تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

آخر ِ پاییز

سابقه ی آشنایی من با حسین برمی گردد به پنج سال پیش. زمانی که با حسن(رها پاکان) و داود عادلی بولتن جشنواره فیلم دانشجویی را در می آوردیم. حسین برایمان طنز می نوشت. خوب هم می نوشت. من اولین مشتری نوشته هایش بودم. می خواندم و دل درد می گرفتم از خندیدن! از ویژگیهای ظاهری او اینکه  چشمان درشت سیاه و پیشانی بلندی دارد. اگر گریمش را به من بسپارند بدل حاتمی کیا را عینن بازسازی می کنم. این را اولین بار در سفر حج متوجه شدم. وقتی داشتیم سوار اتوبوسی می شدیم که مقصدش فرودگاه بود یک لحظه با خودم گفتم«ا! این که حاتمی کیاست!!»

این چند خط را نوشتم تا این داستانکش در این شب بلند بهتان بچسبد.

 

آخر پاییز

حسین احمدیان

عصر که شد ، آجیل ها را درآورد و چید روی میز ، انارها را ، پرتقال ها را

و یک هندوانه ی ِ گرد ِ سبز را .

نشست و نگاهشان کرد .

اناری را از وسط باز کرد که قدری از آبش شَتک کرد توی چشمش .

آب از چشمش جاری شد .

انار را گذاشت توی بشقاب و نگاهش کرد و بعد بلند شد .

چشمش را خشک کرد .

هوا تاریکِ تاریک شده بود که لباس پوشید .

او  هنوز نیامده بود .

بین برفها قدم می زد ولی گرمش بود .

ساعتها همان طور قدم زد .

بعد دیگر مجبور بود که برگردد خانه .

او  باز هم نیامده بود .

چند سالی بود که دیگر (( یلدا )) نمی آمد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:23  توسط س. م. خردمندان  | 

عید غدیر مبارک!

مرکز خرید بوستان. از میان راهروهای پر زرق و برقش که عبور می کردیم جایی مثل زیرپله  چشممان افتد به دو دختر جوان که محصولات رنگ مو تبلیغ می کردند. هر دو روسریشان تا فرق عقب بود. موهای حجیم و پف کرده شان را به چند دسته تقسیم کرده بودند و هر قسمت را رنگ خاصی . وقتی می خواستند درباره ی رنگی توضیح بدهند آن قسمت به خصوص موهای خود را نشان مشتری می دادند. روی بدنه ی جلویی میز کوچکشان یک نوار رنگی زده شده بود که رویش نوشته بود : عید غدیر مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:55  توسط س. م. خردمندان  | 

در ستایش داستان نویسی!

من تمام دوران آموزشی سربازیم را با آن لحظه ی خاص عوض نخواهم کرد. زمانی که تو مسجد امام حسین پادگان شهید نامجو نشسته بودم و مجتبی، جوان همدانی با آن لهجه ی شیرین جلو آمد و از من پرسید: شما فلانی هستی؟

چند روز قبل از این اتفاق، روزهای پایانی اردوگاه را سپری می کردیم. ظهر، با کله های تراشیده، ظل آفتاب شرجی و داغ کنار دریا،  یغلوی به دست، با آن سرو وضع خسته و رنجور تو صف بی پایان غذا ایستاده بودم. صف بلند، مثل کرم که دور خودش بپیچد چرخیده بود و من می توانستم نادر دهنوی (هم دانشکده ایم) را ببینم که اگر چه یک متر با من فاصله داشت اما به واسطه ی همان اصل کرم وارگی صف، صد نفری از من عقب تر بود!. مثل همیشه شروع کردیم به هم تکه انداختن. اول او شروع کرد و نام خانوادگی مرا بلند به زبان آورد. مجتبی پشت سر نادر ایستاده بود و اسم مرا شنیده بود. چند روز بعد تو مسجد، بعد از نمازعصر پشت به محراب نشسته بودیم و بچه ها صف به صف بیرون می رفتند. که نادر بازاز صف پشتی صدایم زد. وقتی برگشتم دیدم دارد مرا به بغل دستی اش نشان می دهد. بعد بلند گفت این رفیق ما باهات کار داره! مجتبی آمد و کنار من نشست و دست داد. حتی در مخیله ام هم نمی گنجید با من چه کارمی تواند داشته باشد. وقتی اسم کاملم را پرسید با حالتی از تردید گفت: همون فلانی که تو مجله ی راه داستان می نویسه؟!

 نمی توانم احساس خاص آن لحظه را انکار کنم. چیزی نمانده بود مثل بچه ها بزنم زیر گریه. نمی دانم. شاید اگر هر جای دیگری به جز آن نقطه ی کور دنیا این اتفاق افتاده بود چنین حالی دستم نمی داد اما تمام  دلتنگی و محرومیت آن روزها انگار با شنیدن این جمله پر کشیدند و طعم گس خستگی و بی خوابی روزهای متوالی مثل پشم حلاجی شده پخش شد تو هوا و از بین رفت.

