پديده ي «نعره كِشي» موقع سوار شدن به مترو(نزديكاي غروب كه شدت ازدحام به مرز اكسپلوژن مي رسد) نمي دانم مختص ما ايراني هاست يا مرسوم است در همه ي دنيا. اما نكته اي هست:
هر كسي كه يك بار شهربازي را تجربه كرده باشد مي داند كه زن ها علاقه ي خاصي به جيغ زدن دارند.(لحظه اي چشمتان را ببنديد و به شهربازي فكر كنيد. جز صداي جيغ زن ها صداي ديگري مي شنويد؟!)
در مترو برعكس است. زن ها معمولن متين و بي سروصدا سوار مي شوند اما مردها نعره هاي مهيبشان گوش زيرزمين را كر مي كند!
زن ها وقتي پرانرژي و خوشحالند جيغ مي زنند و مردها وقتي خسته و غمگين اند.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:33  توسط س. م. خردمندان
|
این عکس را سال ۸۲ توی یکی از روستاهای اطراف کرج(برقان) گرفتم. همان موقع اسمش را گذاشتم : تنهایی!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:56  توسط س. م. خردمندان
|
توي اين دنياي لعنتي از هيچ كس و هيچ چيز به اندازه ي بچه ها نهراسيده ام. از قيافه هاي آفتاب سوخته شان با آن ابروهاي درهم و برهم و آن آب دماغ هاي هميشه آويزانشان. هيچ چيز در زندگي برايم كشنده تر از اين هيكل هاي نخراشيده ي بوگندوي عوضي نبوده و نيست وقتي با آن تکه سنگ هاي صيقل خورده ي توي دستشان انتظارم را مي كشند و آن قهقهه هاي كثيفشان وقتي سنگ ها را به تن خسته ام ميكوبند. باز هم پيدايشان شد. لوكوموتيوران! اين تكه را تند تر برو جان مادرت!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:8  توسط س. م. خردمندان
|
سر شب چهارراه وليعصر قرار داشتم و مانده بودم توي ترافيك شديد. همانطور كه نااميد به حجم ماشين هاي گره خورده نگاه مي كردم صدايي شنيدم كه مي گفت: «موتور... موتور!» سريع كرايه ام را دادم و پياده شدم و رفتم به سمت موتوري. پسر جواني بود كه هدبند پت و پهني هم بسته بود. گفتم:«تا چهارراه چقدر مي بري؟!» راه زيادي نبود اما نمي شد پياده هم رفت. گفت:«يه پول سبز!.» گفتم: «زياده. يه قرمز!» گفت:« بشين.» نشستيم و راه كه افتاديم شروع كرد به فحش دادن. اول از همه گفت :«آدم با مرده زنا كند بهتر از مسافركشي با موتور است!» بعد هم ديگر شروع كرد به فحش دادن به هر كسي كه جلوي راهش سبز مي شد و لحظه اي سرعت او را مي گرفت يا كم مي كرد. به چاله ها و دست اندازهاي كوچك خيابان هم فحش مادر مي داد. به راننده هايي كه فكر مي كرد رانندگي بلد نيستند فحش مي داد. فحش مادر. پدر. خواهر. مادربزرگ. عمو و هر فحشي كه آنقدر بد باشد كه نشود درباره اش چيزي گفت. به خودش هم فحش مي داد. به مقصد كه رسيديم گفت :« سرت رو درد اوردما!» چيزي نگفتم و پياده شدم. هزارتومان دادم دستش و همين كه خواست توي جيبش دنبال باقي پول بگردد گفتم:«نيازي نيست. فقط بهم يك قولي بده!» با تعجب گفت:«چه قولي؟!» گفتم:«يك جمله مي گويم تو هم تكرار كن!» گفت:«چه جمله اي؟!» گفتم:«بگو به جان مادرم ديگر به هيچ كس و هيچ چيزي فحش نخواهم داد!» خنديد و لحظه اي با تانّي نگاهم كرد. انگار همان لحظه ياد مادرش افتاده بود. گفتم:«نمي گي؟» گفت:«ناراحت شدي از دست ما؟!» خيلي جدي گفتم:«من در ازاي اين پانصد تومان اضافه اي كه به تو مي دهم همين يك جمله را از تو مي خواهم. اگر كم است زيادترش هم مي كنم» و همين كه دست كردم توي جيبم، پسر با لحني كه هيچ نشاني از آن همه خشونت هاي قبلي تويش نبود و به لحن پسربچه اي مدرسه اي مي مانست كه ناظم مدرسه هنگام سنگ انداختن به شيشه ي كلاس ديده باشدش گفت:«قول مي دم ديگه فحش ندم.» و لحظه اي بعد، همان لحظه كه داشت گازش را مي گرفت كه برود گفت:«مي ترسم جان مادرم را قسم بخورم. بدجوري عادت كرده ام. اما قول مي دهم ديگر فحش ندهم. قول مي دهم. قول...» و وبا بغضي كه حس كردم توي صدايش شنيده ام گازش را گرفت و لاي ماشين ها گم شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2:8  توسط س. م. خردمندان
