تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

«بچه» برو پی کارت!

 در کشوری که بیش از یک سوم جمعیت آن را کودکان و نوجوانان تشکیل می دهند، راستی جای شبکه ی تلویزیونی که مختص این طیف جمعیتی باشد وبه تمام نیازهای تربیتی، اجتماعی، روانی، آموزشی و... آنها پاسخ دهد کجاست؟

گویا بعد از سی سال از گذشت انقلاب اسلامی و به هم خوردن توازن سنی (جوان شدن جمعیت) صدا و سیما هنوز متوجه حضور این جمعیت تازه وارد و نیازهای فراوانشان نشده و ما همچنان با یک صدا و سیمای یک سویه­ی بزرگسالارانه مواجهیم که گویا تنها وظیفه­اش حفظ پایه و ارزشهای نظام با نگاه جدی سیاسی به همه ی بخش هاست.

در میان برنامه هایی که صبح تا شب برای بزرگسالان پخش می شود دوسه ساعتی به زور خالی شده تا عمو پورنگی، خاله سارایی یا یکی دوتا مجری دیگر بیایند و نمایشی اجرا کنند و لابه لای آن یکی دوکارتون و غیره و ذالک هم پخش شود و تیتراژ پایانی که پخش شد بچه های عزیز بروند پی درس و مشقشان و شب هم زود بخوابند تا بزرگ ترها سریال های فراوانشان را که ماشاالله این روزها از روزی ده تا هم تجاوز می کنند تماشا کنند.

در کشورهای پیشرفته اگر چه جمعیت کودک و نوجوانشان به یک صدم ما هم نرسداما شناخت و شعور و آینده نگری­شان آنقدرها هست که به احترام پتانسیل­ها، قابلیت ها، توانایی ها و نیازهای این طیف فوق العاده مطالبه گر و باهوش امروزی شبکه ای تلویزیونی مختص آن­ها دایر شود که تمام وقت برای تمام ابعاد این سن، برنامه داشته باشد. اما درکشور ما تنها نیاز و حق یک کودک یا نوجوان از دریای عظیم رسانه، یکی دوتا کارتون وارداتی، رقاصیگری­های مجریان بی مزه و یکی دو مورد دیگر است.

باید بپذیریم که اگر همپای غرب هم مدرنیته وارد کشور کنیم و صنعتی شویم و خطوط متروها و مونوریل­هایمان صد برابر شود و چه و چه کنیم، اول و آخرش برخی ریشه های ناپسند سنتی­مان دست از سرمان برنمی دارند. نمونه­اش همین نگاه پدرسالارانگی است که یک بحث جدی فرهنگی است و همیشه در کشور ما بوده است. ما ناخوداگاه بچه ها را از صحنه ی زندگیمان حذف می کنیم. پدر ایرانی همیشه در ایجاد ارتباط با فرزندانش دچار مشکل جدی بوده. او همواره درپی رفع نیازهای مادی خانواده کوشش کرده و اصولن بچه­هایش را به عنوان یک حقیقت زنده که نیازهای فراوان دیگری دارند به حساب نیاورده. بچه ی ایرانی مدام تحقیر شده و این جمله را زیاد از پدرش شنیده که بچه برو پی کارت!

به نظر من این بی توجهی کلی به این طیف سنی درصدا و سیمای ما و ادبیات ما و سینمای ما خیلی هم عمدی نیست و کلن ریشه ی فرهنگی دارد.

از این ها که بگذریم در آرمانشهرتلویزیونی که من تصور می کنم چنین شبکه­ای وجود دارد که از هشت صبح تا ده شب برنامه دارد. فیلم، سریال، آموزش، معرفی کتاب، معرفی انواع بازی­ها، سایتهای اینترنتی، مسابقه، آموزش مسائل اجتماعی مربوطه، داستان خوانی،شعر و...  مطمئنم آنقدر برنامه های متنوع و به جایی می توان ایجاد کرد که در عین احترام به حقوق و شخصیت این جمعیت کثیربه تمام نیازهای روحی روانی آنها پاسخ داد. اینگونه تعبیر امام از دانشگاه عمومی صرفن محدود به آدم بزرگها نمی شود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:40  توسط س. م. خردمندان  | 

کارگاه مجازی آموزش فنون داستان نویسی (جلسه هشتم)


 

رها پاکان

رجوع به گذشته، بازگشتی به قبل و بیان صحنة کاملی از زندگی گذشتة شخصیت است. اما یادآوری نکته‌ای گذراست که یک لحظه به ذهن خودآگاه شخصیت خطور می کند. رجوع به گذشته، شخصیت را کاملا از حال به گذشته می‌برد. اما یادآوری، لحظاتی شخصیت را به یاد گذشته می‌اندازد اما او را به گذشته منتقل نمی‌کند. خواننده رجوع به گذشته، به یادش می‌ماند اما یادآوری آن قدر زودگذر است که تأثیری ماندگار بر ذهن خواننده نمی‌گذارد...


