
با تشکر از میم. ب. مهاجر
و دو صفحه یادداشت مکتوبش.
...
شاگرد داریوش مثل عقاب نشسته بود روی سینه اش. پنجه هایش را فرو کرده بود توی صورت مجید و کیف را از کولش کنده بود. مجید بلند شده بود و حمله کرده بود. یکی دو مشت انداخته بود. اما شاگرد داریوش با ساعدهای پهنش، کمر مجید را قلّاب کرده بود؛ زیر پایش را خالی کرده بود. مجید گریه اش گرفته بود و باز حمله کرده بود و هر چه فحش بلد بود داده بود اما باز زمین خورده بود. بعد به التماس افتاده بود. گفته بود فردا امتحان دارم. جان مادرش را قسم خورده بود. به پاهای شاگرد داریوش چسبیده بود و گریه کرده بود. شاگرد داریوش پایش را بیرون کشیده بود و مجید را پرت کرده بود روی تپه ی خاکی گوشه ی زمین. به سرعت برگشته بود پیش داریوش.
...
لطفن متن داستان را اینجا بخوانید:
http://www.louh.com/kootah/1891/index.aspx
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط س. م. خردمندان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:54  توسط س. م. خردمندان
|

این متن به زودی در مجلهی «راه» منتشر
خواهد شد:
من فکر می کنم بغض و کینه ورزیدن و تحریم کردن
امکانات به هر دلیلی ناشی از کج فهمی است . بعضی
نویسنده را تا سطح یک سیاستمدار پایین می آورند و
برای او وظیفه ای جز برخوردهای سیاسی قائل نیستند
که این از نظر من عین عقب ماندگی است .
وظیفۀ نویسنده درک و کشف خود و جهانی است که
در آن زندگی می کند . او وظیفه ای جز این ندارد که
درک و کشف و تجربه اش را از جهان هنری کند ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط س. م. خردمندان
|
هیچ چیزبه اندازهی آن یک ساعت زنگ ورزش خوشحالش نمیکرد. شب وقتی خواست بخوابد دید ابرها توی آسمان جمع شدهاند. مادرش گفته بود ابرها وقتی یکجا جمع شوند باران میآید. اخمش رفت توی هم. تیرکمانش را برداشت و رفت روی پشت بام.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:17  توسط س. م. خردمندان
|