|
سوالي كه خيلي اوقات هر نويسنده اي در هر سطحي ممكن است از خودش بپرسد و گاهي به يك چالش جدي براي نويسنده تبديل مي شود اين است كه «چرا مي نويسم؟!» خوب! در اين باره نمي شود به طور قطع نظر داد. انگيزه ها از نوشتن متفاوت است و در طول دوره هاي مختلف سني و رشد حرفه اي نيز تغييرمي كند. مثلن ممكن است كسي براي ديده شدن شروع به نوشتن كند. نه اثرش كه خودش. يعني مي نويسد تا بواسطه ي نوشتن جايگاهي اجتماعي براي خودش دست و پا كند. اين خودش مي تواند يك انگيزه ي جدي براي نوشتن باشد. در اين صورت نوشتن ابزاري است براي خودنمايي و خودنشان دادن زير لواي اين مفهوم پنهان: كه من هم براي خودم كسي هستم و اهل انديشه و قابل احترام. اما همين آدم وقتي در مسير رشد قرار مي گيرد و به آن موقعيت هاي مورد نظر دست پيدا مي كند كم كم انگيزه هايش تغيير مي كند و نگاهش به نوشتن عوض مي شود . كسي ممكن است با انگيزه هاي ديني وارد نوشتن شود. بخواهد ديگران را با نوشتن به سمت اعتقادات خودش بكشاند و كسي ممكن است براي اثبات اينكه بهتر از ديگران مي نويسد وارد گود شود. كسي براي مهم شدن و يا براي شهرت دست به نوشتن مي زند و كسي واقعن به مسئوليتهاي اجتماعي معتقد است. كسي نسبت به استعدادهاي شناخته شده اش احساس دين مي كند و كسي براي رها شدن از رنجش هايي كه سرنوشت به او تحميل كرده و فكر مي كند اينطور نجات پيدا مي كند. اينها را گفتم كه بگويم در وجود هر كسي كه دست به نوشتن مي زند يك «خلاء»اي وجود دارد مثل يك چاه. عمق اين چاه در هر كسي متفاوت است. در كسي به اندازه ي يك چاله است و به سرعت مي شود پرش كرد. ديگري كمي عميق تر است و بعدي عميق تر وبعدي عميق تر و بعدي آنقدر عميق كه اگر سنگي تويش بيندازي هرگز صدايش را نخواهي شنيد. نويسندگان اصيل، آنهايي كه مي مانند و مي نويسند و هرگز خسته نمي شوند چاهشان اين شكلي است.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:52  توسط س. م. خردمندان
|
دارم سعي مي كنم بعد از چند ماه تنفس در فضاي غمبار و هيجانزده ي سياست برگردم به آرامش ادبيات. شروع كرده ام به سروسامان دادن چند طرح داستاني قديمي كه به حال خود رها شده اند. پشت سر هم رمان مي خوانم. ورود به هر نوع خبرگزاري را قدغن كرده ام و اكتفا كرده ام به دو روزنامه ي ايران و اعتماد آن هم هفته اي دوبار. بحث سياسي هم نمي كنم. اگر چه پيشرفت فوق العاده اي نداشته ام اما همين قرار گرفتن در فضاي آرام و عميق داستاني خودش كمك بزرگي است براي فهم آثار برتري كه اين روزها مي خوانم. از روي «سياهه ي صد» اميرخاني شروع كرده ام به خواندن رمان هايي كه نخوانده ام. آثاري كه اگر چه خواندنشان كمي دير شده است اما حداقل اين مزيت را دارد كه در بيست و پنج-شش سالگي دارم اينها را مي خوانم. (آخر هم نفهميدم پنج يا شش!) يعني از يك پيري به درد بخوري براي فهم آثار برخوردارم. الان وقتي به آثاري كه سالها پيش خوانده ام فكر مي كنم مي بينم چيز زيادي ازشان يادم نيست و بعضي اوقات حتي مضمون آثار را به خاطر ندارم.
