تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

ابرهای سیاه

بچه چکمه ی پلاستیکی پاره اش را دست گرفته بود و ملتمسانه به ابرهای سیاه نگاه می کرد!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 1:34  توسط س. م. خردمندان  | 

روزت مبارك!

من هميشه روز تولدم اول صبح به مادرم زنگ مي زنم. امروز هم زنگ زدم و بهش تبريك گفتم.  روز تولد براي من روز مادره. وقتي به درد و سختي هايي كه براي هست شدن من كشيده فكر مي كنم از خودم شرمنده مي شم. زنگ مي زنم بهش مي گم ببخشيد اگه امروز اذيتت كردم! باعث شدم كه از درد من به آسمون و زمين چنگ بزني. به خاطر همه ي لگد هايي كه بهت زدم عذر مي خوام. به خاطرهمه ي  معلق زدن هام تو اون يه وجب جا! روزت مبارك مادرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 11:33  توسط س. م. خردمندان  | 

دره ی سگ ها

رضا را همه­ی بچه­ها می­شناسند. صابونش به تن خیلی­ها خورده. شما عکسش را هم ببینید یک چیزهایی دستتان می­آید. از همین عکسهای یادگاری که با بچه­ها انداخته. آن جای زخمی که رو شقیقه­اش افتاده را ببینید. خودش می­گفت جای پنجول سگ است! می گفت پشت کارخانه­ای که کار می­کرده با سگها درگیر شده. دو تا سگ؛ این هوا! می گفت سگها را جرواجر کرده. راست هم می­گفت. بچه­ها مثل سگ ازش می­ترسیدند.

داستان «دره ی سگ ها» به این قلم را در کتاب پنجم همشهری داستان بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 14:55  توسط س. م. خردمندان  | 

آقازاده

داستان مبهم به  پایان رسیده است و نتیجه گیری قطعی نمی توان از آن داشت. در واقع معلوم نیست اتفاق پایان داستان به چه موردی اشاره دارد. آیا منظور نویسنده به اصطلاح «زیراب زنی» یكی از پرسنل است؟! چرا یعقوب؟ یعقوب كه در بین جمع تقریبن كمتر از همه حرف می زند. پس چرا او از كار اخراج شده؟ آیا كسی نسبت به او كینه داشته؟ چه كسی و چرا؟

متن کامل را لطفن اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 11:46  توسط س. م. خردمندان  | 

آخر شاهنامه!

«امير سياّف» هم مُرد. ديروز كه براي ديدن عزيز رفته بودم كرج ديدم جلوي در آپارتمانشان پارچه ي سياهي نوشته اند و مرگش را به خانواده اش تسليت گفته اند. امير سياف، هفتاد ساله بود با قدي بلند. بازنشسته ي آموزش و پرورش اما علي رغم سن بالايش خموده نبود. ايستايي اش را خوب حفظ كرده بود. موهاي بلند سفيدش را مي ريخت روي شانه هايش و سرزنده مي نمود. سال ها پيش كه كرج زنده گي مي كرديم همسايه ي زيرينمان بود. همسر پيرش فلج بود و او مثل پروانه ، دور زن مي گشت. كارهايش را رتق و فتق مي كرد و عصرها براي گردش به پاركينگ حياط مي آوردش. ما هم عصرها براي صرف چاي به پاركينگ مي رفتيم و با هم گپ مي زديم. چهره ي جاندار و متنفّذش باعث مي شد هميشه فكر كنم روزي براي ساخت فيلمي ازش استفاده خواهم كرد. تا اينكه فيلمنامه اي نوشتم و موضوع را باهاش مطرح كردم. خيلي راحت پذيرفت. گفت آخر عمري بدم نمي آيد چيزي به يادگار بگذارم. يك روز كه براي صحبت درباره ي نقشش به خانه اش رفته بودم گفت بيا مي خواهم چيزي نشانت دهم. با هم كه رفتيم توي اتاق، امير از لابه لاي كلي خرت و پرت هاي قديمي توي كمد، كتاب چرمي بزرگي را كه معلوم بود خيلي قديمي است بيرون آورد. شاهنامه اي بود دست نويس، بسيار خوش خط. گفت اين كتاب مال جدِّ جدِّ من است. از كتاب بوي تاريخ بلند مي شد. اكثر صفحاتش به زردي گراييده بود و كناره هاي خيلي از صفحات خورده شده بود. گوشه ي صفحات اول كتاب پر از امضا و تاريخ و نوشته هاي ريز و درشت بود. گفت توي خانواده ي ما هر كه به دنيا مي آيد تاريخ تولد و شهري كه در آن به دنيا آمده را اينجا يادداشت مي كنيم. بعد يكي را نشان داد كه نوشته بود:«محمد اعتصام به دنيا آمد به تاريخ پنجم آبان هزارو دويست و هفتاد و سه.» و زيرش را كسي كه احتمال مي رفت پيرمرد- زني بوده امضا كرده بود زيرا رعشه­ هاي دست، توي خطوط امضا به خوبي حس مي شد. بعد كتاب را به آخر برد و باز كلي امضا و دست نوشت هاي فراوان گوشه هاي صفحات كه اينبار گفت:«اينجا هم هر كسي كه از دنيا مي رود نوشته مي شود و تاريخ مي خورد.» همان لحظه كه داشت صفحات را ورق مي زد سعي كردم تاريخ مرگ محمد اعتصام را لابه لاي انبوه امضاها پيدا كنم كه نشد. فيلمم چند روز بعد ساخته شد البته بدون حضور امير سياف. چرا كه دو شب قبل از شروع كار، ناراحتي كبدي اش برگشت و دكترش هم گفته بود تا ماه ها نبايد حركت سنگين كند.   

