تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

...

بایست جناب!

یکی از نگهبانیها به« میز پاس» معروف است. میزپاس نگهبانی  است که تو هال ورودی یگان، پشت یک میز می نشیند. به تلفن ها جواب می دهد و مواظب ورود و خروج افراد غریبه به یگان است. یکی از اصلی ترین وظایف او «بایست کشیدن» است. یعنی وقتی فرمانده یا سرگروهبان وارد یگان می شود او باید بلند فریاد بزند «بایست یگان!» طوری که تمام خوابگاه های توی یگان صدایش را بشنوند. طوری که رگ گردنش پاره شود! آن روزهای اول بچه ها رو این موضوع خیلی گاف می دادند. یکی از بچه ها که موقع ورود فرمانده هول شده بود با تمام قدرت فریاد کشید«بایست جناب!!!!»

خدای دودره گی!

سرگروهبان ما اهل درس دادن نیست. یکی دو دقیقه درس می دهد و باقی کلاس را به پرت و پلا گویی با بچه ها می گذراند. آموزش های تئوری نظامی با فرمانده گروهان است. آموزش هایی مثل رزم انفرادی و .... فرمانده کار را به سرگروهبان واگذار کرده. او هم خدای دودره گی است!  . یکبار رک و راست برگشت گفت«من اگر کم کاری می کنم به خاطر این است که پول این آموزش تو جیب فرمانده می رود!»

عجب کلاس پرباری !

وسط یکی از همین آموزش ها بود که یک دفعه فرمانده یکی از گروهان ها(که جزو معدود افراد تحصیل کرده پادگان بود) به سرعت خودش را به ما رساند. کلاس ها در محیط باز برگزار می شد. کنار دریا. سرگروهبانمان را کنار کشید و درگوشی چیزی گفت. بعد سرگروهبان رفت یک گوشه ای نشست و همان آقا با لحنی بسیار جذاب شروع کرد به درس دادن!! مباحثی که به گوشمان هم نخورده بود. همه مان از این رفتار تعجب کرده بودیم. چند دقیقه بعد دیدیم یکی از این امرا از دور برای  بازدید می آیند. امیر با هیئت همراه آمد جلو و دید عجب کلاس پرباری است!

بی تفاوتی ممنوع!

آنکادر تخت ها و کمد اینطور نیست که هر کسی مسئول تخت و کمد خودش باشد. چرا که آنکادر همه ی تخت ها در نهایت باید با هم هماهنگ باشد. از طرفی چون تنیبه برای همه است هر کسی بعد از اتمام کار خودش سعی می کرد اشتباهات باقی بچه ها را هم اصلاح کند یا تذکر بدهد. این موضوع حس تعاون خوبی بین بچه ها ایجاد می کرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:51  توسط س. م. خردمندان  | 

به همین سادگی!

به همین سادگی!

ماه ها پیش، قبل از اعزام به خدمت سربازی از دفتر جشنواره(به ظاهر ملی!) فیلم دانشجویی تماس گرفتند که برای شرکت فیلمم در جشنواره، فلان مدارک را بهشان تحویل دهم. به خاطر ناراحتی ها و مسائلی که با مسئولین وقت دانشکده داشتم و نیزشناخت فضای ریاکارانه و مسائلی که جای گفتنش اینجا نیست گفتم علاقه ای به شرکت در جشنواره ندارم. لذا مدارک هم نخواهم آورد. این موضوع گذشت. بعد از اتمام دوره ی آموزشی سربازی، یکی از دوستان گفت شنیده ام فیلمت را رد کرده اند!!!! با تعجب گفتم من که اصلن فیلم نداده ام جشنواره!!گفت چرا! فیلمت جزو فیلمهای شرکت کننده بوده که در داوری رد شده!

با شنیدن این حرف نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. موضوع ساده بود. با کمی تحقیق متوجه شدم آقایان یک نسخه از فیلم بنده را سوری از آرشیو تولید دانشجویی دانشکده به دفتر جشنواره فرستاده اند و باز به جای اولش بازگردانده اند! نتیجه اینکه آمار فیلمهای رسیده به جشنواره شان به شکل رذیلانه ای یک عدد بیشتر گزارش شده است! به همین سادگی.

