تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

زمین...مین...چه موسیقی دردناکی!


 

رها پاکان

رجوع به گذشته، بازگشتی به قبل و بیان صحنة کاملی از زندگی گذشتة شخصیت است. اما یادآوری نکته‌ای گذراست که یک لحظه به ذهن خودآگاه شخصیت خطور می کند. رجوع به گذشته، شخصیت را کاملا از حال به گذشته می‌برد. اما یادآوری، لحظاتی شخصیت را به یاد گذشته می‌اندازد اما او را به گذشته منتقل نمی‌کند. خواننده رجوع به گذشته، به یادش می‌ماند اما یادآوری آن قدر زودگذر است که تأثیری ماندگار بر ذهن خواننده نمی‌گذارد...


لطفن متن کامل را اینجا بخوانید:

http://www.louh.com/kargah/1978/index.aspx

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:51  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

اتاقِ لُختُ عریان.

از پنجره­ی باز، هرم گرما می­زند تو. تکیه داده­ام به دیوار؛ رو موکت  پلاسیده­ی سبزاتاق؛ به کارتن­های شکم­گنده نگاه می­کنم. اثاث ها را چپانده­ایم تو کارتن ها و دهانشان را با چسب بسته­ایم؛ چسب نواری پهن. اسم هر کارتن را رو پیشانی­اش نوشته­ایم: لباس­ها، لوازم التحریر، وسایل میز توالت، ظروف آشپزخانه، شکستنی­ها، تزیینی­جات، گلدان­ها، خرت و پرت­ها و ...

روی هشت­تا ازهیکلی­ترین کارتن­ها نوشته شده: «کتاب­»

این هشت «تا» به قدری سنگین است که آدم را یاد دیسک کمر می­اندازد. یاد حرف مادرم می افتم :«این همه کتاب خواندی آخرش چه شد؟»

مهم نیست. قصد دارم کمی راجع اسباب کشی بنویسم. یعنی سخن کوتاهی بگویم.

 

ما نسل خانه به دوشی هستیم. البته نه از آن نوعش که شاعر فرمود:

ما مردمان خانه به دوشیم و خوش نشین      

نی زان گروه خانه نگه­دار عالمیم!

 

آن مردمانی که شاعر از آن­ها حرف می زند از نسل ما نیستند. آنها نه اینکه خانه نداشته باشند، اتفاقن داشته اند، خانه های بزرگ و حیاط دار هم. حیاط­هاشان باغچه داشته و باغچه شان پر از درخت. این مردمان علی رغم همه ی این داشتن ها خانه به دوش­ بوده اند چون می خواسته­اند خوش نشین باشند. احتمالن  دلشان از یک جا ماندن می گرفته و ترجیح می داده­اند هر از گاهی تفنّنن آب و هوایی عوض کنند. ازنقطه ای به نقطه ای و از شهری به شهر دیگر بروند و حالشان را ببرند. ما نسل «خانه ندار»ی هستیم و اسباب کشی­مان از سرنداشتن است.  

دوستی که زیادی جوشیده بود می­گفت حساب کرده در این وانفسای بی همه چیز اگر زن و مردی متوسط(دوستمان منظورش را از متوسط نگفت) هر دو کار کنند و در ماه پانصدهزارتومان دربیاورند و هیچ نخورند و نپوشند و نیاشامند (دوستمان نگفت چگونه؟) سی سال طول می کشد بتوانند یک خانه ی پنجاه- شصت متری بخرند. من با این بعد، کاری ندارم. موضوع ، چیز دیگریست و ترجیح می­دهم این طور نتیجه گیری کنم ، چه ما بخواهیم چه نخواهیم این شتر(اسباب کشی)ی است که تقریبن تا آخر عمر جلو در خانه همه­مان مدام عرعر خواهد کرد. پس ناگزیریم از آن.