مرجان يك داستان واقعي به شدت تلخ تعريف كرد كه يكي از دوستانش برايش گفته بود. واقعه آنقدر تلخ بود كه هر دومان بي اختيار براي قهرمان قصه گريستيم. در يكي از روستاهاي محروم اتفاق مي افتد. از ديشب تا حالا، واقعه مثل زالو به روحم افتاده و ول كن نيست. دلم مي خواهد هر چه زودتر راهي براي نوشتنش پيدا كنم. آخر داستاني نيست كه بشود به سادگي تعريفش كرد. خودش بايد راه را نشان بدهد. به پختگي عميقي نياز دارد كه حس مي كنم خالي از آنم. اگر چه عزمم را براي نوشتنش جزم كرده ام...
و آخر همان دغدغه ي هميشه گي. و آن بي نظميِ در امور. اين اصلاح الگوي مصرف كه حضرت آقا فرموده اند به نظرم در اولين گام مربوط به وقت آدم هاست كه كمتر قدرش را مي دانيم. اصلاح الگوي مصرف زمان! . اين كه 24 ساعت مي گذرد و آدم نگاه مي كند مي بيند هيچ كار درست و حسابي در پرونده اش ندارد خيلي زيان بزرگي است. همان والعصر! كه ان الانسان لفي خسر...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:9  توسط س. م. خردمندان
|
جامعه > آسیب ها - روزنامه جمهوری اسلامی آگهی فروش یک خانه در تهران را که در یک روزنامه منتشر شده به شرح زیر نقل کرد:
« گرانترین نقطه شمیران ایده آل خریداران خاص 351 متر ـ 860 متر ـ ارتفاع سقف 7 متر ـ 2000 متر لابی مجلل ـ رستوران اختصاصی ـ اتاق کنترل امنیتی ـ پناهگاه زیرزمینی ـ زمین مینی گلف ـ تنیس ـ بسکتبال ـ پیست کارتینگ ـ باغ پرندگان ـ 850 متر استخر معلق ـ در طبقه دهم ـ 1200 متر دریاچه مصنوعی ـ 70 متر واحد خدمتکار ـ خودپرداز بانک ـ روم سرویس 24 ساعته ـ 7 واحد پارکینگ ـ پد هلیکوپتر ـ 1500 متر روف گاردن و دید ابدی تهران ... »
به نقل از خبر آنلاین
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:35  توسط س. م. خردمندان
|
ذرت مكزيكي ام را مي گيرم و از صف مي آيم بيرون. مثل هميشه اول ليوان را به صورت نزديك مي كنم تا عطر ذرت خوب بپيچد توي سرم. بعد اولين قاشق را تو دهان مي گذارم. قاشق را توي ليوان مي چرخانم تا ادويه جاتش خوب هم بخورد. قاشق دوم را كه بالا مي آورم صداي ريز بچه گانه اي توي سرم مي پيچد.