 به همین سادگی!

دو نفر از دوستان که فیلمشان در(مثلن!) داوری جشنواره رد شده بود رفته بودند دفتر جشنواره و اعتراض کرده بودند. آنها هم گفته بودند خوب حالا که اینطور است فیلم شما را می پذیریم!! و فیلمشان پذیرفته شد و بعید نیست جایزه هم بگیرند!(شاید این پست برای کسانی که با فضای دانشکده ی ما آشنا نیستند کمی غیر منطقی به نظر برسد!) باور کنید به همین سادگی است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:25  توسط س. م. خردمندان  | 

راه پنجم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:47  توسط س. م. خردمندان  | 

...

 

نیایش

بار الها! پروردگارا! بزرگا!

  به شرافت پرچم جمهوری اسلامی قسمت می دهم تمام سربازان این مرز و بوم ،به خصوص آن کم سن و سال ترها(دانشجوها به درک اسفل!) را در دوران خدمت از شر هرویین، کراک، سیگاری، حشیش، شیشه، بنگ، گرس وکوفت و زهر مار مصون بدار. خودت شاهدی که در پادگان های نظامی این مملکت، این ها که اسمشان را گفتم، از ساندیس پرتقال و کومپوت گلابی، در دسترس ترند. آمین یا رب العالمی

اول.

این رضا قاضی عجب آدمی است! دو روز بعد از اتمام آموزشی اش آمده بود نشسته بود تو کاخه با آن سر کچلش. کلی خودمان را آماده کرده بودیم الان رضا کلی برایمان خاطره دارد ازاین دوران تکرار نشدنی. من هم که چیزی به شروع خدمتم نمانده بود از همه کنجکاوتر. دلم می خواست از جزئیات خدمت بدانم. از برنامه هایش . سختی ها و خوشی هایش. آقا آمد نشست عین ماست به همه نگاه کرد و لام تا کام.... داشت در سکوت کامل به کارهایش می رسید. انگار نه انگاربه اندازه ی دوماه، فرای تجربیات ما، حرفی دارد برای گفتن و چند جفت گوش، مشتاق شنیدن! بعد از یکی دوساعت، کاسه ی صبرم لبریز، می گویم: خوب رضا می گفتی! از خدمت! چه خبر بود؟

نگاه عاقل اندر سفیه تحویل می دهد. یعنی برو خودت می فهمی. آخر لامذهب! ما چهار پنج سال نان و نمک هم را خورده ایم. یعنی تو هیچ چیز برای تعریف کردن، پند ، توصیه، نصیحت وکوفت و زهر مار نداری؟ اصفهانی است دیگر!

 

دوم.

انگار هنوز تو همان فضای نظامی مانده ام . هنوز خوابهایم تو پادگان می گذرد. و هنوز بعضی شبها خواب سرگروهبان را می بینم با آن اقتدارپوشالی اش، با بچه گی اش و آن تنبیه های خاطره شدنی اش. خوشحالم . و خدا را شاکرم که این دوماه تجربه ی انسانی با کمترین هزینه ی ممکن سپری شد و مثل چند نفر هم خدمتی ام، سرم نشکست، دستم سالم ماند، ساییدگی زانو پیدا نکردم، دراکولا مرا نزد و از همه ی آن پستی و بلندی هایش، حالا پز خاطراتم را می دهم. پز شناخت گوشه ای از دنیای محصور در سیم خاردار.

 

گوشه هایی از خاطرات خدمت....

3شهریور

هشت صبح حرکت کردیم، سه بعد از ظهر رسیدیم پادگان شهید نامجو. تفتیشمان کردند. هر سرباز بی خاصیتی از راه می رسید به حساب بوق بودنمان دستوری می داد. ساکهایمان را بیرون ریختند. وقتی ساکی خالی می شد همه به محتویاتش نگاه می کردند.  از دیواره ی ساک یکی از بچه ها مقداری هرویین پیدا شد. حساس شدند و با دقت بیشتری ادامه دادند. بسته بسته قرص های ضد افسردگی، گونی گونی آب میوه، شطرنج، سیگار، منچ، شرت جیب دار، قفل، متکا، پنجه بکس، زیارت نامه و هرچیز عجیب وغریب دیگری.