لطفن متن کامل را اینجا بخوانید:

http://www.louh.com/kargah/1978/index.aspx

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:51  توسط س. م. خردمندان  | 

نسل خانه به دوش من

 

اتاقِ لُختُ عریان.

از پنجره­ی باز، هرم گرما می­زند تو. تکیه داده­ام به دیوار؛ رو موکت  پلاسیده­ی سبزاتاق؛ به کارتن­های شکم­گنده نگاه می­کنم. اثاث ها را چپانده­ایم تو کارتن ها و دهانشان را با چسب بسته­ایم؛ چسب نواری پهن. اسم هر کارتن را رو پیشانی­اش نوشته­ایم: لباس­ها، لوازم التحریر، وسایل میز توالت، ظروف آشپزخانه، شکستنی­ها، تزیینی­جات، گلدان­ها، خرت و پرت­ها و ...

روی هشت­تا ازهیکلی­ترین کارتن­ها نوشته شده: «کتاب­»

این هشت «تا» به قدری سنگین است که آدم را یاد دیسک کمر می­اندازد. یاد حرف مادرم می افتم :«این همه کتاب خواندی آخرش چه شد؟»

مهم نیست. قصد دارم کمی راجع اسباب کشی بنویسم. یعنی سخن کوتاهی بگویم.

 

ما نسل خانه به دوشی هستیم. البته نه از آن نوعش که شاعر فرمود:

ما مردمان خانه به دوشیم و خوش نشین      

نی زان گروه خانه نگه­دار عالمیم!

 

آن مردمانی که شاعر از آن­ها حرف می زند از نسل ما نیستند. آنها نه اینکه خانه نداشته باشند، اتفاقن داشته اند، خانه های بزرگ و حیاط دار هم. حیاط­هاشان باغچه داشته و باغچه شان پر از درخت. این مردمان علی رغم همه ی این داشتن ها خانه به دوش­ بوده اند چون می خواسته­اند خوش نشین باشند. احتمالن  دلشان از یک جا ماندن می گرفته و ترجیح می داده­اند هر از گاهی تفنّنن آب و هوایی عوض کنند. ازنقطه ای به نقطه ای و از شهری به شهر دیگر بروند و حالشان را ببرند. ما نسل «خانه ندار»ی هستیم و اسباب کشی­مان از سرنداشتن است.  

دوستی که زیادی جوشیده بود می­گفت حساب کرده در این وانفسای بی همه چیز اگر زن و مردی متوسط(دوستمان منظورش را از متوسط نگفت) هر دو کار کنند و در ماه پانصدهزارتومان دربیاورند و هیچ نخورند و نپوشند و نیاشامند (دوستمان نگفت چگونه؟) سی سال طول می کشد بتوانند یک خانه ی پنجاه- شصت متری بخرند. من با این بعد، کاری ندارم. موضوع ، چیز دیگریست و ترجیح می­دهم این طور نتیجه گیری کنم ، چه ما بخواهیم چه نخواهیم این شتر(اسباب کشی)ی است که تقریبن تا آخر عمر جلو در خانه همه­مان مدام عرعر خواهد کرد. پس ناگزیریم از آن.

 از تو دل اسباب کشی آغاز می کنیم. اسباب کشی یک خانه تکانی حسابی است با این تفاوت که اشیا بعد از تکانده شدن سرجای خود برنمی گردند و یک راست می روند تو کارتن ها دسته بندی می­شوند. اشیا از سرجایشان-جایی که بعضن ماه­ها یا سالهاست از آنجا تکان نخورده­اند- جدا می­شوند و راهی «جابه­جایی» می­شوند. بسیاری اوقات در این جابه جایی و جدا شدن اشیا بزرگ تر، اشیای ریز و گمشده­ای زیریا لابه­لای آن­ها پیدا می شوند که ممکن است «آه» بلندی از نهاد شما درآورد. چیزی که مدت هاست گم کرده اید و هر چه پی­اش می گشتید پیدا نمی کردید و زمانی از گشتن ناامید شده اید و رهایش کرده اید. من امسال وقتی فرش اتاقم را جمع می­کردم ، زیر فرش چشمم به عکس دسته جمعی افتاد که سالها پیش با چند تن از دوستان انداخته بودم. عکسی که حضورش زیر فرش، برانگیخته­ام کرد و احساسات متضادی را درمن زنده کرد. عکس متعلق به سه سال پیش بود. با تعدادی از دوستان آرمانگرایم، جایی توی دانشکده نشسته ایم و همگی به دوربین نگاه می کنیم و می خندیم. کسانی که توی عکس کنار هم قرار گرفته بودند، تا اندازه ی زیادی همسویی اندیشه داشتند و آرمان­ها و وجوه مشترک­شان آنها را به هم نزدیک کرده بود تا کارهای اساسی انجام دهند. حالا دیدن این عکس بعد از مدتها بسیار جالب می­نمود و آدم را مجبور به «ارزیابی» می کرد. چرا که گذر زمان و تحولات ناشی از آن هیچ نشانی از آن همسویی مشترک که در عکس حضور دارد را در این افراد باقی نگذاشته و جالب اینکه هرکدام­شان سرش به زندگی خود گرم است و دل مشغولی خود را دارد.   

