یا اله العالمین
حدودن دو ماه پیش با ایمان و محمدرضا رفتیم مسجد فاطمیه قم که نماز ظهرو با آقای بهجت بخونیم. من اولین بارم بود و شوق زیادی داشتم. بیشتر برای دیدن ایشون از نزدیک. محمد دوربینشو اورده بود عکس بگیره. جلوی در مسجد خیلی شلوغ بود. آقا هنوز نیومده بود. داخل مسجد کیپ تا کیپ آدم نشسته بود. حیاط هم همینطور. یه موکت انداخته بودن جلوی در که باقی از اونجا اقتدا کنن. بعضیا بغض گلوشونو گرفته بود. بعضیا هم بی اراده اشک می ریختن. طوری که اگه یکی از بیرون می اومد می گفت اینا چرا اینجوری می کنن؟! یه صف ایجاد شده بود که وقتی آقا وارد مسجد می شه بتونن ببیننش...
به ایمان گفتم می رم سریع وضو می گیرم و برمی گردم. خیلی سریع از پله ها رفتم پایین و مشغول وضو گرفتن شدم که یه دفعه صدای صلواتو شنیدم! وضو گرفته و نگرفته برگشتم که متوجه شدم آقا رد شده. به ایمان گفتم حیف شد ندیدمش. خیلی دلم می خواست... گفت: باشه دفعه ی بعد...
دیروز که خبرنشست تو گوشیم بی اختیار یاد اون حرف ایمان افتادم. دفعه بعد... دفعه ی بعد... دفعه ی بعد...
دیروز توی داروخانه بودم که یک پسرجوان با دست هایی که لرزش خفیفی داشت آمد تو و گفت یک سرنگ می خواهد. لباس چسبان مشکی آستین کوتاه پوشیده بود و روی ساعدش پر از نشانه های رنگارنگ . یکی از دکترها با چشم اشاره کرد و دیگری رفت یک سرنگ آورد. پسر گفت :«شماره دو بدید!» دکتر لبخند ملایمی زد و رفت یک شماره دواش را آورد. پسر سرنگ را گرفت و گفت :«پول همرام نیست. فردا براتون می آرم. » دکتر چیزی نگفت وفقط سری تکان داد. پسر تشکر کرد و بیرون رفت. همه به هم نگاه کردیم و سر تکان دادیم.
امروز بعد از ظهر رفته بودم امام زاده عینعلی زینعلی محله مان. دیدم حیاط امام زاده را صندلی چیده اند و تعداد زیادی سیاه پوش و نوار قران و ... مجلس ختم یکی از امرای ارتش بود. عکس امیر را با همان لباس فرم ارتش ، بزرگ زده بودند جلوی امام زاده وتعداد زیادی از شخصیتهای نظامی همه با لباس فرم ایستاده بودند جلوی در و خوش آمد می گفتند. سلامی به امام زاده ها دادم و رفتم یک گوشه ایستادم و شروع کردم به خواندن فاتحی برای امیر. مداح گریزی زده بود به دهه ی فاطمیه و اینکه امیر عاشق حضرت زهرا بوده است که یکی گفت بفرمایید!. سرم را که بالا آوردم اول دیس پر از خرمای شکم گردویی به چشمم خورد و بعد دو تا ساعد پر از نشانه های رنگارنگ که دیس را لرزان نگه داشته بودند...
خرما را برداشتم و تشکر کردم . اما نگاهم روی پسر ماند که توی حیاط می چرخید و خرما ی شکم گردویی پخش می کرد. با همان لباس چسبان مشکی. فکر کردم این پسر چه نسبتی با امیر می تواند داشته باشد. هیچ حالتی از غم توی چهره اش نبود و اصلن به جمع خوش پوش حاضر با آن کلاس نظامی و پرستیژ خاصی که داشتند نمی خورد. کنجکاو بلند شدم و نزدیک تر رفتم. نمی خواستم گمش کنم. هر لحظه جا عوض می کرد و من با دقت می پاییدمش. خرماها که تمام شد دیس پلاستیکی اش را انداخت توی سطل آشغال و رفت به سمت یکی از درجه دارها. چیزی گفت که درجه دار با دست یکی دیگر از درجه دارها را نشان داد. پسر رفت کنار او ایستاد و شروع کرد به چیزهایی گفتن. با دست به جمعیت اشاره کرد و آدمهایی که تو محوطه ی حیاط امام زاده پراکنده بودند. مرد کمی این پا و آن پا شد و آخر سر دست کرد توی جیبش یک هزار تومانی داد به پسر. پسر پول را گرفت و خوشحال به سمت در امام زاده حرکت کرد. من هم پشت سرش بیرون رفتم. چهار پنج تا کوچه تعقیبش کردم تا اینکه رسید به همان داروخانه ی دیروزی و داخل شد!
