تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

چشم راست من!

 

جلوی باب الرضا ایستاده ام و چشم دوخته ام به گنبد طلا. گاه لابه لای سیل آدمها که خیلی شان روبه گنبد، عقب عقب می آیند چشم می دوانم اما از مرجان خبری نیست. مثل همیشه باید منتظر بمانم. بین این دختر و دیر کردن انگار نسبتی است خانوادگی که جدایی سرشان نمی شود! به ساعتم نگاه می کنم که یک ساعت تا حرکت قطارمان بیشتر نمانده و این دختر انگار قصد دل کندن ندارد. شب قبل که باز دیر آمد سرقرار، وقتی نگاهم به چشمان سرخش افتاد به شوخی گفتم:«گریه نکن! هر وقت دلت تنگ شد بیا زیارت خودم!» از بس سیادتم را به رخش کشیده ام دیگر انگار نه انگار. تاثیرش را از دست داده!

 باز چشم می دوزم به بالاترین نقطه ی گنبد و همانطور که به حالت ادب دستم روی سینه است انگار حسی از ته وجودم سربرمی آورد.

با کدام چشم دارم نگاه می کنم؟! کف دستم را می گذارم روی چشم چپم و با چشم راست زل می زنم به گنبد.

بیست و چهار سال قبل است. زمانی که یکساله بودم و می خواستند چشم راستم را بفرستند زیر تیغ. از وقتی به دنیا آمده بودم چشم راستم همیشه خیس بوده است. مادرم می گوید مثل چشمه اشک جاری بود.  پدرم می گوید تا یکسالگی دکتری نبود که نبرده باشدم. همه شان می گفته اند راه اشکی اش بسته است. به جای جذب، دفع می شود. گفته اند باید میل بزنند تا راهش باز شود!. عجب اصطلاحی!

پدرم خسته است. با اینکه می گویند عمل سختی نیست باز دلش نمی آید چشم بچه ی یک ساله را بفرستد زیر تیغ. از دست خودش هم کلافه شده. از خودش بدش آمده. پس چه جور سید عبدالرضایی است که آخر از همه باید یاد «رضا» بیفتد؟! عبد الرضا؛ یعنی بنده ی رضا. اسم برادر بزرگ ترم هم هست علی رضا. من؛ محمدرضا. آن هم که بعد تر آمد شد حمید رضا. گاه به خنده می گوییم لابد اگر باز هم پسری در راه بود اسمش بود غلامرضا!

 پدر؛ بچه را می زند زیر بغلش و راه می افتد به سمت رضا. از شیراز تا مشهد. هزارو چندصد کیلومتر؟؟!

می گوید همانطور کر و کثیف و خسته اذن دخول گرفتیم. یعنی «آقا اجازه ؟» می خواستیم آقا غبار راه را ببیند که رو سرمان نشسته. کجا شنیدم  آقا خودش غبار از سر مسافران می گیرد؟!

پدر می گوید ضریح شلوغ بود. مگر ضریح خلوت هم می شود؟!. این جمعیت چند سال است که از پا نمی افتد؟ خسته نمی شود؟ چه می خواهند از جان این آقا؟ دیده اید این دستها چه طوربلند و کشیده می شود؟ دست نیم متری آدمیزاد آنجا می شود چند متر؟ که دست و پاها چطور از سرو کول آدمیزاد بالا می رود؟ که آدم ها چطور همدیگر را له می کنند؟ عشق آدم به همین له شدن هاست. باید بسم الله بگویی و خودت را بیندازی لابه لای دست و پاها تا حس کنی حالا تو هم جزیی از آنهایی هستی که برای رسیدن تلاش می کنند. اصلن اگر له نشوی و آرنج بغل دستی محکم پای چشمت بادمجان نکارد که رسیدن معنا ندارد!. دیگر لمس آن نقره گون مشبک کیفی ندارد. حالی نمی دهد. دیده اید  وقتی تو چنین حالی دست آدم به مقصود می رسد چطور تمام حال و آینده ی آدم دم نظرش می آید و ولوله ای می افتد که ...  

