اتاقِ لُختُ عریان.
از پنجرهی باز، هرم گرما میزند تو. تکیه دادهام به دیوار؛ رو موکت پلاسیدهی سبزاتاق؛ به کارتنهای شکمگنده نگاه میکنم. اثاث ها را چپاندهایم تو کارتن ها و دهانشان را با چسب بستهایم؛ چسب نواری پهن. اسم هر کارتن را رو پیشانیاش نوشتهایم: لباسها، لوازم التحریر، وسایل میز توالت، ظروف آشپزخانه، شکستنیها، تزیینیجات، گلدانها، خرت و پرتها و ...
روی هشتتا ازهیکلیترین کارتنها نوشته شده: «کتاب»
این هشت «تا» به قدری سنگین است که آدم را یاد دیسک کمر میاندازد. یاد حرف مادرم می افتم :«این همه کتاب خواندی آخرش چه شد؟»
مهم نیست. قصد دارم کمی راجع اسباب کشی بنویسم. یعنی سخن کوتاهی بگویم.
ما نسل خانه به دوشی هستیم. البته نه از آن نوعش که شاعر فرمود:
ما مردمان خانه به دوشیم و خوش نشین
نی زان گروه خانه نگهدار عالمیم!
آن مردمانی که شاعر از آنها حرف می زند از نسل ما نیستند. آنها نه اینکه خانه نداشته باشند، اتفاقن داشته اند، خانه های بزرگ و حیاط دار هم. حیاطهاشان باغچه داشته و باغچه شان پر از درخت. این مردمان علی رغم همه ی این داشتن ها خانه به دوش بوده اند چون می خواستهاند خوش نشین باشند. احتمالن دلشان از یک جا ماندن می گرفته و ترجیح می دادهاند هر از گاهی تفنّنن آب و هوایی عوض کنند. ازنقطه ای به نقطه ای و از شهری به شهر دیگر بروند و حالشان را ببرند. ما نسل «خانه ندار»ی هستیم و اسباب کشیمان از سرنداشتن است.
دوستی که زیادی جوشیده بود میگفت حساب کرده در این وانفسای بی همه چیز اگر زن و مردی متوسط(دوستمان منظورش را از متوسط نگفت) هر دو کار کنند و در ماه پانصدهزارتومان دربیاورند و هیچ نخورند و نپوشند و نیاشامند (دوستمان نگفت چگونه؟) سی سال طول می کشد بتوانند یک خانه ی پنجاه- شصت متری بخرند. من با این بعد، کاری ندارم. موضوع ، چیز دیگریست و ترجیح میدهم این طور نتیجه گیری کنم ، چه ما بخواهیم چه نخواهیم این شتر(اسباب کشی)ی است که تقریبن تا آخر عمر جلو در خانه همهمان مدام عرعر خواهد کرد. پس ناگزیریم از آن.
از تو دل اسباب کشی آغاز می کنیم. اسباب کشی یک خانه تکانی حسابی است با این تفاوت که اشیا بعد از تکانده شدن سرجای خود برنمی گردند و یک راست می روند تو کارتن ها دسته بندی میشوند. اشیا از سرجایشان-جایی که بعضن ماهها یا سالهاست از آنجا تکان نخوردهاند- جدا میشوند و راهی «جابهجایی» میشوند. بسیاری اوقات در این جابه جایی و جدا شدن اشیا بزرگ تر، اشیای ریز و گمشدهای زیریا لابهلای آنها پیدا می شوند که ممکن است «آه» بلندی از نهاد شما درآورد. چیزی که مدت هاست گم کرده اید و هر چه پیاش می گشتید پیدا نمی کردید و زمانی از گشتن ناامید شده اید و رهایش کرده اید. من امسال وقتی فرش اتاقم را جمع میکردم ، زیر فرش چشمم به عکس دسته جمعی افتاد که سالها پیش با چند تن از دوستان انداخته بودم. عکسی که حضورش زیر فرش، برانگیختهام کرد و احساسات متضادی را درمن زنده کرد. عکس متعلق به سه سال پیش بود. با تعدادی از دوستان آرمانگرایم، جایی توی دانشکده نشسته ایم و همگی به دوربین نگاه می کنیم و می خندیم. کسانی که توی عکس کنار هم قرار گرفته بودند، تا اندازه ی زیادی همسویی اندیشه داشتند و آرمانها و وجوه مشترکشان آنها را به هم نزدیک کرده بود تا کارهای اساسی انجام دهند. حالا دیدن این عکس بعد از مدتها بسیار جالب مینمود و آدم را مجبور به «ارزیابی» می کرد. چرا که گذر زمان و تحولات ناشی از آن هیچ نشانی از آن همسویی مشترک که در عکس حضور دارد را در این افراد باقی نگذاشته و جالب اینکه هرکدامشان سرش به زندگی خود گرم است و دل مشغولی خود را دارد.