«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!»
تا بخواهم ردّ صدا را بگيرم مثل گربه از بغل پايم رد مي شود و راهم را سد مي كند. كچل است با چند تايي فال توي دستش. صورتش زخم و زيرهاي كهنه زياد دارد. پوستش گندمي جرم گرفته. انگار نوارش گير كرده باشد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟ تو رو خدا به من هم ذرت مكزيكي بده! يه قاشق از اون ذرتت به من هم بده!!»
حس مي كنم آن يك قاشقي هم كه خورده ام دارد برمي گردد! خشكم زده و دارم نگاهش مي كنم. قدش به زور تا كمرم مي رسد. اما صدايش به سرعت قد مي كشدو مثل ميخ توي گوشم مي رود. حس مي كنم همه ي دنيا سكوت كرده و دارد به من و اين صدا نگاه مي كند. دست مي كنم توي جيب و يك دوهزارتوماني در مي آورم. مي نشينم روبروي بچه و نگاهش مي كنم. اما او نگاهش روي دوهزارتوماني قفل شده.
مي گويم:«دلت ذرت مي خواد؟!» بي آنكه نگاهش را از پول بردارد سرش را تكان مي دهد. پول را به سمتش مي گيرم و مي گويم:«برو برا خودت يكي بخر!|» بچه مي خندد و پول را مي گيرد و به سمت ذرت فروشي مي دود. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام برمي گردم و به صف ذرت نگاه مي كنم. از بچه خبري نيست. كمي آن طرف تر مي بينمش كه به كسي آويزان شده و انگار نوارش گير كرده باشد مدام مي گويد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!...»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:36  توسط س. م. خردمندان
|
سرخوردگی
راوی از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی كه نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم كاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:
«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال كوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریك و سفیدش را روی هم انداخت. عینك دودی را از كیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمكت گذاشت...»چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می كند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده كه به شدت از اعتقاداتش دفاع می كرده؟! و حالا...! معلوم نیست.
لطفن متن کامل را در لوح بخوانید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:40  توسط س. م. خردمندان
|
مامان بزرگ ديگر مامان بزرگ نيست.
نی نی شده.
آنقدر نی نی كه بايد عوضش كنند.
غذا دهانش بگذارند .
ببرندش حمام، ناخن هايش را بگيرند، موهايش را شانه كنند، لباسش را تنش كنند...
انگار به جاي جام، یک پارچ لب پر سركشيده است...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:54  توسط س. م. خردمندان
|
سال گذشته تازه سرباز شده بودم که خورد به ماه رمضان. ساعت دو و نیم صبح بیدار باش می زدند. خیلی زود با وضعیت کامل به صف می شدیم و لخ لخ کنان می رفتیم روبروی غذاخوری می نشستیم. تا نوبتمان شود برویم تو یک ساعتی طول می کشید. اکثرن همانطور نشسته چرت می زدند. اکثرشان روزه نمی گرفتند. همان روز اول یکی از بچه ها فتوا داد که روزه گرفتن بر سرباز حرام است! و به طرز حیرت آوری همه از مراجع قبلی شان اعراض کردند و او را به مرجعیت خویش پذیرفتند!
سحری که می خوردیم تا وقت نظافت آزاد بودیم. اکثرن برمی گشتند خوابگاه و نیم ساعت مانده را می خوابیدند. من می رفتم کنار ساحل می نشستم. ساحل تا یگان پانصد متری فاصله داشت. نسیم دریا آرامش عجیبی داشت. همه ی خستگی آدم را با خود می برد. (حسرت می خورم که چرا سیگاری نیستم!)
بوی بچه ماهی هایی که دریا شبانه با خود آورده بود تمام ساحل را پر می کرد. پادگان غرق در صدای دریا می شد. نزدیک افطار هم که می شد جیره ام را می چپاندم زیر لباسم و برمی گشتم همانجا. (نمی گذاشتند کسی غذا بیرون ببرد) روی صخره ای که نشان کرده بودم می نشستم و افطارم را باز می کردم. با نان و پنیر و ماسه!