 از تو دل اسباب کشی آغاز می کنیم. اسباب کشی یک خانه تکانی حسابی است با این تفاوت که اشیا بعد از تکانده شدن سرجای خود برنمی گردند و یک راست می روند تو کارتن ها دسته بندی می­شوند. اشیا از سرجایشان-جایی که بعضن ماه­ها یا سالهاست از آنجا تکان نخورده­اند- جدا می­شوند و راهی «جابه­جایی» می­شوند. بسیاری اوقات در این جابه جایی و جدا شدن اشیا بزرگ تر، اشیای ریز و گمشده­ای زیریا لابه­لای آن­ها پیدا می شوند که ممکن است «آه» بلندی از نهاد شما درآورد. چیزی که مدت هاست گم کرده اید و هر چه پی­اش می گشتید پیدا نمی کردید و زمانی از گشتن ناامید شده اید و رهایش کرده اید. من امسال وقتی فرش اتاقم را جمع می­کردم ، زیر فرش چشمم به عکس دسته جمعی افتاد که سالها پیش با چند تن از دوستان انداخته بودم. عکسی که حضورش زیر فرش، برانگیخته­ام کرد و احساسات متضادی را درمن زنده کرد. عکس متعلق به سه سال پیش بود. با تعدادی از دوستان آرمانگرایم، جایی توی دانشکده نشسته ایم و همگی به دوربین نگاه می کنیم و می خندیم. کسانی که توی عکس کنار هم قرار گرفته بودند، تا اندازه ی زیادی همسویی اندیشه داشتند و آرمان­ها و وجوه مشترک­شان آنها را به هم نزدیک کرده بود تا کارهای اساسی انجام دهند. حالا دیدن این عکس بعد از مدتها بسیار جالب می­نمود و آدم را مجبور به «ارزیابی» می کرد. چرا که گذر زمان و تحولات ناشی از آن هیچ نشانی از آن همسویی مشترک که در عکس حضور دارد را در این افراد باقی نگذاشته و جالب اینکه هرکدام­شان سرش به زندگی خود گرم است و دل مشغولی خود را دارد.   

 آدمها ناآگاهانه با اشیاء دور و بر خود خو می­گیرند. ابتدا از حضور اشیاء پیرامون زندگی خود مطلع می­شوند و جایشان را ارزیابی می­کنند سپس به آنها عادت می­کنند و دیگر نمی بینندشان. کافی است همین الان با دقت به گل­های فرش اتاق یا جزئیات طرح پرده یا قاب عکس روی دیوار نگاهی دقیق بیندازیم تا ببینیم چه اندازه به آن ها بی توجه بوده ایم. اسباب کشی زمینه ی توجه دوباره به اشیاء را فراهم می کند.

 من اینبار وقتی ساعت را از روی دیوار پایین آوردم و صدای «تیک تاکش» را از نزدیک شنیدم ناگهان احساس نزدیکی عجیبی با آن دستم داد. انگار تازه یادم افتاده بود از روزی که در این دنیا چشم باز کرده­ام این ساعت همیشه تو خانه­مان حضور داشته و یکی از معدود بازماندگان اشیایی است که توانسته حضورش را از ابتدا تا به امروز در خانه مان حفظ کند. یعنی از زمان ازدواج پدر و مادرم. اینکه  این ساعت پیر شاهد تمام مراحل رشد من و سایر اعضای خانواده ام بوده و در تمام مراحل تحولات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خانواده ی ما « تیک تاک» کرده، آدم را دچار حس «قدرشناسی» و «سپاس» می کند.

اگر به خاطره­هاتان از اسباب کشی­هایی که تا به حال در طول زندگیتان انجام داده اید رجوع کنید حتمن لحظه ای را به خاطر خواهید آورد که من از آن به «آنِ» اسباب کشی یاد می­کنم.