آدمها ناآگاهانه با اشیاء دور و بر خود خو میگیرند. ابتدا از حضور اشیاء پیرامون زندگی خود مطلع میشوند و جایشان را ارزیابی میکنند سپس به آنها عادت میکنند و دیگر نمی بینندشان. کافی است همین الان با دقت به گلهای فرش اتاق یا جزئیات طرح پرده یا قاب عکس روی دیوار نگاهی دقیق بیندازیم تا ببینیم چه اندازه به آن ها بی توجه بوده ایم. اسباب کشی زمینه ی توجه دوباره به اشیاء را فراهم می کند.
من اینبار وقتی ساعت را از روی دیوار پایین آوردم و صدای «تیک تاکش» را از نزدیک شنیدم ناگهان احساس نزدیکی عجیبی با آن دستم داد. انگار تازه یادم افتاده بود از روزی که در این دنیا چشم باز کردهام این ساعت همیشه تو خانهمان حضور داشته و یکی از معدود بازماندگان اشیایی است که توانسته حضورش را از ابتدا تا به امروز در خانه مان حفظ کند. یعنی از زمان ازدواج پدر و مادرم. اینکه این ساعت پیر شاهد تمام مراحل رشد من و سایر اعضای خانواده ام بوده و در تمام مراحل تحولات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خانواده ی ما « تیک تاک» کرده، آدم را دچار حس «قدرشناسی» و «سپاس» می کند.
اگر به خاطرههاتان از اسباب کشیهایی که تا به حال در طول زندگیتان انجام داده اید رجوع کنید حتمن لحظه ای را به خاطر خواهید آورد که من از آن به «آنِ» اسباب کشی یاد میکنم.
لحظهای که همه ی اثاثیه های منزل را بارماشین زده اید وکارتان را با خانه تمام کرده اید (مثلن تصویه حساب با صاحبخانه یا...) وبرای آخرین بار وارد منزل لخت و عریان میشوید تا مطمئن شوید چیزی جا نگذاشتهاید. آن لحظه ای که می خواستهاید دراصلی را برای همیشه ببندید ناگهان متوقف شدهاید و به خانه، نگاهی آخرباره انداختهاید. اینبار به جای آنکه فکر کنید «چیزی جا نگذاشته باشم؟» اندیشیده اید«چه چیزهایی جا گذاشته ام؟!»
خبرهای خوب و بدی که در این خانه شنیده اید، دوستانی که در این خانه ملاقات کرده اید و الان هرکدامشان سرنوشتی دارند، فیلم، سریال و یا موسیقی های دلچسبی که در این خانه دیده یا شنیده اید، لحظه های شیرینی که با کسانی که دوستشان داشته اید گذرانده اید، اتفاقاتی که شما را وارد مرحله ی جدیدی از زندگی کرده و غیره و غیره.
اینجا فقط در و دیوارهای سرد و بیروح خانهاند که با شما رابطهای حسی برقرار میکنند. به یکباره جلوی چشمان شما گرم و زنده می شوند. با شما به حرف می آیند و اطمینان می دهند خاطرات شما را و همه ی آنچه که شاهدان خاموش آنها بوده اند، در دل خود نگه خواهند داشت تا روزی که نوک تیز کلنگی سینهی پر از رازشان را از هم بدرد و فرو ریزد.
من دوران دوازده سیزده سالگی ام را که بخشی از دوران پرتلاطم زندگی ام بود در خانه ای زندگی کرده ام که یک طرفش چسبیده به کوه بود. یعنی از حیاط کوچک پشتی می شد پرید توی دامنه ی پرشیب کوه و بالا رفت. هنوز تصویر آن شغال زخمی که دریک نیمه شب سرد زمستانی از کوه پایین آمده بود و چند متری حیاط پشتی، رو به خانه مان ایستاده بود و زوزه می کشید و من و باقی اعضای خانوادهام از پشت شیشهی قدی آشپزخانه به چشمهای سرخش خیره شده بودیم از یاد نمی برم.