         ديروز كه پارچه نوشته اش را ديدم قبل از هر چيز ياد آن شاهنامه ي قديمي دست نويس چرمي كه بوي تاريخ از آن بلند مي شد افتادم و اينكه توي اين رفت و آمدها و شلوغي بعد از مرگ كسي به يادش هست تا دير نشده توي صفحات آخر شاهنامه بنويسد:«مرگ امير سياف به تاريخ  پنجم مهر هزاروسيصد و هشتاد هشت اتفاق افتاد» يا نه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:22  توسط س. م. خردمندان  | 

غروب مترو!

پديده ي «نعره كِشي» موقع سوار شدن به مترو(نزديكاي غروب كه شدت ازدحام به مرز اكسپلوژن مي رسد) نمي دانم مختص ما ايراني هاست يا مرسوم است در همه ي دنيا. اما نكته اي هست:

هر كسي كه يك بار شهربازي را تجربه كرده باشد مي داند كه زن ها علاقه ي خاصي به جيغ زدن دارند.(لحظه اي چشمتان را ببنديد و به شهربازي فكر كنيد. جز صداي جيغ زن ها صداي ديگري مي شنويد؟!)

 در مترو برعكس است. زن ها معمولن متين و بي سروصدا سوار مي شوند اما مردها نعره هاي مهيبشان گوش زيرزمين را كر مي كند!

زن ها وقتي پرانرژي و خوشحالند جيغ مي زنند و مردها وقتي خسته و غمگين اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:33  توسط س. م. خردمندان  | 

تنهایی

این عکس را سال ۸۲ توی یکی از روستاهای اطراف کرج(برقان) گرفتم. همان موقع اسمش را گذاشتم : تنهایی!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:56  توسط س. م. خردمندان  | 

بچه هاي لعنتي!

توي اين دنياي لعنتي از هيچ كس و هيچ چيز به اندازه ي بچه ها نهراسيده ام. از قيافه هاي آفتاب سوخته شان با آن ابروهاي درهم و برهم و آن آب دماغ هاي هميشه آويزانشان. هيچ چيز در زندگي برايم كشنده تر از اين هيكل هاي نخراشيده ي بوگندوي عوضي نبوده و نيست وقتي با آن تکه سنگ هاي صيقل خورده ي توي دستشان انتظارم را مي كشند و آن قهقهه هاي كثيفشان وقتي سنگ ها را به تن خسته ام مي­كوبند. باز هم پيدايشان شد.  لوكوموتيوران! اين تكه را تند تر برو جان مادرت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:8  توسط س. م. خردمندان  | 

«فقط فحش نده!»

