ده تایی ها، سی تایی ها!
امروز تو صف نانوایی توفیق حاصل شد یک فیلم اکشن به تمام معنا ببینم. بعد ازیک ساعت تو صف شیر ایستادن و تحمل فحش هایی که ملت خستگی ناپذیر به احمدی نژاد می دادند یادم افتاد نان هم نداریم! صف نان که از صف مترو هم بدتر بود. گفتم بروم جلو و سه تایی بگیرم که نخواهم توصف بایستم.
دیدم همزمان یک خانم متشخصی هم آمد رفت جلوی صف ده تایی ایستاد. خانم متشخص دیگری که از فرط آراستگی خیلی آراسته بود ودر صف ده تایی ایستاده بود به حرف آمد که:«شما نوبت داشتید؟» آن خانم متشخص اولی گفت که آره و شاهدش را نشان داد که پیرزنی بود فرتوت از شدت لب بوم بودن. متشخص دومی که از شدت کار رو چهره اش جوان های نانوایی را به وجد آورده بود رو کرد به آن پیرفرتوت که :«شما دیده اید این شخص را؟» و آن بنده خدا که انگار از دیار اموات می آمد سری تکان داد که معنایش را فقط خدا دانست احیانن! » مخلص کلام اینکه در فضای گرم و شل کننده ی نانوایی یک بی اعتمادی اساسی ایجاد شد و درام شکل گرفت! و نقطه ی اوج آن جا بود که آن زن دومی جمله ای به زبان آورد که نانوایی به یکباره چنان غرق در سکوت شد که گویی از اول صدایی در آفرینش شکل نگرفته بود. صدا این بود:«زن نیستم اگر بگذارم تو زودتر از من نان بگیری!» و به شکل حیرت آوری صف را رها کرد و آمد جلوی آن پیرآمده از دیار اموات ایستاد که شانه اش خورد به شانه ی من. من از خوف آن همه اقتدار به یکباره خودم را عقب کشیدم که از آتش هیبتش که تنور نانوایی پیش آن لنگ می انداخت در امان باشم. دومین مخلص اینکه نوبت به آن زن اولی رسید.
ناگفته نماند در این فاصله کلام بسیار بین آنها رد و بدل شد که عرق شرم از کاشی های روی دیوار پایین چکید که تنها اشاره ای کافی است تا وبلاگ خوانده شده برای همیشه فیلترینگ ابدی شود. مرد نانوا که دنیا دیده بود انگار و از این فیلمها هر روز با کیفیت ترش را صدبار دیده بود با آن سبیل قیتونی اش عین خیالش هم نبود که درمحدوده ی قلمرو اش چه اتفاق ها که نمی افتد. من هم که عقب تر ایستاده بودم مدام حسرت می خوردم که چرا دوربین فیلمبرداری ام را نیاورده ام بلکه پنهانی چنین وقایعی را شکار کنم و اسمم را بزنم تو تیتراژ و بفرستم جشنواره های اجانب و کلی معروف شوم ! مخلص سوم اینکه نانوا نان را که از تنور بیرون کشید به عادت همیشگی اش آن را پرت کرد رو هوا که بیفتد رو پیشخوان. اما هرگز چنین نشد. نان در هوا چرخید و چرخید و دو دست، هر یک از سویی نان را در هوا قاپ زد انگار که دو عقاب خرگوشی را! نان بیچاره از وسط دو نیم شد که همانجا به طور بی ربطی یاد ای کی یو سان افتادم که هر دو زن، بچه را از دوطرف می کشیدند. نان به دونیم نامساوی تقسیم شد. نیمی که دست آن زن متشخص دومی(همان که جوانان را به وجد آورده بود) افتاده بود کوچکتر بود و آن لبخند رضایت رو لب آن اولی، بنزین بود رو آتش دومی. در همین فاصله نان دوم هم در هوا چرخید و چرخید و باز دو عقاب تیزرو مشت در هوا انداختند و تاریخ داشت می رفت که دوباره تکرار شود اما آن متشخص دومی اینبار درنگ نکرد و با دست دیگر که آزاد بود جهشی خارق العاده کرد خارق العاده کردنی،که قلم در وصفش به زانو درافتاده. طوری که نیمی از بالاتنه اش رو پیشخوان غلتید و نان اول را که محکم تو بغل زن اولی بود به چنگ آورد و این ماجرا سردراز یافت تا جایی که آن اولی ناگهان از این کردار متحول شد و هر چه اندوخته بود ریخت جلو دومی و از سر بی نیازی که به یکباره به آن دست یافته بود گفت:«بیا!! همش مال تو! بترکون!»
و دومی در پاسخ گفت:«پس چی که می ترکونم!! خوبش هم می ترکونم!» و نانها را جمع کرد و رفت و بلافاصله آن اولی ده تای دوم را جمع کرد و رفت. داستان به اینجا که رسید صدا از صف سی تایی ها درآمد که حال که ده تایی ها دوبار جمع کرده اند ما نیز دوبار جمع می کنیم و جواب از صف ده تایی برخاست که هرگز چنین نیست! این دو دیوانه استثنا بودند و باز جواب ها از صف سی تایی برخاست و نگارنده ی این سطور دریافت که دیگر جای ماندن نیست. سه تایم را کش رفتم و زدم به چاک.