سفره های رنگین امسال اصلن بهم نمی چسبد . مطمئنم امسال هم کسی هست که موقع افطار، جیره اش را می چپاند زیر لباسش و می رود روی همان صخره می نشیند و روزه اش را تنهایی با نان و پنیر و ماسه باز می کند...
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:43  توسط س. م. خردمندان
|
با عبدالحمید شعرانی نابغه ی ۲۳ ساله که در جشنواره جهانی وبلاگ نویسی مقام اول را کسب کرد بیشتر آشنا شوید:
برای خواندن دیرتش باد وقت بگذارید. تلف نمی شود:
دیرتش باد!
و...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط س. م. خردمندان
|
اي شكارچي سنجاقك
امروز او چقدر پرواز كرده بود؟
چيو-ني
(نور ماه بر درختان كاج. ترجمهي نيكي كريمي)
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:56  توسط س. م. خردمندان
|
مامان بزرگ من مادر یه شهیده. هشتاد و هفت سالشه. من از چهارده سالگی که پدربزرگم فوت کرد تا بیست و سه سالگی باهاش زندگی کردم. به جرات می گم توی نه سالی که من باهاش زندگی کردم یه رکعت نماز شبش ترک نشد. به نود درصد اهالی محله ای که توش زندگی می کنه قران خوندن یادداد. سفره ش همیشه به روی فقرا پهن بود. هیچ کس از در خونه ش ناامید بیرون نرفت. صبحی نبود که به فکر یخ تنگ آب نونوایی سرکوچه نباشه. ظهری نبود که به فکر آب و نهار کارگرای ساختمون همسایه نبوده باشه. در کنار همه ی اینها همیشه از خدا یه خواهش داشت. و اون اینکه هیچ وقت زمینگیر نشه. اینکه تا زنده ست محتاج کسی نشه. عزتش باقی بمونه. پارسال که برای قلبش توی بیمارستان بستری شده بود به خاطر بی احتیاطی یه پرستار از روی تخت افتاد و لگنش شکست. زمینگیر شد. توی این یک سال از یه طرف شکرخدا از زبونش نمی افتاد از یه طرف گله و شکایت که چرا این طوری شد. می گفت «خدایا! من فقط ازت یه خواهش داشتم! خواسته بودم زمینگیر نشم. چرا اینطور شدم؟!». با این حال همین که می تونست به زور« واکر» خودشو توی خونه این طرف و اون طرف بکشونه راضی بود. اما چند روز پیش سکته کرد. سکته ی مغزی. یه طرف بدنش کامل فلج شد. الان حرف نمی تونه بزنه. از خودش اختیاری نداره. چشماش هم تا نیمه باز می شه.
نمی دونم اگه ایندفه با این وضع به خونه برگرده به خدا چی می خواد بگه.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:53  توسط س. م. خردمندان
|
یک ماهی می شود باریکه ی آب از ستون پشت کابینت به شکل مرموزی سر می خورد و از زیر ماشین لباسشویی می رود کف آشپزخانه. مرجان هر روز آستانه ی تحملش کم تر می شود. حرصش درمی آید: مرده شور این آپارتمان های ...دررو!
بوی فرش آب خورده ی آشپزخانه، خانه را برداشته. تمام یک ماه یک طرف این چند روز یک طرف. انگار سوراخ بی پدری که نمی دانیم کدام گوری خودش را پنهان کرده یک هفته ای به اندازه ی یک قرن رشد کرده است. رد آب را می گیرم و می گویم: فاتحه!