 سر شب چهارراه وليعصر قرار داشتم و مانده بودم توي ترافيك شديد. همانطور كه نااميد به حجم ماشين هاي گره خورده نگاه مي كردم صدايي شنيدم كه مي گفت: «موتور... موتور!» سريع كرايه ام را دادم و پياده شدم و رفتم به سمت موتوري. پسر جواني بود كه هدبند پت و پهني هم بسته بود. گفتم:«تا چهارراه چقدر مي بري؟!» راه زيادي نبود اما نمي شد پياده هم رفت. گفت:«يه پول سبز!.» گفتم: «زياده. يه قرمز!» گفت:« بشين.» نشستيم و راه كه افتاديم شروع كرد به فحش دادن. اول از همه گفت :«آدم با مرده زنا كند بهتر از مسافركشي با موتور است!» بعد هم ديگر شروع كرد به فحش دادن به هر كسي كه جلوي راهش سبز مي شد و لحظه اي سرعت او را مي گرفت يا كم مي كرد. به چاله ها و دست اندازهاي كوچك خيابان هم فحش  مادر مي داد. به راننده هايي كه فكر مي كرد رانندگي بلد نيستند فحش مي داد. فحش مادر. پدر. خواهر. مادربزرگ. عمو و هر فحشي كه آنقدر بد باشد كه نشود درباره اش چيزي گفت. به خودش هم فحش مي داد. به مقصد كه رسيديم گفت :« سرت رو درد اوردما!» چيزي نگفتم و پياده شدم. هزارتومان دادم دستش و همين كه خواست توي جيبش دنبال باقي پول بگردد گفتم:«نيازي نيست. فقط بهم يك قولي بده!» با تعجب گفت:«چه قولي؟!» گفتم:«يك جمله مي گويم تو هم تكرار كن!» گفت:«چه جمله اي؟!» گفتم:«بگو به جان مادرم ديگر به هيچ كس و هيچ چيزي فحش نخواهم داد!» خنديد و لحظه اي با تانّي نگاهم كرد. انگار همان لحظه ياد مادرش افتاده بود. گفتم:«نمي گي؟» گفت:«ناراحت شدي از دست ما؟!» خيلي جدي گفتم:«من در ازاي اين پانصد تومان اضافه اي كه به تو مي دهم همين يك جمله را از تو مي خواهم. اگر كم است زيادترش هم مي كنم» و همين كه دست كردم توي جيبم، پسر با لحني كه هيچ  نشاني از آن همه خشونت هاي قبلي تويش نبود و به لحن پسربچه اي مدرسه اي مي مانست كه ناظم مدرسه هنگام سنگ انداختن به شيشه ي كلاس ديده باشدش گفت:«قول مي دم ديگه فحش ندم.» و لحظه اي بعد، همان لحظه كه داشت گازش را مي گرفت كه  برود گفت:«مي ترسم جان مادرم را قسم بخورم. بدجوري عادت كرده ام. اما قول مي دهم ديگر فحش ندهم. قول مي دهم. قول...» و  وبا بغضي كه حس كردم توي صدايش شنيده ام گازش را گرفت و لاي ماشين ها گم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2:8  توسط س. م. خردمندان  | 

درباره ي يك «چاه!»

