«جلبکهاي معلق روي آب»
این داستان را مدتها پیش نوشته ام. از خاطره ی یک دوست بسیار نزدیک که خواست داستانی از آن بسازم. ساختم. اما داستان خوبی نشد. شرمنده اش شدم. هنوز هم.
با اینکه دوستان نظرات خوبی هم دادند اما وقتی قرار نباشد کاری خوب بشود نمی شود. دست هیچ کس هم نیست.
چند روز پیش همسرم کتابخانه را مرتب می کرد که چشمش افتاد به این داستان. نشست و خواند و بعد اصرار که چرا منتشرش نمی کنی؟! دلایلم را نپذیرفت و دست آخر تهدیدم کرد.
من هم قاطعانه ایستادم و یک کلام که«امکان ندارد!!»
و دیگر اینکه حیفم آمد تشکر نکنم از دوستانی که نظراتشان کتباً و شفاهاً همواره راهگشای حقیر بوده در امر نوشتن:
میم. ب. مهاجر، رها پاکان، نایب، سارا عرفانی
و مرجان اسماعیلی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط س. م. خردمندان
|