سه ساعت بعد تقسیم شدیم. گردان سوم. گروهان سوم دانشجویی. یک پتوی کهنه(البته فقط به امریه دارها)، یک دست لباس گشاد، پوتین، گت و کلاه. کلاه اندازه ام نمی شد. دو شماره کوچک بود. کسی را پیدا نکردم عوض کنم. می گویند«زور بزن سرت می شود!»

شب، بعد از هجده ساعت گرسنگی گذاشتند شام بخوریم. قبل از شام، چهل دقیقه تمام جلو سلف نگهمان داشتند تا نوبتمان شد. غذا خوردنمان چهار دقیقه طول کشید. لوبیا بود با نان.

4 شهریور

اولین روز خدمت

سه و چهل و پنج دقیقه صبح بیدار باش زدند. آنکادر تخت، پوشیدن لباس، گت شلوار، بستن پوتین و نهایتن وضعیت کامل.

جلوی یگان ایستاده بودم و نمی دانستم برنامه شان چیست. بلند اسمم را خواندند. یکی ازهم خدمتیهایم بود که دو روز قبل از ما رسیده بود و توجیه بود. بلند گفت «محمدرضا خردمندان» از بین جمعیت راه باز کردم و خودم را بهش رساندم. سرش حسابی شلوغ بود. بعد ها فهمیدم منشی بوده. تا خودم را معرفی کردم گفت «تو از امروز ارشد کل نظافتی» و نایستاد که بپرسم ارشد کل نظافت یعنی چه! یکی از بچه ها که او هم دو روز قبل آمده بود گفت یعنی اگر نظافت سرویس، جلوی یگان، پشت یگان، خوابگاه ها، کریدور بالا، پایین، آب سرد کن، پشت سرویس و خیابان جلوی یگان کوچکترین مشکلی داشته باشد یقه تو گیر است!!! گفتم «حالا من چکار کنم؟» گفت«رو اعلانات اسم نظافت چی ها را زده اند. پیدایشان کن و بالاسرشان بایست تا نظافت کنند!»

گفتم «آخراز رو چه معیاری من به چنین پست والایی نائل آمده ام؟!» گفت«اینجا معیاری وجود ندارد!» و رفت. بیست دقیقه بعد در حالی که شرشرعرق می ریختم  بالا سر بچه ها می دویدم و داد می زدم «کی به تو گفت بشینی؟... آهای دانشجو! اینجارو آب بگیر! بو می ده؟ من چی کار کنم؟ شاهکار خودتونه دیگه! یالا آب بگیر بره! ... تو چرا بروبر من و نگاه می کنی؟ بیا علفتو بکن!... این چه طرز برگ جمع کردنه؟! اینطوری جمع کن ! (و خودم الگوی برگ جمع کردن می شدم) ... .

چیزی به اتمام زمان نظافت نمانده بود. سرگروهبان به زودی می آمد بازدید. این آخری؛ یعنی همین کسی که مسئول برگ جمع کردن بود بدجوری اعصابم را به هم ریخته بود. عین ماست نشسته بود و در کمال آرامش، هر چند دقیقه یکبار، یک دانه برگ جمع می کرد.  انگار نه انگار چند دقیقه به پایان زمان نظافت باقی مانده. برای چندمین بار رفتم بالا سرش وبا عصبانیت داد زدم «تو نمی تونی عین آدم برگ جمع کنی؟!» سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. عینکش، پهنای صورتش را گرفته بود. گفت«دارم جمع می کنم دیگه!» گفتم«به درد عمه ت می خره این برگ جمع کردنت!» و با عصبانیت برگها را از دستش گرفتم و ریختم تو سطل زباله.

نزدیک غروب سرگروهبان وقتی برای هزارمین بار به خطمان کرد گفت«تو این جمع پزشک داریم؟» آن آقا تنها کسی بود که از بین صدو هشتاد نفر بلند شد ایستاد و دستش را بالا گرفت!

 

5 شهریور

بدن درد شدید. کشاله های ران از بالا تا پایین. روی ران، پشت ساق، کتف و سایر اعضا.