سوالي كه خيلي اوقات هر نويسنده اي در هر سطحي ممكن است از خودش بپرسد و گاهي به يك چالش جدي براي نويسنده تبديل مي شود اين است كه «چرا مي نويسم؟!» خوب! در اين باره نمي شود به طور قطع نظر داد. انگيزه ها از نوشتن متفاوت است و در طول دوره هاي مختلف سني و رشد حرفه اي نيز تغييرمي كند. مثلن ممكن است كسي براي ديده شدن شروع به نوشتن كند. نه اثرش كه خودش. يعني مي نويسد تا بواسطه ي نوشتن جايگاهي اجتماعي براي خودش دست و پا كند. اين خودش مي تواند يك انگيزه ي جدي براي نوشتن باشد. در اين صورت نوشتن ابزاري است براي خودنمايي و خودنشان دادن زير لواي اين مفهوم پنهان: كه من هم براي خودم كسي هستم و اهل انديشه و قابل احترام. اما همين آدم وقتي در مسير رشد قرار مي گيرد و به آن موقعيت هاي مورد نظر دست پيدا مي كند كم كم  انگيزه هايش تغيير مي كند و نگاهش به نوشتن عوض مي شود . كسي ممكن است با انگيزه هاي ديني وارد نوشتن شود. بخواهد ديگران را با  نوشتن به سمت اعتقادات خودش بكشاند و كسي ممكن است براي اثبات اينكه بهتر از ديگران مي نويسد وارد گود شود. كسي براي مهم شدن و يا براي شهرت دست به نوشتن مي زند و كسي واقعن به مسئوليت­هاي اجتماعي معتقد است. كسي نسبت به استعدادهاي شناخته شده اش احساس دين مي كند و كسي براي رها شدن از رنجش هايي كه سرنوشت به او تحميل كرده و فكر مي كند اينطور نجات پيدا مي كند. اينها را گفتم كه بگويم در وجود هر كسي كه دست به نوشتن مي زند يك «خلاء»اي وجود دارد مثل يك چاه. عمق اين چاه در هر كسي متفاوت است. در كسي به اندازه ي يك چاله است و به سرعت مي شود پرش كرد. ديگري كمي عميق تر است و بعدي عميق تر وبعدي عميق تر و بعدي آنقدر عميق كه اگر سنگي تويش بيندازي هرگز صدايش را نخواهي شنيد. نويسندگان اصيل، آنهايي كه مي مانند و مي نويسند و هرگز خسته نمي شوند چاه­شان اين شكلي است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:52  توسط س. م. خردمندان  | 

خسران بزرگ!

دارم سعي مي كنم بعد از چند ماه تنفس در فضاي غمبار و هيجان­زده ي سياست برگردم به آرامش ادبيات. شروع كرده ام به سروسامان دادن چند طرح داستاني قديمي كه به حال خود رها شده اند.  پشت سر هم رمان مي خوانم. ورود به هر نوع خبرگزاري را قدغن كرده ام و اكتفا كرده ام به دو روزنامه ي ايران و اعتماد آن هم هفته اي دوبار. بحث سياسي هم نمي كنم. اگر چه پيشرفت فوق العاده اي نداشته ام اما همين قرار گرفتن در فضاي آرام و عميق داستاني خودش كمك بزرگي است براي فهم آثار برتري كه اين روزها مي خوانم. از روي «سياهه ي صد» اميرخاني شروع كرده ام به خواندن رمان هايي كه نخوانده ام. آثاري كه اگر چه خواندنشان كمي دير شده است اما حداقل اين مزيت را دارد كه در بيست و پنج-شش سالگي دارم اينها را مي خوانم. (آخر هم نفهميدم پنج يا شش!) يعني از يك پيري به درد بخوري براي فهم آثار برخوردارم. الان وقتي به آثاري كه سالها پيش خوانده ام فكر مي كنم مي بينم چيز زيادي ازشان يادم نيست و بعضي اوقات حتي مضمون آثار را به خاطر ندارم.

مرجان يك داستان واقعي به شدت تلخ تعريف كرد كه يكي از دوستانش برايش گفته بود. واقعه آنقدر تلخ بود كه هر دومان بي اختيار براي قهرمان قصه گريستيم. در يكي از روستاهاي محروم اتفاق مي افتد. از ديشب تا حالا، واقعه مثل زالو به روحم افتاده و ول كن نيست. دلم مي خواهد هر چه زودتر راهي براي نوشتنش پيدا كنم. آخر داستاني نيست كه بشود به سادگي تعريفش كرد. خودش بايد راه را نشان بدهد. به پختگي عميقي نياز دارد كه حس مي كنم خالي از آنم. اگر چه عزمم را براي نوشتنش جزم كرده ام...

