... استاد بعد از آن همه استعفا تنها ادبیات داستانی را نگه داشته بود که نشان از وابستگی و اعتقاد ایشان به کار نشر و حفظ یک سنگر و پایگاهو نقطه ی امید برای نوقلمانی بود که از دورترین شهرها، سالها با این نشریه خو گرفته اند . حالا خبر استعفای این یکی هم حتماً دلایلی دارد که شاید بعدها از زبان استاد شنیدنی باشد...
نکته بارز نیمی از
یک خ بلند، شخصیت پردازی های قوی داستان با استفاده از کنش ها و واکنشهای آنان در
طول داستان است. شاید هیچ صفتی برای شخصیت های فرعی به طور مستقیم گفته نشده
است، اما خواننده می تواند هر کدام از این شخصیت ها را به طور کامل در ذهن خود
بازسازی کند و نماینده ای از قشر خاص جامعه در نظر بگیرد. آقای فرهت، کفاش، شاهین
تقی خانیه، پدرش، همه و همه شخصیت هایی شناخته شده هستند که هر روز امثال آنها را
در جامعه می بینبم. در برخورد شخصیت اصلی (معلم سابق) با دانش آموز و پدرش بار
ملودرام صحنه آن قدر زیاد است که حقیقتا روایت داستان را تحت تاثیر قرارداده است،
اما اینکه این حس تا چه اندازه به خواننده منتقل می شود، بحث دیگری است که شاید از
شخص به شخص متفاوت باشد. دیگر نکته آنکه اگر بند پایانی داستان را حذف کنیم، چه
می شود؟ اگر شخصیت اصلی علی رغم تمامی این ماجراها مجبور باشد به کار ویزیتوری
ادامه بدهد چطور؟ آیا درام تلخ تر نخواهد شد؟ و آخر نکته اینکه به عنوان یک
برادر به نویسندکان متعهد القلم توصیه می کنم که به شدت از نوشتن داستان های بد
فرجام (سد اند) پرهیز کنند. رهبر انقلاب بار ها تاکید کرده اند که باید امید را در
جوانان و جامعه زنده نگه داشت. «امید» اولین و آخرین چیزی است که یک فرد و یک جامعه
از دست می دهند. در همین داستان، می توان پایان داستان را به نحوی تغییر داد که
مشخص شود شخصیت اصلی با وجود تمامی مشکلات معیشتی، امتیازی بر امثال آقای فرهت
دارد، و آن امتیاز انسان بودن اوست. تکیه بر این نکته می تواند داستان را خوش فرجام
نماید.
از گوشه یخیابان که راه می روید لحظه ای چشمتان به
یک لنگه چکمه می افتد که غلت غلتان توی جوی آب می رود. نیم نگاهی به آن می اندازید
و به آرامی از کنار آن می گذرید. این موضوع آنقدر بی اهمیت است که لحظه ای بعد این
تصویر نیز زیرصدها تصویری که بعد از آن در پی می آیند دفن می شود. یکی دو دقیقه بعد هم هیچ اثری از تصویر آن چکمه
در ذهنتان نمانده و ...