نیایش
بار الها! پروردگارا! بزرگا!
به شرافت پرچم جمهوری اسلامی قسمت می دهم تمام سربازان این مرز و بوم ،به خصوص آن کم سن و سال ترها(دانشجوها به درک اسفل!) را در دوران خدمت از شر هرویین، کراک، سیگاری، حشیش، شیشه، بنگ، گرس وکوفت و زهر مار مصون بدار. خودت شاهدی که در پادگان های نظامی این مملکت، این ها که اسمشان را گفتم، از ساندیس پرتقال و کومپوت گلابی، در دسترس ترند. آمین یا رب العالمی
اول.
این رضا قاضی عجب آدمی است! دو روز بعد از اتمام آموزشی اش آمده بود نشسته بود تو کاخه با آن سر کچلش. کلی خودمان را آماده کرده بودیم الان رضا کلی برایمان خاطره دارد ازاین دوران تکرار نشدنی. من هم که چیزی به شروع خدمتم نمانده بود از همه کنجکاوتر. دلم می خواست از جزئیات خدمت بدانم. از برنامه هایش . سختی ها و خوشی هایش. آقا آمد نشست عین ماست به همه نگاه کرد و لام تا کام.... داشت در سکوت کامل به کارهایش می رسید. انگار نه انگاربه اندازه ی دوماه، فرای تجربیات ما، حرفی دارد برای گفتن و چند جفت گوش، مشتاق شنیدن! بعد از یکی دوساعت، کاسه ی صبرم لبریز، می گویم: خوب رضا می گفتی! از خدمت! چه خبر بود؟
نگاه عاقل اندر سفیه تحویل می دهد. یعنی برو خودت می فهمی. آخر لامذهب! ما چهار پنج سال نان و نمک هم را خورده ایم. یعنی تو هیچ چیز برای تعریف کردن، پند ، توصیه، نصیحت وکوفت و زهر مار نداری؟ اصفهانی است دیگر!
دوم.
انگار هنوز تو همان فضای نظامی مانده ام . هنوز خوابهایم تو پادگان می گذرد. و هنوز بعضی شبها خواب سرگروهبان را می بینم با آن اقتدارپوشالی اش، با بچه گی اش و آن تنبیه های خاطره شدنی اش. خوشحالم . و خدا را شاکرم که این دوماه تجربه ی انسانی با کمترین هزینه ی ممکن سپری شد و مثل چند نفر هم خدمتی ام، سرم نشکست، دستم سالم ماند، ساییدگی زانو پیدا نکردم، دراکولا مرا نزد و از همه ی آن پستی و بلندی هایش، حالا پز خاطراتم را می دهم. پز شناخت گوشه ای از دنیای محصور در سیم خاردار.
گوشه هایی از خاطرات خدمت....
3شهریور
هشت صبح حرکت کردیم، سه بعد از ظهر رسیدیم پادگان شهید نامجو. تفتیشمان کردند. هر سرباز بی خاصیتی از راه می رسید به حساب بوق بودنمان دستوری می داد. ساکهایمان را بیرون ریختند. وقتی ساکی خالی می شد همه به محتویاتش نگاه می کردند. از دیواره ی ساک یکی از بچه ها مقداری هرویین پیدا شد. حساس شدند و با دقت بیشتری ادامه دادند. بسته بسته قرص های ضد افسردگی، گونی گونی آب میوه، شطرنج، سیگار، منچ، شرت جیب دار، قفل، متکا، پنجه بکس، زیارت نامه و هرچیز عجیب وغریب دیگری.
سه ساعت بعد تقسیم شدیم. گردان سوم. گروهان سوم دانشجویی. یک پتوی کهنه(البته فقط به امریه دارها)، یک دست لباس گشاد، پوتین، گت و کلاه. کلاه اندازه ام نمی شد. دو شماره کوچک بود. کسی را پیدا نکردم عوض کنم. می گویند«زور بزن سرت می شود!»