به یک «ساعت مچی» نیاز جدی دارم. اینجا مدام زمان تعیین می کنند. فلانی هشت تا ده پاس سرویس... فلانی دو تا چهار پاس خوابگاه....فلانی میز پاس...

مدام به خطمان می کنند. برای یک آب خوردن معمولی هم به خط می شویم. همه ی بچه ها مریض شده اند. اکثرن سینه پهلو. شرجی اینجا با هیچ جای شمال قابل مقایسه نیست. لگن لگن از بدنمان آب می رود وآب سرد کن، عامل اصلی سینه پهلوهاست. شب همینکه خاموشی می زنند سمفونی سرفه راه می افتد . خدا را شکر که بیدار نیستیم به آن ها گوش کنیم.

 

6 شهریور

سربازی یعنی آنکادر تخت، لباس، پوتین، نظافت، نظافت، نظافت، نظافت، باز هم نظافت، نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب. نشستن ساعتها زیر آفتاب... آن اوایل وقتی می نشستیم زیر آفتاب فکر می کردم الان قرار است کسی بیاید برایمان سخنرانی کند، چیزی آموزش دهد و از این حرفها. اما بعد فهمیدم این نشستن ممتد زیر آفتاب خودش اصلی ترین بخش آموزش است!

برای چندمین بار تنبیه شدیم. تو آفتاب سوزان و شرجی ساعت سه بعد از ظهر. درست ده دقیقه بعد از نهار. جلوی یگان به خطمان کردند. سرگروهبان وقتی می گوید «گروهان! به فاصله دودست از جلو نظام!» یعنی قرار است تنبیه شوید. فرمان بعدی حالت شناست. یعنی به محض صدور فرمان بچه ها باید خودشان را پرت کنند رو زمین و رو هوا حالت شنا بگیرند. دستها را باید روی دست بگذارند و پوتین رو پوتین. بعد با سوت یک پایین؛ با سوت دو بالا... درد اصلی وقتی است که بین سوت یک (پایین) و سوت دو(بالا) یک دقیقه فاصله بیفتد! از آن بدترتکه های سنگ آسفالت است که از شدت گرما ذوب شده اند و تو گوشت دست فرو می روند.

سرگروهبان هم بالا سرت راه می رود و بلند می گوید«وای به حال کسی که زانو بزنه!... وای به حال کسی که...»

بدنها آماده نیست. اینها می خواهند ما را بسازند. آنقدر قوی شویم که...آنقدر قوی شویم که... که... که چی؟؟!

 

7 شهریور

دیشب پاس خوابگاه بودم. تخت ها دوطبقه است. طبقه دوم حفاظ ندارد. یعنی احتمال سقوط زیاد است. پاس خوابگاه یعنی کسی که با وضعیت کامل لباس تو خوابگاه راه می رود و مواظب است کسی سقوط نکند. شب پیشش با وجود نگهبان، یک نفر سقوط کرد. بلافاصله کتفش دررفت. گفته بود خواب دیده ام سرگروهبان حالت شنا داده. من هم خودم را پرت کردم رو زمین! نگهبان هم گفته بود تا خودم را به تختش رساندم دیر شده بود! نگهبان دیشب، الان در بازداشت گاه است. من سرشب از ترسم یک آیه الکرسی خواندم و به همه بچه ها فوت کردم. با این حال تا صدای غیژ از تختی می شنوم به سرعت خودم را می رسانم. خوابگاه ما دو تخت اضافه دارد. یعنی هجده تخت. نذر کرده ام اگر زمانی وضع مالی ام خیلی خوب شد پول بدهم برای همه ی تخت های پادگان ها حفاظ نصب کنند!

وظیفه ی دیگرپاس خوابگاه حفاظت از پوتین هاست. آن روزهای اول بازار پوتین دزدی خیلی داغ بود. پوتین ها اندازه پای بچه ها نبود. پایشان را می زد. کم می آوردند و به هم تک می زدند. الان هرکسی اسمش را رو پوتینش حک کرده. بعضی ها هم به پوتینشان قفل آویزان می کنند، بند هایشان را گره می زنند و یا هر کاری که ذهنشان قد می دهد.

 (ادامه دارد...!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:35  توسط س. م. خردمندان  |