تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

کار و کاسبی!

چند وقتی است توی مرکز خرید نزدیک خانه مان با یک جوان شیرازی (همشهری!) هم سن و سال خودم آشنا شده ام که تو کار ذرت مکزیکی است. از همین هایی که بخارپز می کنند و سس مالی می دهند دست آدم. لیوانی های کوچکش را می دهد 1200 تومان و بزرگش می شود 1800 تومان. هر از گاهی که گذرم می افتد آنجا چند کلامی هم با هم حرف می زنیم. دیشب که دیدمش لابه لای حرف ها پرسیدم چقدری فروش داری؟! اول کمی طفره رفت و آخر سر گفت متوسط روزی 200 لیوان کوچک و 100 لیوان بزرگ.

آنجا حوصله ام نشد حساب و کتاب کنم اما تو راه برگشت ناچارن بخش ریاضی ام را به کار انداختم. شد روزی حدودن 420000 تومان. یعنی ماهی 12600000 تومان. درست حساب کردم؟! خدا زیادش کند!

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:27  توسط س. م. خردمندان  | 

رفته بودیم کاسب شویم!!

با مهران رفته بودیم قرارداد ببندیم برای نوشتن یک کتاب. کتابی درباره ی یک زندانی سیاسی قبل از انقلاب. حدود شصت صفحه. رقعی. آقای پ که مجری کار بود و به نوعی واسط ما هم بود هم آمده بود. خانمی که آنجا مسئول بود گفته بود ایشان هم باید باشند موقع عقد قرارداد. مهران لطف کرده بود و آمده بود برایم جمع و تفریق کند. (دوستان از وضعیت جمع و تفریق بنده مطلعند!) گفته بودند احتمالن درصدی حساب می کنند که مثلن اِن درصد مبلغ پشت کتاب که اگر اِن تیراژ باشد اِن تومان به نویسنده می رسد و من مهران را برده بودم که حرفهای آن ها را بهترمی فهمد ترجمه کند و درگوشی بگوید چقدر به من می رسد!. پیش نویس قرارداد را که دادند دستمان دیدیم نیازی به ضرب و تقسیم نیست. زده بود «10000000» ریال تمام!.

دست و پای آدم این جور وقتها شروع می کند به لرزیدن. نه به خاطر پول. که به خاطر احساس مسئولیتی که نسبت به کار پیدا می کند. وگرنه آدم می گوید حالا مگر این پول چقدر هست؟ می شود یک متر زمین خرید در تهران؟!

توی برگ قرار داد تاریخ اتمام و تحویل کار خورده بود اواخر اسفند(حالا تاریخش درست یادم نیست) این زمانی بود که من هم تخمین زده بودم بشود کار خوبی تحویل داد. کاری که به دل آدم بچسبد.  چیزی به امضای قرارداد نمانده بود که پیرمردی (به دلایلی از توصیف مشخصات ظاهری اش امتناع می ورزم) که انگار از روسا بود و تصمیم گیرنده ی مصلحت گرای  دولتی سرو کله اش پیدا شد و گفت تاریخ اتمام کاررا بزنید آخر بهمن! ما همینطور تو شوک آمد و رفت این آدم بودیم که آقای پ که خودش دستی در نوشتن دارد و انقدر می فهمد «نوشتن» گل لغد کردن نیست و حرمت دارد کلمه کلمه اش، بلند شد رفت تو اتاق آقا و شروع کرد از جانب ما  به چانه زدن. من و مهران نشسته بودیم و صدای پیرمرد را از تو اتاق می شنیدیم که چطور عینهو کاسبکارهای ناصر خسرو، دوزار و ده شی می کرد. حساب کرده بود تحویل کار اگر اسفند باشد و احیانن اصلاحیه ای به کار بخورد و کار کش بیاید و به سال دیگر برود چه می فهمم از بودجه ی سال بعد فلان می شود و از این چیزها که حساب و کتابش دستم نیست. حرفهایش بوی آمار و ارقام می داد و برایش مهم نبود در قبال یک میلیون تومانی که از کیسه ی بیت المال می رود چه حاصل می شود. خوشحال هم می شد اگر می گفتیم بیست روزه که خوب است، اصلن یک هفته­ای کار را می بندیم و تحویل می دهیم. کی به کی است در این مملکت؟

به مهران گفتم دهه ی سوم اسفند. یک کلام. اصلن روز آخر اسفند. می خواهیم بخورد به آن ور سال. گفت: برویم؟! گفتم: یا علی. بلند شدیم و سرزده رفتیم تو اتاق. حرفها قطع شد با دیدن ما که تو آستانه ی در ایستاده بودیم و بروبر نگاهش می کردیم. آقای پ که دهانش کف کرده بود گفت: قبول می کنی تا آخر بهمن کار را تحویل بدهی؟ گفتم: نیمه ی  سوم اسفند و تمام. بلافاصله دست درازاندیم به طرف آقای پ به نشانه ی خداحافظی و به آن یکی هم دست ندادیم . از ساختمان زدیم بیرون و کلی خندیدیم و حال کردیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:22  توسط س. م. خردمندان  | 

!

 

از دست این زن ها!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:27  توسط س. م. خردمندان  |