شب، بعد از هجده ساعت گرسنگی گذاشتند شام بخوریم. قبل از شام، چهل دقیقه تمام جلو سلف نگهمان داشتند تا نوبتمان شد. غذا خوردنمان چهار دقیقه طول کشید. لوبیا بود با نان.
4 شهریور
اولین روز خدمت
سه و چهل و پنج دقیقه صبح بیدار باش زدند. آنکادر تخت، پوشیدن لباس، گت شلوار، بستن پوتین و نهایتن وضعیت کامل.
جلوی یگان ایستاده بودم و نمی دانستم برنامه شان چیست. بلند اسمم را خواندند. یکی ازهم خدمتیهایم بود که دو روز قبل از ما رسیده بود و توجیه بود. بلند گفت «محمدرضا خردمندان» از بین جمعیت راه باز کردم و خودم را بهش رساندم. سرش حسابی شلوغ بود. بعد ها فهمیدم منشی بوده. تا خودم را معرفی کردم گفت «تو از امروز ارشد کل نظافتی» و نایستاد که بپرسم ارشد کل نظافت یعنی چه! یکی از بچه ها که او هم دو روز قبل آمده بود گفت یعنی اگر نظافت سرویس، جلوی یگان، پشت یگان، خوابگاه ها، کریدور بالا، پایین، آب سرد کن، پشت سرویس و خیابان جلوی یگان کوچکترین مشکلی داشته باشد یقه تو گیر است!!! گفتم «حالا من چکار کنم؟» گفت«رو اعلانات اسم نظافت چی ها را زده اند. پیدایشان کن و بالاسرشان بایست تا نظافت کنند!»
گفتم «آخراز رو چه معیاری من به چنین پست والایی نائل آمده ام؟!» گفت«اینجا معیاری وجود ندارد!» و رفت. بیست دقیقه بعد در حالی که شرشرعرق می ریختم بالا سر بچه ها می دویدم و داد می زدم «کی به تو گفت بشینی؟... آهای دانشجو! اینجارو آب بگیر! بو می ده؟ من چی کار کنم؟ شاهکار خودتونه دیگه! یالا آب بگیر بره! ... تو چرا بروبر من و نگاه می کنی؟ بیا علفتو بکن!... این چه طرز برگ جمع کردنه؟! اینطوری جمع کن ! (و خودم الگوی برگ جمع کردن می شدم) ... .
چیزی به اتمام زمان نظافت نمانده بود. سرگروهبان به زودی می آمد بازدید. این آخری؛ یعنی همین کسی که مسئول برگ جمع کردن بود بدجوری اعصابم را به هم ریخته بود. عین ماست نشسته بود و در کمال آرامش، هر چند دقیقه یکبار، یک دانه برگ جمع می کرد. انگار نه انگار چند دقیقه به پایان زمان نظافت باقی مانده. برای چندمین بار رفتم بالا سرش وبا عصبانیت داد زدم «تو نمی تونی عین آدم برگ جمع کنی؟!» سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. عینکش، پهنای صورتش را گرفته بود. گفت«دارم جمع می کنم دیگه!» گفتم«به درد عمه ت می خره این برگ جمع کردنت!» و با عصبانیت برگها را از دستش گرفتم و ریختم تو سطل زباله.
نزدیک غروب سرگروهبان وقتی برای هزارمین بار به خطمان کرد گفت«تو این جمع پزشک داریم؟» آن آقا تنها کسی بود که از بین صدو هشتاد نفر بلند شد ایستاد و دستش را بالا گرفت!
5 شهریور
بدن درد شدید. کشاله های ران از بالا تا پایین. روی ران، پشت ساق، کتف و سایر اعضا.
به یک «ساعت مچی» نیاز جدی دارم. اینجا مدام زمان تعیین می کنند. فلانی هشت تا ده پاس سرویس... فلانی دو تا چهار پاس خوابگاه....فلانی میز پاس...