و آخر همان دغدغه ي هميشه گي. و آن بي نظميِ در امور. اين اصلاح الگوي مصرف كه حضرت آقا فرموده اند به نظرم در اولين گام مربوط به وقت آدم هاست كه كمتر قدرش را مي دانيم. اصلاح الگوي مصرف زمان! . اين كه 24 ساعت مي گذرد و آدم نگاه مي كند مي بيند هيچ كار درست و حسابي در پرونده اش ندارد خيلي زيان بزرگي است.  همان والعصر! كه ان الانسان لفي خسر...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:9  توسط س. م. خردمندان  | 

آگهی فروش خانه: استخر معلق 850 متری/باغ حیوانات/ 7واحد پارکینگ، 7متر ارتفاع سقف!

جامعه > آسیب ها  - روزنامه جمهوری اسلامی آگهی فروش یک خانه در تهران را که در یک روزنامه منتشر شده به شرح زیر نقل کرد:

« گرانترین نقطه شمیران ایده آل خریداران خاص 351 متر ـ 860 متر ـ ارتفاع سقف 7 متر ـ 2000 متر لابی مجلل ـ رستوران اختصاصی ـ اتاق کنترل امنیتی ـ پناهگاه زیرزمینی ـ زمین مینی گلف ـ تنیس ـ بسکتبال ـ پیست کارتینگ ـ باغ پرندگان ـ 850 متر استخر معلق ـ در طبقه دهم ـ 1200 متر دریاچه مصنوعی ـ 70 متر واحد خدمتکار ـ خودپرداز بانک ـ روم سرویس 24 ساعته ـ 7 واحد پارکینگ ـ پد هلیکوپتر ـ 1500 متر روف گاردن و دید ابدی تهران ... »

به نقل از خبر آنلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:35  توسط س. م. خردمندان  | 

به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!

 

ذرت مكزيكي ام را مي گيرم و از صف مي آيم بيرون. مثل هميشه اول ليوان را به صورت نزديك مي كنم تا عطر ذرت خوب بپيچد توي سرم. بعد اولين قاشق را تو دهان مي گذارم. قاشق را توي ليوان مي چرخانم تا ادويه جاتش خوب  هم بخورد. قاشق دوم را كه بالا مي آورم صداي ريز بچه گانه اي توي سرم مي پيچد.

«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!»

تا بخواهم ردّ صدا را بگيرم مثل گربه از بغل پايم رد مي شود و راهم را سد مي كند. كچل است با چند تايي فال توي دستش. صورتش زخم و زيرهاي كهنه زياد دارد. پوستش گندمي جرم گرفته.  انگار نوارش گير كرده باشد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟ تو رو خدا به من هم ذرت مكزيكي بده! يه قاشق از اون ذرتت به من هم بده!!»

حس مي كنم آن يك قاشقي هم كه خورده ام دارد برمي گردد! خشكم زده و دارم نگاهش مي كنم. قدش به زور تا كمرم مي رسد. اما صدايش به سرعت قد مي كشدو مثل ميخ توي گوشم مي رود. حس مي كنم همه ي دنيا سكوت كرده و دارد به من و اين صدا نگاه مي كند.  دست مي كنم توي جيب و يك دوهزارتوماني در مي آورم. مي نشينم روبروي بچه و نگاهش مي كنم. اما او نگاهش روي دوهزارتوماني قفل شده.

مي گويم:«دلت ذرت مي خواد؟!» بي آنكه نگاهش را از پول بردارد سرش را تكان مي دهد. پول را به سمتش مي گيرم و مي گويم:«برو برا خودت يكي بخر!|» بچه مي خندد و  پول را مي گيرد و به سمت ذرت فروشي مي دود. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام برمي گردم و به صف ذرت نگاه مي كنم. از بچه خبري نيست. كمي آن طرف تر مي بينمش كه به كسي آويزان شده و انگار نوارش گير كرده باشد مدام مي گويد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!...»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:36  توسط س. م. خردمندان  | 

سرخوردگی راوی از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی كه نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم كاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:
«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال كوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریك و سفیدش را روی هم انداخت. عینك دودی را از كیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمكت گذاشت...»

چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می كند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده كه به شدت از اعتقاداتش دفاع می كرده؟! و حالا...!  معلوم نیست.