لحظه­ای که همه ی اثاثیه های منزل را بارماشین زده اید وکارتان را با خانه تمام کرده اید (مثلن تصویه حساب با صاحبخانه یا...) وبرای آخرین بار وارد منزل لخت و عریان می­شوید تا مطمئن شوید چیزی جا نگذاشته­اید. آن لحظه ای که می خواسته­اید دراصلی را برای همیشه ببندید ناگهان متوقف شده­اید و به خانه، نگاهی آخرباره انداخته­اید. اینبار به جای آنکه فکر کنید «چیزی جا نگذاشته­ باشم؟» اندیشیده اید«چه چیزهایی جا گذاشته ام؟!»

خبرهای خوب و بدی که در این خانه شنیده اید، دوستانی که در این خانه ملاقات کرده اید و الان هرکدامشان سرنوشتی دارند، فیلم، سریال و یا موسیقی های دلچسبی که در این خانه دیده یا شنیده اید، لحظه های شیرینی که با کسانی که دوستشان داشته اید گذرانده اید، اتفاقاتی که شما را وارد مرحله ی جدیدی از زندگی کرده و غیره و غیره.

  اینجا فقط در و دیوارهای سرد و بی­روح خانه­اند که با شما رابطه­ای حسی برقرار می­کنند. به یکباره جلوی چشمان شما گرم و زنده می شوند. با شما به حرف می آیند و اطمینان می دهند خاطرات شما را و همه ی آنچه که شاهدان خاموش آنها بوده اند، در دل خود نگه خواهند داشت تا روزی که نوک تیز کلنگی سینه­ی پر از رازشان را از هم بدرد و فرو ریزد.

من دوران دوازده سیزده سالگی ام را که بخشی از دوران پرتلاطم زندگی ام بود در خانه ای زندگی کرده ام که یک طرفش چسبیده به کوه بود. یعنی از حیاط کوچک پشتی می شد پرید توی دامنه ی پرشیب  کوه و بالا رفت. هنوز تصویر آن شغال زخمی که دریک  نیمه شب سرد زمستانی از کوه پایین آمده بود و چند متری حیاط پشتی، رو به خانه مان ایستاده بود و زوزه می کشید و من و باقی اعضای خانواده­ام از پشت شیشه­ی قدی آشپزخانه به چشمهای سرخش خیره شده بودیم  از یاد نمی برم.

امسال وقتی بعد از سالها به همراه همسرم به زادگاهم بازگشتم میل و شور فراوانی داشتم آن خانه ی عجیب را که کلی از ان تعریف کرده بودم  نشانش دهم و جنبه ی عینی تری به خاطرات باورنکردنی­ام بدهم. اما وقتی پس از طی مسافت بسیار وارد کوچه شدیم، جای آن خانه و خانه­های اطرافش، تنها یک زمین صاف و ول چسبیده به کوه دیدم  که انگار از ازل هیچ خانه ای آنجا نبوده و هیچ آدمی و هیچ خاطره­ای.

کسی که قرار است مدام در اسباب کشی به سر برد و خانه به دوشی، لازمه­ی زندگی اوست ناچاربه نوعی سازگاری است. مثل کسی که خانه اش کناررودخانه است و باید خودش را با جزر و مدهای وقت و بی وقت آب سازگار کند و لوازم مقابله با آن را فراهم کند. لازمه ی خانه به دوشی، سبُک زندگی کردن است. یعنی هیچ چیز اضافی نباید در اثاثتان باشد و همیشه آماده ی جابه جایی باشید.

دایی من که قریب به پنجاه سال است در یک خانه ی قدیمی بزرگ زندگی می­کند و شاید طعم اسباب کشی را دوبار هم نچشیده باشد هنوز اسباب بازی دوران کودکی یا نقاشیهای آن دوران یا متکایی که در سه سالگی رو آن می خوابیده و خیلی چیزهای دیگر را دارد وهرکدام از اینها، برایش پلی است به گذشته و تداعی آن روزها.