مدام به خطمان می کنند. برای یک آب خوردن معمولی هم به خط می شویم. همه ی بچه ها مریض شده اند. اکثرن سینه پهلو. شرجی اینجا با هیچ جای شمال قابل مقایسه نیست. لگن لگن از بدنمان آب می رود وآب سرد کن، عامل اصلی سینه پهلوهاست. شب همینکه خاموشی می زنند سمفونی سرفه راه می افتد . خدا را شکر که بیدار نیستیم به آن ها گوش کنیم.
6 شهریور
سربازی یعنی آنکادر تخت، لباس، پوتین، نظافت، نظافت، نظافت، نظافت، باز هم نظافت، نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب... آن اوایل وقتی می نشستیم زیر آفتاب فکر می کردم الان قرار است کسی بیاید برایمان سخنرانی کند، چیزی آموزش دهد و از این حرفها. اما بعد فهمیدم این نشستن ممتد زیر آفتاب خودش اصلی ترین بخش آموزش است!
برای چندمین بار تنبیه شدیم. تو آفتاب سوزان و شرجی ساعت سه بعد از ظهر. درست ده دقیقه بعد از نهار. جلوی یگان به خطمان کردند. سرگروهبان وقتی می گوید «گروهان! به فاصله دودست از جلو نظام!» یعنی قرار است تنبیه شوید. فرمان بعدی حالت شناست. یعنی به محض صدور فرمان بچه ها باید خودشان را پرت کنند رو زمین و رو هوا حالت شنا بگیرند. دستها را باید روی دست بگذارند و پوتین رو پوتین. بعد با سوت یک پایین؛ با سوت دو بالا... درد اصلی وقتی است که بین سوت یک (پایین) و سوت دو(بالا) یک دقیقه فاصله بیفتد! از آن بدترتکه های سنگ آسفالت است که از شدت گرما ذوب شده اند و تو گوشت دست فرو می روند.
سرگروهبان هم بالا سرت راه می رود و بلند می گوید«وای به حال کسی که زانو بزنه!... وای به حال کسی که...»
بدنها آماده نیست. اینها می خواهند ما را بسازند. آنقدر قوی شویم که...آنقدر قوی شویم که... که... که چی؟؟!
7 شهریور
دیشب پاس خوابگاه بودم. تخت ها دوطبقه است. طبقه دوم حفاظ ندارد. یعنی احتمال سقوط زیاد است. پاس خوابگاه یعنی کسی که با وضعیت کامل لباس تو خوابگاه راه می رود و مواظب است کسی سقوط نکند. شب پیشش با وجود نگهبان، یک نفر سقوط کرد. بلافاصله کتفش دررفت. گفته بود خواب دیده ام سرگروهبان حالت شنا داده. من هم خودم را پرت کردم رو زمین! نگهبان هم گفته بود تا خودم را به تختش رساندم دیر شده بود! نگهبان دیشب، الان در بازداشت گاه است. من سرشب از ترسم یک آیه الکرسی خواندم و به همه بچه ها فوت کردم. با این حال تا صدای غیژ از تختی می شنوم به سرعت خودم را می رسانم. خوابگاه ما دو تخت اضافه دارد. یعنی هجده تخت. نذر کرده ام اگر زمانی وضع مالی ام خیلی خوب شد پول بدهم برای همه ی تخت های پادگان ها حفاظ نصب کنند!
وظیفه ی دیگرپاس خوابگاه حفاظت از پوتین هاست. آن روزهای اول بازار پوتین دزدی خیلی داغ بود. پوتین ها اندازه پای بچه ها نبود. پایشان را می زد. کم می آوردند و به هم تک می زدند. الان هرکسی اسمش را رو پوتینش حک کرده. بعضی ها هم به پوتینشان قفل آویزان می کنند، بند هایشان را گره می زنند و یا هر کاری که ذهنشان قد می دهد.
(ادامه دارد...!)