مجتبی همدانی بود. با اینکه داستان خوان حرفه ای نبود اما هر سه داستان مرا در راه خوانده بود. آن شب تا دیر وقت تو ساحل قدم زدیم و از ادبیات گفتیم. از نویسنده های وطنی و غیر آن. از وضع داستان نویسی امروز و خلاصه از هر دری گفتیم. آن شب، بعد از چهل و هشت شب نظامی گری از ادبیات حرف زدیم . از داستان گفتیم.  با کسی که از شهرها دورتر از شهر من می آمد. و من لذت آن شب را مدیون ابزار غریبی هستم که اینگونه پرده های بلند رابطه را می درد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 2:28  توسط س. م. خردمندان  | 

لامصبا!!!!!

اینکه می گویند زندگی پر از اتفاقات کوچک پرمعناست به نظرم جمله ی درستی نیست. لااقل من یک نمونه اش را سراغ دارم که  اگر چه خیلی هم کوچک نبود اما بعد از گذشت یک سال هنوز موفق به کشف معنایش نشده ام! اواخر شب بود.  داشتم از خانه ی یکی از دوستان برمی گشتم. همین موقع ها و هوا سرد شده بود. به گونه ای که یادم هست زیپ کاپشنم را تا ته بالا کشیده بودم و شال دست دوزم را چند دور پیچانده بودم دور گردنم. از سراشیبی خیابان که پایین می رفتم صدای یک موتوری را شنیدم که از پشت نزدیک می شد. برگشتم و دیدم دارد به سمت من می آید. دو سوار داشت. آنکه جلو بود ریشو بود و کلاهش را تا رو چشمانش پایین کشیده بود و آن که عقب نشسته بود بک دبه دستش بود. ایستادم ببینم چه کار دارند. گفتم لابد آدرسی چیزی می خواهند. نزدیک که شدند یکدفعه آن عقبی دبه اش را که آب تگری بود خالی کرد روی من و گازش را گرفتند و رفتند. دور که می شدند فریاد می زدند: خدااااااااااااااااااااااااااا.... لامصب...............لاکردار.......... من ایستاده بودم و همینطور که آب از بینی و چانه و شال و کلاهم پایین می ریخت به این نعره های عجیب گوش می دادم تا نقطه ای شدند و ناپدید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:17  توسط س. م. خردمندان  | 

ابهام در شخصیت پردازی

نگاهی به داستان پایان نوشته هانیه عالی نژاد

... به نظرم اصلی ترین مانع سر راه ارتباط خواننده با اثر، عدم اطلاع دهی کافی درباره ی شخصیتهای داستان است. ما با رویه ی یک حادثه سر و کار داریم و کنجکاویم بدانیم در عمق این ماجرا چه می گذرد. چرا نویسنده از پرداخت شخصیتهای داستان طفره می رود و آنها را برای ما ملموس نمی کند و به گزارشی سطحی و مبهم از موقعیت شخصیت اصلی داستان بسنده می کند؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:8  توسط س. م. خردمندان  | 

تقدیم به رزباد خودم!!!

با خواندن یادداشتی از دوستی، به یاد همشهری کین، شاهکار اورسن ولز افتادم. فیلم بزرگی که درباره اش بسیار گفته اند و قرار نیست تکرار مکررات کنم. اما من اگر بخواهم به تعبیر خودم تمام آن فیلم را با همه ی عظمتش در یک کلمه خلاصه کنم خواهم گفت «گمگشتگی» و بعد بغض سنگینی گلویم را خواهد فشرد. «کین» با آن همه شهرت و عظمت و ثروت، هنگام مرگ تنها یک کلمه از دهانش بیرون آمد:«رز باد!» و تمام فیلم تلاشی بود برای فهمیدن معنای این کلمه. که رزباد باید چیز بسیار مهمی باشد که مردی به بزرگی کین با آن همه ثروت و مکنت و دارندگی و جاه و جلال در آخرین لحظه ی عمر به آن می اندیشیده. و آخر معلوم شد رز باد نام سورتمه ی دست ساز و ساده ی محبوب دوران کودکی کین است .

 ممکن است رزباد برای کسی قلم نی دوران نوجوانی باشد. برای کسی ساز شکسته ی سالهای دورش . برای دیگری عشق کهنه و تباه شده ای و برای کسی...

 نکته ی دردناک رزباد آن است که هیچ کس به جز صاحب آن از همه ی ارزشهای  آن آگاه نیست و کسی نمی تواند از رزباد خودش حتی برای محبوب ترین افراد زندگیش به گونه ای بگوید که او هم عینن احساس مشترکی نسبت به آن چیز به خصوص داشته باشد. پس رزباد تا آخر، در سینه می ماند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:7  توسط س. م. خردمندان  |