هادی خمسه
شاید آن روزی كه كلیله و دمنه كتابت شد تا آن روزی كه كه كلیدر محمود دولت آبادی نوشته شد، خلاصه گویی و اختصار نویسی فقط د رمراسلات و مراودات سلطنت مابانه دیروزها و بروكراسی به اتمام نرسیده دیروز، تا حال به عینه مشاهده شده است.
از مدیحه سرایان و ثنا گویان و سله بگیران گرفته تا زبانم لال، رویم به دیوار بادنجان دیزاین كنان نسل امروز هرگز از این هنر خاطره و بهره خوش ندارند. اما اینروزها نه به این خاطر كه مكسی حوصله ادبیات توصیفی را نداشته باشد، بلكه چون وقت، وقت است و طلا، طلا و دیگر ارزش وقت حتی از طلا هم بیشتر است ،كم گفتن و موثر گفتن در وهله اول قرار دارد، اوج هنر موثر گفتن در ادبیات نگارشی به داستانهای كوتاه كه به مینی مال شهرت یافتند بر می گردد، اما هنوز كسی نتوانسته ثابت كند كه آیا مینی مال همان داستان كوتاه است كه داستانك نیز نامیده می شود یا اینكه نه داستانك و مینی مال و داستان كوتاه هركدام تعریف و فلسفه جداگانه دارد.
لطفن متن کامل را در لوح بخوانید.

رونمایی کتاب های نخستین جایزه ی ادبی ایران
تهران - نمایشگاه بین المللی کتاب تهران - شبستان - راهروی 20
غرفه ی انتشارات سخن گستر
چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه ساعت 5 بعداظهر
- با حضور برگزارکنندگان و شرکت کنندگان و اهالی ادبیات ایران -
برگزار کنندگان جایزه ی ادبی ایران امیدوارند که تا 23 اردیبهشت ماه سه جلد کتاب " این روشنای نزدیک " دایره المعارف داستان نویسان و شاعران جوان ایران را نیز رونمایی نمایند ." این روشنای نزدیک " مجموعه ی سه جلدی و با حضور حدود 400 داستان نویس و شاعر ایرانی است که روایتی متفاوت از خود ارائه نمودند
تفصیل خبر در واحد مرکزی خبر
و فارس
نبش انقلاب که به سمت حر می روی یک کتابفروشی بزرگ است که جلوی در ورودی اش یک میز بزرگ گذاشته اند. میز دو قسمت است. تمام کتابهایی که روی میز جلو-چسبیده به پیاده رو- کیلویی ریخته شده 200 تومانی است و آن یکی میز 400 تومانی. انگار اینها کتابهایی هستند که وظیفه شان را درست انجام نداده اند و تنبیه شده اند و حالا به شکلی غیرمحترمانه به فروش می روند. یا شاید هم کسی آن ها را خریده و برده خوانده و حالا یک چهارم قیمت فروخته به اینجا!( چون انصافن بعضی وقتها کتابهای خوبی هم لابه لایشان دیده می شود مثل سفر به گرای 270 درجه یا مومیا و عسل مندنی پور یا...) من هربار از آنجا رد می شوم توقفی می کنم و میز را یک دور کامل می زنم. کتابها درهم و برهم است و هیچ نظم خاصی ندارد. همه جور کتابی هم کنار هم دیده می شود. از درآمدی بر فلسفه ی افریقای جنوبی و سینما به روایت هیچکاک گرفته تا ادبیات داستانی کودک و نوجوان و دعای جوشن صغیر!
با اینکه قیمت کتابها بسیار خوب است و اتفاقن هر کسی در هر رشته ای که باشد بالاخره کتابی در حوزه ی کاری خودش پیدا می کند و خدا را هم به خاطر این خرید شکر می کند اما من هر وقت به این میزها می رسم نگران می شوم اگر نویسنده ی یکی از این کتابها سر برسد و کتابش را در آن وضع ببیند چه حسی خواهد داشت؟!
امشب ده تا کتاب خریدم که شد 2000 تومان!!!
سفر به گرای 270 درجه/ احمد دهقان
راز قتل آقامیر / داود غفارزادگان
چهارتصویر/ هوشنگ عاشورزاده
آن شب که بی بی مهمان ما بود/ عموزاده خلیلی
چهره های ادبیات کودک و نوجوان (درباره سید مهدی شجاعی)/ کاشفی خوانساری
چهره های ادبیات کودک و نوجوان (درباره محمد میرکیانی)/ کاشفی خوانساری
چهره های ادبیات کودک و نوجوان (درباره عموزاده خلیلی)/ کاشفی خوانساری
فیلمنامه مداد قدیمی/ ایرج کریمی
و...