لطفن متن کامل را در لوح بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:40  توسط س. م. خردمندان  | 

مامان بزرگ

مامان بزرگ ديگر مامان بزرگ نيست.

نی نی شده.

آنقدر نی نی كه بايد عوضش كنند.

 غذا دهانش بگذارند .

ببرندش حمام،  ناخن هايش را بگيرند، موهايش را شانه كنند،  لباسش را تنش كنند...

انگار به جاي جام، یک پارچ لب پر سركشيده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:54  توسط س. م. خردمندان  | 

سفره هایی که نمی چسبد!

سال گذشته تازه سرباز شده بودم که خورد به ماه رمضان. ساعت دو و نیم صبح بیدار باش می زدند. خیلی زود با وضعیت کامل به صف می شدیم و لخ لخ کنان می رفتیم روبروی غذاخوری می نشستیم. تا نوبتمان شود برویم تو یک ساعتی طول می کشید. اکثرن همانطور نشسته چرت می زدند. اکثرشان روزه نمی گرفتند. همان روز اول یکی از بچه ها فتوا داد که روزه گرفتن بر سرباز حرام است! و به طرز حیرت آوری همه از مراجع قبلی شان اعراض کردند و او را به مرجعیت خویش پذیرفتند!

سحری که می خوردیم تا وقت نظافت آزاد بودیم. اکثرن برمی گشتند خوابگاه و نیم ساعت مانده را می خوابیدند. من می رفتم کنار ساحل می نشستم. ساحل تا یگان پانصد متری فاصله داشت. نسیم دریا آرامش عجیبی داشت. همه ی خستگی آدم را با خود می برد. (حسرت می خورم که چرا سیگاری نیستم!)

بوی بچه ماهی هایی که دریا شبانه با خود آورده بود تمام ساحل را پر می کرد. پادگان غرق در صدای دریا می شد. نزدیک افطار هم که می شد جیره ام را می چپاندم زیر لباسم  و برمی گشتم همانجا. (نمی گذاشتند کسی غذا بیرون ببرد) روی صخره ای که نشان کرده بودم می نشستم و افطارم را باز می کردم. با نان و پنیر و ماسه!

 سفره های رنگین امسال اصلن بهم نمی چسبد . مطمئنم امسال هم کسی هست که موقع افطار، جیره اش را می چپاند زیر لباسش و می رود روی همان صخره می نشیند و روزه اش را تنهایی با نان و پنیر و ماسه باز می کند...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:43  توسط س. م. خردمندان  | 

با عبدالحمید شعرانی نابغه ی ۲۳ ساله که در جشنواره جهانی وبلاگ نویسی مقام اول را کسب کرد  بیشتر آشنا شوید:

برای خواندن دیرتش باد وقت بگذارید. تلف نمی شود:

دیرتش باد!

و...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط س. م. خردمندان  | 

شکار

اي شكارچي سنجاقك
امروز او چقدر پرواز كرده بود؟

چيو-ني‌
(نور ماه بر درختان كاج. ترجمه‌ي نيكي كريمي)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:56  توسط س. م. خردمندان  | 

حکمت واسعه!

مامان بزرگ من مادر یه شهیده. هشتاد و هفت سالشه. من از چهارده سالگی که پدربزرگم فوت کرد تا بیست و سه سالگی باهاش زندگی کردم.  به جرات می گم توی نه سالی که من باهاش زندگی کردم یه رکعت نماز شبش ترک نشد. به نود درصد اهالی محله  ای که توش زندگی می کنه قران خوندن یادداد. سفره ش همیشه به روی فقرا پهن بود. هیچ کس از در خونه ش ناامید بیرون نرفت. صبحی نبود که به فکر یخ تنگ آب نونوایی سرکوچه نباشه. ظهری نبود که به فکر آب و نهار کارگرای ساختمون همسایه نبوده باشه. در کنار همه ی اینها همیشه از خدا یه خواهش داشت. و اون اینکه هیچ وقت زمینگیر نشه. اینکه تا زنده ست محتاج کسی نشه. عزتش باقی بمونه. پارسال که برای قلبش توی بیمارستان بستری شده بود به خاطر بی احتیاطی یه پرستار از روی تخت افتاد و لگنش شکست. زمینگیر شد. توی این یک سال از یه طرف شکرخدا از زبونش نمی افتاد از یه طرف گله و شکایت که چرا این طوری شد. می گفت «خدایا! من فقط ازت یه خواهش داشتم! خواسته بودم زمینگیر نشم. چرا اینطور شدم؟!». با این حال همین که می تونست به زور« واکر» خودشو توی خونه این طرف و اون طرف بکشونه راضی بود. اما چند روز پیش سکته کرد. سکته ی مغزی. یه طرف بدنش کامل فلج شد. الان حرف نمی تونه بزنه. از خودش اختیاری نداره. چشماش هم تا نیمه باز می شه.