کابینت ها به دیوار پرچ شده اند. لوله کش می گوید: باید کابینت ها را بکنیم. خوب که وارسی می کند می خندد. می گوید: پرچهای احمقانه پولیکای پشت دیوار را سوراخ کرده! احمقش برمی گردد به کسی که این کار را کرده! می گویم: یعنی طرف نفهمیده؟! می گوید: چرا! اما به روی خودش نیاورده! بعد به جستی می پرد روی کابینت و شروع به کندن پرچها می کند. کابینت از جا کنده می شود. بعد کاشی ها را خرد می کند و با ذوق نشانم می دهد: ببین! دو تا سوراخ! تکه های درشت و کوچک کاشیهای خرد شده توی تمام آشپرخانه پخش شده اند. فرش ها را کنار زده ایم و توی دلم فکر می کنم مرجان چه حرصی می خورد. توی دهانه ی سوراخ ها را چسب مالی می کند. می روم از پشت آیفون زنگ تک تک واحد ها را می زنم که چند دقیقه ای می خواهم آب را ببندم. خانم واحد هشت مخالفت می کند. با صدایی که پیچ و تاب خوران از آیفون به گوش می رسد به لباسهای توی ماشین لباسشویی اش اشاره می کند: اگه آب قطع بشه لباسام رنگ می گیرن!
پانزده دقیقه وقت می خواهد. من قانع می شوم اما لوله کار عجله دارد و بی اعتنا آب را قطع می کند. کار تمام می شود. لوله کش که می رود خانه پر از خاک و سنگ و خرده ریزه جات است. می افتیم به جان آشپرخانه و همه چیز را می سابیم مثل روز اولش. دوباره ظرف ها را می چینیم توی کابینت ها . خرده های کاشی ها را می برم می گذارم سر کوچه. فرش را پهن می کنیم. از خوشحالی چند باری دست می کشم روی دیوار و از اینکه رد آبی نمی بینم ذوق مرگ می شوم. مرجان ته دلش راضی است. لااقل زندگی اش را آب بر نمی دارد. آشپزخانه نو می شود. بوی آب نمی دهد. مرجان از خستگی خوابش می برد. من هم می آیم توی اتاقم و کارم را ادامه می دهم. ساعت سه یعنی پانزده دقیقه پیش برای نک زدن به یخچال وارد آشپزخانه می شوم. توی نور کم چیزی روی دیوار برق می زند. نزدیک که می شوم رد آب پوز خند می زند. خنده م می گیرد. خوب است که مرجان خواب است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:37  توسط س. م. خردمندان
|
فرازی تامل برانگیز از مناجات های چمران با خدا:
خدایا! به انقلابیهای مصر و الجزایر و کشورهای دیگر
توجه میکردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم میافتند،
همدیگر را میکوبند، دشمنان را خوشحال میکنند
و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان میدهند،
و من آرزو میکردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران
بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند،
خود را فراموش کنند، منیتها را کنار بگذارند،
وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند
که انقلاب اسلامی ایران، آنچنان انقلابی است
که برخلاف همه انقلابها و همه مکتبها و همه کشورها،
خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهیها و غرورها غلبه دارد
و نمونهای بینظیر در سلسله تکاملی انسانها به شمار میآید
.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط س. م. خردمندان
|