بچه سر تفنگ پلاستیکیاش را از پنجره ماشین بیرون داده بود و همه را می کشت. ابرو در هم کشیده بود و آدم های توی پیاده رو، تو خیابان، تو ماشین و هر آدمی که توی شهر می گشت را هدف می گرفت.
دود سیگار مرد رقص کنان خودش را تا کنار پنجره می کشاند و از آنجا در یک چشم به هم زدن متلاشی می شد. زن گفت:«مامان جان سرت رو بیار تو خطرناکه».
بچه گفت:«همشونو می کشم. اوه اوه! اونو ببین چه جوری راه می ره.! فکر کرده آدمه!.»
همو را نشانه گرفت و مغزش را متلاشی کرد. :«کشتمش!»
ترمز شدید، بچه را ازرو صندلی انداخت پایین. ماشین هنوز تو حرکت بود. مرد پنجره را پایین کشید و سرش را بیرون داد:«کره بز با این رانندگیت!... خفه شو الاغ!...» سرش را برگرداند تو. رنگش پریده بود و نفس نفس می زد. «کثافت! تا دیروز تو دهات خرسواری می کردن حالا شدن راننده!» بچه سرش را بالا آورده بود و با ترس نگاه می کرد.
بچه نشسته بود رو صندلی. یک در قابلمه گرفته بود دستش و می چرخاند و صدای ماشین از خودش در می آورد. زن و مرد هر دو رو مبل لم داده بودند و تلویزیونِ جلوشان، بزن بزن پخش می کرد. اما هر دو حواسشان به بچه بود که سرش را از پنجره ماشین بیرون داده بود و با هیجان داد می زد:«خفه شو کثافت الاغ بی شرف نامرد الاغ! تا دیروز خرسواری می کردی حالا شدی راننده!» و کاغذی را که لوله کرده بود می گذاشت لب دهانش و دودش را از پنجره بیرون می داد.
خبرگزاری کتاب ایران خبراین جلسه را اینگونه منتشر کرده است:
«دره سگها» نقد ميشود.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) نشست نقد و بررسي داستان دره گرگها به دبيري سارا عرفاني و با حضور جمعي از نويسندگان و ...

این عکسو هم مرجان گرفته!
نشست داستانخوانی و نقد داستان
داستان کوتاه:«درهی سگها»
نوشتهی «سیدمحمدرضا خردمندان»
با حضور: آقای سیف الدینی
سرای اهل قلم
خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره 10
دوشنبه ٧/٢/٨٨
(از ساعت ١٧:٠٠-١۵:٠٠)
جلوی باب الرضا ایستاده ام و چشم دوخته ام به گنبد طلا. گاه لابه لای سیل آدمها که خیلی شان روبه گنبد، عقب عقب می آیند چشم می دوانم اما از مرجان خبری نیست. مثل همیشه باید منتظر بمانم. بین این دختر و دیر کردن انگار نسبتی است خانوادگی که جدایی سرشان نمی شود! به ساعتم نگاه می کنم که یک ساعت تا حرکت قطارمان بیشتر نمانده و این دختر انگار قصد دل کندن ندارد. شب قبل که باز دیر آمد سرقرار، وقتی نگاهم به چشمان سرخش افتاد به شوخی گفتم:«گریه نکن! هر وقت دلت تنگ شد بیا زیارت خودم!» از بس سیادتم را به رخش کشیده ام دیگر انگار نه انگار. تاثیرش را از دست داده!
باز چشم می دوزم به بالاترین نقطه ی گنبد و همانطور که به حالت ادب دستم روی سینه است انگار حسی از ته وجودم سربرمی آورد.
با کدام چشم دارم نگاه می کنم؟! کف دستم را می گذارم روی چشم چپم و با چشم راست زل می زنم به گنبد.
بیست و چهار سال قبل است. زمانی که یکساله بودم و می خواستند چشم راستم را بفرستند زیر تیغ. از وقتی به دنیا آمده بودم چشم راستم همیشه خیس بوده است. مادرم می گوید مثل چشمه اشک جاری بود. پدرم می گوید تا یکسالگی دکتری نبود که نبرده باشدم. همه شان می گفته اند راه اشکی اش بسته است. به جای جذب، دفع می شود. گفته اند باید میل بزنند تا راهش باز شود!. عجب اصطلاحی!
پدرم خسته است. با اینکه می گویند عمل سختی نیست باز دلش نمی آید چشم بچه ی یک ساله را بفرستد زیر تیغ. از دست خودش هم کلافه شده. از خودش بدش آمده. پس چه جور سید عبدالرضایی است که آخر از همه باید یاد «رضا» بیفتد؟! عبد الرضا؛ یعنی بنده ی رضا. اسم برادر بزرگ ترم هم هست علی رضا. من؛ محمدرضا. آن هم که بعد تر آمد شد حمید رضا. گاه به خنده می گوییم لابد اگر باز هم پسری در راه بود اسمش بود غلامرضا!