 آدمها ناآگاهانه با اشیاء دور و بر خود خو می­گیرند. ابتدا از حضور اشیاء پیرامون زندگی خود مطلع می­شوند و جایشان را ارزیابی می­کنند سپس به آنها عادت می­کنند و دیگر نمی بینندشان. کافی است همین الان با دقت به گل­های فرش اتاق یا جزئیات طرح پرده یا قاب عکس روی دیوار نگاهی دقیق بیندازیم تا ببینیم چه اندازه به آن ها بی توجه بوده ایم. اسباب کشی زمینه ی توجه دوباره به اشیاء را فراهم می کند.

 من اینبار وقتی ساعت را از روی دیوار پایین آوردم و صدای «تیک تاکش» را از نزدیک شنیدم ناگهان احساس نزدیکی عجیبی با آن دستم داد. انگار تازه یادم افتاده بود از روزی که در این دنیا چشم باز کرده­ام این ساعت همیشه تو خانه­مان حضور داشته و یکی از معدود بازماندگان اشیایی است که توانسته حضورش را از ابتدا تا به امروز در خانه مان حفظ کند. یعنی از زمان ازدواج پدر و مادرم. اینکه  این ساعت پیر شاهد تمام مراحل رشد من و سایر اعضای خانواده ام بوده و در تمام مراحل تحولات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خانواده ی ما « تیک تاک» کرده، آدم را دچار حس «قدرشناسی» و «سپاس» می کند.

اگر به خاطره­هاتان از اسباب کشی­هایی که تا به حال در طول زندگیتان انجام داده اید رجوع کنید حتمن لحظه ای را به خاطر خواهید آورد که من از آن به «آنِ» اسباب کشی یاد می­کنم.

لحظه­ای که همه ی اثاثیه های منزل را بارماشین زده اید وکارتان را با خانه تمام کرده اید (مثلن تصویه حساب با صاحبخانه یا...) وبرای آخرین بار وارد منزل لخت و عریان می­شوید تا مطمئن شوید چیزی جا نگذاشته­اید. آن لحظه ای که می خواسته­اید دراصلی را برای همیشه ببندید ناگهان متوقف شده­اید و به خانه، نگاهی آخرباره انداخته­اید. اینبار به جای آنکه فکر کنید «چیزی جا نگذاشته­ باشم؟» اندیشیده اید«چه چیزهایی جا گذاشته ام؟!»

خبرهای خوب و بدی که در این خانه شنیده اید، دوستانی که در این خانه ملاقات کرده اید و الان هرکدامشان سرنوشتی دارند، فیلم، سریال و یا موسیقی های دلچسبی که در این خانه دیده یا شنیده اید، لحظه های شیرینی که با کسانی که دوستشان داشته اید گذرانده اید، اتفاقاتی که شما را وارد مرحله ی جدیدی از زندگی کرده و غیره و غیره.

  اینجا فقط در و دیوارهای سرد و بی­روح خانه­اند که با شما رابطه­ای حسی برقرار می­کنند. به یکباره جلوی چشمان شما گرم و زنده می شوند. با شما به حرف می آیند و اطمینان می دهند خاطرات شما را و همه ی آنچه که شاهدان خاموش آنها بوده اند، در دل خود نگه خواهند داشت تا روزی که نوک تیز کلنگی سینه­ی پر از رازشان را از هم بدرد و فرو ریزد.

من دوران دوازده سیزده سالگی ام را که بخشی از دوران پرتلاطم زندگی ام بود در خانه ای زندگی کرده ام که یک طرفش چسبیده به کوه بود. یعنی از حیاط کوچک پشتی می شد پرید توی دامنه ی پرشیب  کوه و بالا رفت. هنوز تصویر آن شغال زخمی که دریک  نیمه شب سرد زمستانی از کوه پایین آمده بود و چند متری حیاط پشتی، رو به خانه مان ایستاده بود و زوزه می کشید و من و باقی اعضای خانواده­ام از پشت شیشه­ی قدی آشپزخانه به چشمهای سرخش خیره شده بودیم  از یاد نمی برم.