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم. بعد از سیزده سال آمد به خوابم. چیزی نگفت . فقط نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم. جلوی اتاق خواب ، تکیه داده بود به چهارچوب در؛ چند دقیقه ای ایستاد و بعد هم رفت. نمی دانم چرا آمده بود. توی خواب می دانستم مرده است. می دانستم سالهاست که مرده است. اما نمی دانم چرا حالا آمده بود به خوابم. حتی توی خواب هم می دانستم که هنوز باهاش قهرم. به خاطر همان ماه اول بعد از مرگش . پدربزرگ اولین کسی بود که در زندگیم مرده بود. تا قبل از او مرده ندیده بودم. بابابزرگ که مرد گیج شده بودم. کسی که هر روز به عشقش چند کوچه را می دویدم تا برایم از قصه های جوانی اش بگوید. پدربزرگ خوب قصه تعریف می کرد. شعر هم می نوشت اما قصه هایش بهتر بود. ارتشی بود و قصه های عجیبی از خودش داشت. مثلن از شبی می گفت که توی بیابان اردو زده بودند و نیمه های شب دیده بود کسی او را کشان کشان روی خاک ها می برد. فکر کرده بود هم خدمتی ها دارند سربه سرش می گذارند. خودش را زده بود به خواب تا حالشان را بگیرد اما کمی بعد صدای نفس هایی که او را می کشیده برایش نااشنا می شود و می فهمد شغال دارد او را می برد. پدربزرگ عاشق فیلمهای وسترن بود. عاشق جان وین بود. عاشق تلویزیون سیاه و سفید بزرگی بود که توی یک اتاقک چوبی قرار داشت. فیلم که تمام می شد در اتاقک چوبی را می بست تا فیلم بعدی. سیگار می کشید. توی صندوقچه ی چوبی اش بکس بکس سیگار داشت. چندتایی هم همیشه قایمکی داشت برای وقتی که با مامان بزرگ دعوایش می شد. مامان بزرگ سیگار ها را برمی داشت تا لج بابابزرگ را در بیاورد. اما می دید که او از جاهایی سیگاردر می آورد که به عقل جن هم نمی رسید. بابابزرگ که مرد من گریه ام نمی آمد. همه توی حیاط جمع شده بودند و گریه می کردند اما من نمی دانستم چرا باید گریه کنم . فقط گیج و منگ بودم که چرا بابابزرگ دیگر تکان نمی خورد. ترسیده بودم. بابابزرگ گفته بود توی حیاط خانه ی خودش بشورندش . گوشه ی حیاط که حمام آنجا بود پرده کشیده بودند و پسر عمویش او را می شست. بچه ها رفته بودند از روی پشت بام نگاه می کردند. اما من جرات نمی کردم بروم بالا. کنار شیر آب توی حیاط ایستاده بودم و به گریه ی بابا نگاه می کردم. همان شب بود که مامان چیزی یادم داد که اگر بخوانم بابابزرگ می آید به خوابم. تمام آن کارها را کردم. یک نماز بود که خواندم. چند تایی هم دعا و تعدادی صلوات. اما صبح که بلند شدم یادم نیامد که خوابی دیده باشم. دوباره شب با دقت بیشتر همه ی آن کارها را کردم و فوت کردم به سمت قبر ومنتظر شدم تا بابابزرگ بیاید به خوابم. اما نیامد. سی شب تمام هرکاری مامان یاد داده بود را انجام دادم اما نیامد. از همان شب با بابابزرگ قهر کردم. دیگر آن فاتحی که هر شب با خودم عهد کرده بودم برایش بخوانم هم نخواندم. چون به خواب همه امده بود به جز من. وقتی زنده بود مرا از همه ی نوه هایش بیشتر دوست داشت. این را بارها گفته بود. مدرکش هم اینکه هرکدام از بچه ها که می رفت سر شیر آب توی حیاط با شیلنگ آب بخورد سرش داد می زد اما سر من داد نمی زد. فقط می گفت:« بچه ها نبینند!» حالا به خواب همه ی آنها که از لج بابابزرگ می رفتند سر شیر آب، آمده بود و به خواب من نه! دیشب که آمد بعد از سیزده سال آمد. جلوی اتاق خواب چند لحظه ای ایستاد و بعد هم رفت. من فقط فهمیدم که توی خواب بچه نیستم. همینم که الان هستم. بزرگ شده ام. زن دارم. کار دارم. سالهاست ک بابابزرگ را از یاد برده ام. پس چرا بابابزرگ حالا آمده به خوابم؛ چیزی نگفت؛ فقط جلوی در اتاق ایستاد و نگاهم کرد و رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:54  توسط س. م. خردمندان
|
گزارش اختتامیه جشنواره روح خدا را
اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط س. م. خردمندان
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:48  توسط س. م. خردمندان
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:2  توسط س. م. خردمندان
|