نمی دونم اگه ایندفه با این وضع به خونه برگرده به خدا چی می خواد بگه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:53  توسط س. م. خردمندان  | 

ردّ آب!

یک ماهی می شود باریکه ی آب از ستون پشت کابینت به شکل مرموزی سر می خورد و از زیر ماشین لباسشویی می رود کف آشپزخانه. مرجان هر روز آستانه ی تحملش کم تر می شود. حرصش درمی آید: مرده شور این آپارتمان های ...دررو!

بوی فرش آب خورده ی آشپزخانه، خانه را برداشته. تمام یک ماه یک طرف این چند روز یک طرف. انگار سوراخ بی پدری که نمی دانیم کدام گوری خودش را پنهان کرده یک هفته ای به اندازه ی یک قرن رشد کرده است. رد آب را می گیرم و می گویم: فاتحه!

کابینت ها به دیوار پرچ شده اند. لوله کش می گوید: باید کابینت ها را بکنیم. خوب که وارسی می کند می خندد. می گوید: پرچهای احمقانه پولیکای پشت دیوار را سوراخ کرده! احمقش برمی گردد به کسی که این کار را کرده! می گویم: یعنی طرف نفهمیده؟! می گوید: چرا! اما به روی خودش نیاورده! بعد به جستی می پرد روی کابینت و شروع به کندن پرچها می کند. کابینت از جا کنده می شود. بعد کاشی ها را خرد می کند و با ذوق نشانم می دهد: ببین! دو تا سوراخ! تکه های درشت و کوچک کاشیهای خرد شده توی تمام آشپرخانه پخش شده اند. فرش ها را کنار زده ایم و توی دلم فکر می کنم مرجان چه حرصی می خورد. توی دهانه ی سوراخ ها را چسب مالی می کند. می روم از پشت آیفون زنگ تک تک واحد ها را می زنم که چند دقیقه ای می خواهم آب را ببندم. خانم واحد هشت مخالفت می کند. با صدایی که پیچ و تاب خوران از آیفون به گوش می رسد به لباسهای توی ماشین لباسشویی اش اشاره می کند: اگه آب قطع بشه لباسام رنگ می گیرن!

پانزده دقیقه وقت می خواهد. من قانع می شوم اما لوله کار عجله دارد و بی اعتنا آب را قطع می کند. کار تمام می شود. لوله کش که می رود خانه پر از خاک و سنگ و خرده ریزه جات است. می افتیم به جان آشپرخانه و همه چیز را می سابیم مثل روز اولش. دوباره ظرف ها را می چینیم توی کابینت ها . خرده های کاشی ها را می برم می گذارم سر کوچه. فرش را پهن می کنیم. از خوشحالی چند باری دست می کشم روی دیوار و از اینکه رد آبی نمی بینم ذوق مرگ می شوم. مرجان ته دلش راضی است. لااقل زندگی اش را آب بر نمی دارد. آشپزخانه نو می شود. بوی آب نمی دهد. مرجان از خستگی خوابش می برد. من هم می آیم توی اتاقم و کارم را ادامه می دهم. ساعت سه یعنی پانزده دقیقه پیش  برای نک زدن به یخچال وارد آشپزخانه می شوم. توی نور کم  چیزی روی دیوار برق می زند. نزدیک که می شوم رد آب پوز خند می زند. خنده م می گیرد. خوب است که مرجان خواب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:37  توسط س. م. خردمندان  |