پدر؛ بچه را می زند زیر بغلش و راه می افتد به سمت رضا. از شیراز تا مشهد. هزارو چندصد کیلومتر؟؟!
می گوید همانطور کر و کثیف و خسته اذن دخول گرفتیم. یعنی «آقا اجازه ؟» می خواستیم آقا غبار راه را ببیند که رو سرمان نشسته. کجا شنیدم آقا خودش غبار از سر مسافران می گیرد؟!
پدر می گوید ضریح شلوغ بود. مگر ضریح خلوت هم می شود؟!. این جمعیت چند سال است که از پا نمی افتد؟ خسته نمی شود؟ چه می خواهند از جان این آقا؟ دیده اید این دستها چه طوربلند و کشیده می شود؟ دست نیم متری آدمیزاد آنجا می شود چند متر؟ که دست و پاها چطور از سرو کول آدمیزاد بالا می رود؟ که آدم ها چطور همدیگر را له می کنند؟ عشق آدم به همین له شدن هاست. باید بسم الله بگویی و خودت را بیندازی لابه لای دست و پاها تا حس کنی حالا تو هم جزیی از آنهایی هستی که برای رسیدن تلاش می کنند. اصلن اگر له نشوی و آرنج بغل دستی محکم پای چشمت بادمجان نکارد که رسیدن معنا ندارد!. دیگر لمس آن نقره گون مشبک کیفی ندارد. حالی نمی دهد. دیده اید وقتی تو چنین حالی دست آدم به مقصود می رسد چطور تمام حال و آینده ی آدم دم نظرش می آید و ولوله ای می افتد که ...
پدر؛ بچه را گذاشته بود روی شانه اش و سیل آدمها را می شکافت. جلو می رفت و چشم از ضریح برنمی داشت. به یک متری ضریح که رسید ؛ جایی که دیگر توان جلو رفتن نبود با یک دست پشت بچه را می گیرد و به سمت ضریح دراز می کند. بچه رو سرو کله ی آدم ها به هر سو نگاه می کند. چه می دیده؟ چه می فهمیده؟ درکش از این همه حرکت و جوشش چه بوده است؟ تا آنجا که بین صورت بچه و ضریح فاصله ای نمانده است. عبدالرضا نمی گوید در آن فرصت اندک به صاحب ضریح چه ها گفته. هنوز هم نمی گوید. همانطور عقب عقب می آید تا از حرم خارج می شود...
دستم را از روی چشم چپ برنمی دارم. می خواهم چشم راستم آنقدر خجالت بکشد که بمیرد. که این همه گناه نکند. که این همه نافرمانی و عصیان...
«چرا چشمت را گرفته ای؟!»
هیچ متوجه آمدنش نشدم. چقدر چادر بهش می آید.
می گویم «کی آمدی؟»
می گوید:«قطارمان دیر نشود!»
...
عاجزانه را با الف نوشته بود. جانبازي را ميگويم كه از ماسك و كپسول اكسيژن همراهش معلوم بود، شيميايي است. براي جلسه ديدار با ايثارگران و خانواده شهدا آمده بود. گفت كه به او دعوتنامه ندادهاند چون فقط يك فرزند شهيد دارد و جا براي ديگر خانواده شهدا هم كه بالاي 2 يا 3 شهيد دارند، نيست!
گفتم: خوب چرا آمدي كه حالا با اين حالت سرپا بايستي؟ همانطوركه به محاسن سپيدش دست ميكشيد گفت: آمدهام تا يك بار ديگر بويش كنم.
گفتم مگر چه بويي ميدهد؟ گفت: بوي رجايي، بوي امام، بوي عدالت...
پرسيد: غلط املايي ندارد؟
گفتم: نه، خوب است. هر چند پر بود از غلط اما سادگياش احمدينژادپسند بود. حالا ديگر علاوه بر دور تا دور سالن، لابي هم پر شده از پدرهايي كه عصا به دست دارند و مادرهايي كه روي دستهاي چروك خوردهشان حنا بسته شده است.
حاشیهنگاری رجانیوز از سفر استانی رئیسجمهور به کرمان
پسر بدجور عاشق دختر شده بود. وقتی یک عصر پاییزی دختر سر پسر داد زد:«گم شو دیگه نمی خوام ببینمت...»
خوانندگان محترم!
قهرمان داستان بالا پسر بیست ساله ی پرداخت نشده ای است که از تاریخ ۵/1/ ۸۸از ذهن نویسنده ی خود خارج و تاکنون مراجعت نکرده است. چنانچه نشانی از او دارید نویسنده اش را از نگرانی برهانید.
آدرس نویسنده: http://mkheradmandan.blogfa.com/
لطفن متن کامل را اینجا بخوانید.