امسال وقتی بعد از سالها به همراه همسرم به زادگاهم بازگشتم میل و شور فراوانی داشتم آن خانه ی عجیب را که کلی از ان تعریف کرده بودم  نشانش دهم و جنبه ی عینی تری به خاطرات باورنکردنی­ام بدهم. اما وقتی پس از طی مسافت بسیار وارد کوچه شدیم، جای آن خانه و خانه­های اطرافش، تنها یک زمین صاف و ول چسبیده به کوه دیدم  که انگار از ازل هیچ خانه ای آنجا نبوده و هیچ آدمی و هیچ خاطره­ای.

کسی که قرار است مدام در اسباب کشی به سر برد و خانه به دوشی، لازمه­ی زندگی اوست ناچاربه نوعی سازگاری است. مثل کسی که خانه اش کناررودخانه است و باید خودش را با جزر و مدهای وقت و بی وقت آب سازگار کند و لوازم مقابله با آن را فراهم کند. لازمه ی خانه به دوشی، سبُک زندگی کردن است. یعنی هیچ چیز اضافی نباید در اثاثتان باشد و همیشه آماده ی جابه جایی باشید.

دایی من که قریب به پنجاه سال است در یک خانه ی قدیمی بزرگ زندگی می­کند و شاید طعم اسباب کشی را دوبار هم نچشیده باشد هنوز اسباب بازی دوران کودکی یا نقاشیهای آن دوران یا متکایی که در سه سالگی رو آن می خوابیده و خیلی چیزهای دیگر را دارد وهرکدام از اینها، برایش پلی است به گذشته و تداعی آن روزها.

برای نسل خانه به دوش من هر چه هست بایگانی ذهنی است و قدرت بازیاداوری. (که نیازمند استعداد خدادادی است و خیلی ها عاجزند از به یاد آوردن بخش های زیادی از گذشته شان)

من بعد از یکی دوبار اسباب کشی، زیر نگاه سرزنش بار کسانی که به تابلوهای فراوان نقاشی دوران نوجوانی ام و حجم انبوه آثارتجسمی دوران هنرستانم که هرکدامشان، در پس خود حاوی خاطراتی ارزشمند برایم بودند، به دیده ی بار اضافه می نگریستند تاب نیاوردم و در سکوت گس یک شب تابستانی ، بعد از آنکه از هرکدام تنها یک عکس یادگاری گرفتم، همه را بار ماشین زدم و کیلومترها دورتر، روانه ی رودخانه ی پر جنب و جوش کرج کردم شان.

کتاب، داستان دیگری دارد. هیچ کارتنی به اندازه ی کارتن های کتاب سنگین نمی­شود. مخصوصن اگر با دقت چیده شده باشند. با اینکه آدم­ خانه به دوش همواره موقع خرید کتاب، نگران سرنوشت آن هست و نگران کمبود جا در کتاب­خانه­ی کوچک منزل، اما با همه ی این ملاحظات، پس از گذشت زمانی اندک با حجم فراوانی از کتاب­ها مواجه می­شود که در زمان اسباب کشی، بلای جانش خواهد شد. مشکل اینجاست که جنس دل­ کندن از کتاب، از جنس دل کندن از میز و مبل و تیر وتخته نیست. انگار بخشی از وجود آدم باشد. بی خود نیست «شریعتی» کتاب دزدی را حلال می دانست.

دوستی دارم که علاقه ی عجیبی به کتاب دارد. علاقه ای که بیشتر به جنون پهلو می­زند. از آنهایی که اگرشرایط ایجاب می­کرد تمام ویژگی­های یک مجموعه دار شدن حرفه ای را داشت. کتاب­ها را طی  ده سال، از هرجا که فرصتی فراهم شده بود جمع آوری کرده بود. اما وقتی متوجه شرایط خانه به دوشی­اش شد بعد از مدتها کلنجار با خود و مقاومت و کشاندن کتابها از این محل به آن محل، بالاخره تسلیم شد وحجم قابل توجهی از آنها را، یک روز، انگار که بچه هایش را حراج کرده باشد فروخت. روزی که کتابها را برای فروش لیست می­کرد من هم کمکش می­کردم. اسم هر چند تا کتاب را که می گفت و من می نوشتم، مکثی می کرد و با حسرتی عمیق خاطره­ای از چگونگی خرید آن کتاب را تعریف می­کرد.

هیچ لذتی برای یک عاشق کتاب، بالاتر از قدم زدن میان دالان های تو در توی قفسه­های کتاب، در اتاق یا منزل شخصی نیست. جای امن و آرام خانه. با حضور هزاران متفکر آرام و خاموش. طعم اصیل مالک بودن. مالک کتاب بودن. اگر خانه به دوشی بگذارد.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:43  توسط س. م. خردمندان  |