بابابزرگ حالا آمده به خوابم؛ چیزی نگفت؛ فقط جلوی در اتاق ایستاد و نگاهم کرد و رفت.