پدر؛ بچه را گذاشته بود روی شانه اش و سیل آدمها را می شکافت. جلو می رفت و چشم از ضریح برنمی داشت. به یک متری ضریح که رسید ؛ جایی که دیگر توان جلو رفتن نبود با یک دست پشت بچه را می گیرد و به سمت ضریح دراز می کند. بچه رو سرو کله ی آدم ها به هر سو نگاه می کند. چه می دیده؟ چه می فهمیده؟ درکش از این همه حرکت و جوشش چه بوده است؟ تا آنجا که بین صورت بچه و ضریح فاصله ای نمانده است. عبدالرضا نمی گوید در آن فرصت اندک به صاحب ضریح چه ها گفته. هنوز هم نمی گوید. همانطور عقب عقب می آید تا از حرم خارج می شود...

دستم را از روی چشم چپ برنمی دارم. می خواهم چشم راستم آنقدر خجالت بکشد که بمیرد. که این همه گناه نکند. که این همه نافرمانی و عصیان...

«چرا چشمت را گرفته ای؟!»

هیچ متوجه آمدنش نشدم. چقدر چادر بهش می آید.

می گویم «کی آمدی؟»

می گوید:«قطارمان دیر نشود!»

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:57  توسط س. م. خردمندان  | 

آجزانه می خواهم که بمانی!

عاجزانه را با الف نوشته بود. جانبازي را مي‌گويم كه از ماسك و كپسول اكسيژن همراهش معلوم بود، شيميايي است. براي جلسه ديدار با ايثارگران و خانواده شهدا آمده بود. گفت كه به او دعوتنامه نداده‌اند چون فقط يك فرزند شهيد دارد و جا براي ديگر خانواده شهدا هم كه بالاي 2 يا 3 شهيد دارند، نيست!

گفتم: خوب چرا آمدي كه حالا با اين حالت سرپا بايستي؟ همانطوركه به محاسن سپيدش دست مي‌كشيد گفت: آمده‌ام تا يك بار ديگر بويش كنم.

گفتم مگر چه بويي مي‌دهد؟ گفت: بوي رجايي، بوي امام، بوي عدالت...

پرسيد: غلط املايي ندارد؟

گفتم: نه، خوب است. هر چند پر بود از غلط اما سادگي‌اش احمدي‌نژادپسند بود. حالا ديگر علاوه بر دور تا دور سالن، لابي هم پر شده از پدرهايي كه عصا به دست دارند و مادرهايي كه روي دست‌هاي چروك خورده‌شان حنا بسته شده است.

حاشیه‌نگاری رجانیوز از سفر استانی رئیس‌جمهور به کرمان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:6  توسط س. م. خردمندان  | 

مژدگانی

پسر بدجور عاشق دختر شده بود. وقتی یک عصر پاییزی دختر سر پسر داد زد:«گم شو دیگه نمی خوام ببینمت...»

 

خوانندگان محترم!

قهرمان داستان بالا پسر بیست ساله ی پرداخت نشده ای است که از تاریخ ۵/1/ ۸۸از ذهن نویسنده ی خود خارج و تاکنون مراجعت نکرده است. چنانچه نشانی از او دارید نویسنده اش  را از نگرانی برهانید.

آدرس نویسنده: http://mkheradmandan.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 16:35  توسط س. م. خردمندان  | 

گریز کبوتران مزار

«گریز كبوتران مزار» از اولین تجربه های محمد امین محمدی است كه تصویر دردناكی از جنگ در افغانستان را به زیبایی منعكس می كند. داستان درباره ی آوارگی مردمی است كه همه چیز خود را گذاشته اند و روانه ی كوه شده اند. همچنین تك و توك كسانی كه در شهرارواح مانده اند و شاهد سقوط زادگاه خویش هستند...

لطفن متن کامل را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:54  توسط س. م. خردمندان  |