امسال وقتی بعد از سالها به همراه همسرم به زادگاهم بازگشتم میل و شور فراوانی داشتم آن خانه ی عجیب را که کلی از ان تعریف کرده بودم نشانش دهم و جنبه ی عینی تری به خاطرات باورنکردنیام بدهم. اما وقتی پس از طی مسافت بسیار وارد کوچه شدیم، جای آن خانه و خانههای اطرافش، تنها یک زمین صاف و ول چسبیده به کوه دیدم که انگار از ازل هیچ خانه ای آنجا نبوده و هیچ آدمی و هیچ خاطرهای.
کسی که قرار است مدام در اسباب کشی به سر برد و خانه به دوشی، لازمهی زندگی اوست ناچاربه نوعی سازگاری است. مثل کسی که خانه اش کناررودخانه است و باید خودش را با جزر و مدهای وقت و بی وقت آب سازگار کند و لوازم مقابله با آن را فراهم کند. لازمه ی خانه به دوشی، سبُک زندگی کردن است. یعنی هیچ چیز اضافی نباید در اثاثتان باشد و همیشه آماده ی جابه جایی باشید.
دایی من که قریب به پنجاه سال است در یک خانه ی قدیمی بزرگ زندگی میکند و شاید طعم اسباب کشی را دوبار هم نچشیده باشد هنوز اسباب بازی دوران کودکی یا نقاشیهای آن دوران یا متکایی که در سه سالگی رو آن می خوابیده و خیلی چیزهای دیگر را دارد وهرکدام از اینها، برایش پلی است به گذشته و تداعی آن روزها.
برای نسل خانه به دوش من هر چه هست بایگانی ذهنی است و قدرت بازیاداوری. (که نیازمند استعداد خدادادی است و خیلی ها عاجزند از به یاد آوردن بخش های زیادی از گذشته شان)
من بعد از یکی دوبار اسباب کشی، زیر نگاه سرزنش بار کسانی که به تابلوهای فراوان نقاشی دوران نوجوانی ام و حجم انبوه آثارتجسمی دوران هنرستانم که هرکدامشان، در پس خود حاوی خاطراتی ارزشمند برایم بودند، به دیده ی بار اضافه می نگریستند تاب نیاوردم و در سکوت گس یک شب تابستانی ، بعد از آنکه از هرکدام تنها یک عکس یادگاری گرفتم، همه را بار ماشین زدم و کیلومترها دورتر، روانه ی رودخانه ی پر جنب و جوش کرج کردم شان.
کتاب، داستان دیگری دارد. هیچ کارتنی به اندازه ی کارتن های کتاب سنگین نمیشود. مخصوصن اگر با دقت چیده شده باشند. با اینکه آدم خانه به دوش همواره موقع خرید کتاب، نگران سرنوشت آن هست و نگران کمبود جا در کتابخانهی کوچک منزل، اما با همه ی این ملاحظات، پس از گذشت زمانی اندک با حجم فراوانی از کتابها مواجه میشود که در زمان اسباب کشی، بلای جانش خواهد شد. مشکل اینجاست که جنس دل کندن از کتاب، از جنس دل کندن از میز و مبل و تیر وتخته نیست. انگار بخشی از وجود آدم باشد. بی خود نیست «شریعتی» کتاب دزدی را حلال می دانست.
دوستی دارم که علاقه ی عجیبی به کتاب دارد. علاقه ای که بیشتر به جنون پهلو میزند. از آنهایی که اگرشرایط ایجاب میکرد تمام ویژگیهای یک مجموعه دار شدن حرفه ای را داشت. کتابها را طی ده سال، از هرجا که فرصتی فراهم شده بود جمع آوری کرده بود. اما وقتی متوجه شرایط خانه به دوشیاش شد بعد از مدتها کلنجار با خود و مقاومت و کشاندن کتابها از این محل به آن محل، بالاخره تسلیم شد وحجم قابل توجهی از آنها را، یک روز، انگار که بچه هایش را حراج کرده باشد فروخت. روزی که کتابها را برای فروش لیست میکرد من هم کمکش میکردم. اسم هر چند تا کتاب را که می گفت و من می نوشتم، مکثی می کرد و با حسرتی عمیق خاطرهای از چگونگی خرید آن کتاب را تعریف میکرد.
هیچ لذتی برای یک عاشق کتاب، بالاتر از قدم زدن میان دالان های تو در توی قفسههای کتاب، در اتاق یا منزل شخصی نیست. جای امن و آرام خانه. با حضور هزاران متفکر آرام و خاموش. طعم اصیل مالک بودن. مالک کتاب بودن. اگر خانه به دوشی بگذارد.