برای نسل خانه به دوش من هر چه هست بایگانی ذهنی است و قدرت بازیاداوری. (که نیازمند استعداد خدادادی است و خیلی ها عاجزند از به یاد آوردن بخش های زیادی از گذشته شان)

من بعد از یکی دوبار اسباب کشی، زیر نگاه سرزنش بار کسانی که به تابلوهای فراوان نقاشی دوران نوجوانی ام و حجم انبوه آثارتجسمی دوران هنرستانم که هرکدامشان، در پس خود حاوی خاطراتی ارزشمند برایم بودند، به دیده ی بار اضافه می نگریستند تاب نیاوردم و در سکوت گس یک شب تابستانی ، بعد از آنکه از هرکدام تنها یک عکس یادگاری گرفتم، همه را بار ماشین زدم و کیلومترها دورتر، روانه ی رودخانه ی پر جنب و جوش کرج کردم شان.

کتاب، داستان دیگری دارد. هیچ کارتنی به اندازه ی کارتن های کتاب سنگین نمی­شود. مخصوصن اگر با دقت چیده شده باشند. با اینکه آدم­ خانه به دوش همواره موقع خرید کتاب، نگران سرنوشت آن هست و نگران کمبود جا در کتاب­خانه­ی کوچک منزل، اما با همه ی این ملاحظات، پس از گذشت زمانی اندک با حجم فراوانی از کتاب­ها مواجه می­شود که در زمان اسباب کشی، بلای جانش خواهد شد. مشکل اینجاست که جنس دل­ کندن از کتاب، از جنس دل کندن از میز و مبل و تیر وتخته نیست. انگار بخشی از وجود آدم باشد. بی خود نیست «شریعتی» کتاب دزدی را حلال می دانست.

دوستی دارم که علاقه ی عجیبی به کتاب دارد. علاقه ای که بیشتر به جنون پهلو می­زند. از آنهایی که اگرشرایط ایجاب می­کرد تمام ویژگی­های یک مجموعه دار شدن حرفه ای را داشت. کتاب­ها را طی  ده سال، از هرجا که فرصتی فراهم شده بود جمع آوری کرده بود. اما وقتی متوجه شرایط خانه به دوشی­اش شد بعد از مدتها کلنجار با خود و مقاومت و کشاندن کتابها از این محل به آن محل، بالاخره تسلیم شد وحجم قابل توجهی از آنها را، یک روز، انگار که بچه هایش را حراج کرده باشد فروخت. روزی که کتابها را برای فروش لیست می­کرد من هم کمکش می­کردم. اسم هر چند تا کتاب را که می گفت و من می نوشتم، مکثی می کرد و با حسرتی عمیق خاطره­ای از چگونگی خرید آن کتاب را تعریف می­کرد.

هیچ لذتی برای یک عاشق کتاب، بالاتر از قدم زدن میان دالان های تو در توی قفسه­های کتاب، در اتاق یا منزل شخصی نیست. جای امن و آرام خانه. با حضور هزاران متفکر آرام و خاموش. طعم اصیل مالک بودن. مالک کتاب بودن. اگر خانه به دوشی بگذارد.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:43  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

 

با تشکر از میم. ب. مهاجر 

و دو صفحه یادداشت مکتوبش.

...

شاگرد داریوش مثل عقاب نشسته بود روی سینه اش. پنجه هایش را فرو کرده بود توی صورت مجید و کیف را از کولش کنده بود. مجید بلند شده بود و حمله کرده بود. یکی دو مشت انداخته بود. اما شاگرد داریوش با ساعدهای پهنش، کمر مجید را قلّاب کرده بود؛ زیر پایش را خالی کرده بود. مجید گریه اش گرفته بود و باز حمله کرده بود و هر چه فحش بلد بود داده بود اما باز زمین خورده بود. بعد به التماس افتاده بود. گفته بود فردا امتحان دارم. جان مادرش را قسم خورده بود. به پاهای شاگرد داریوش چسبیده بود و گریه کرده بود. شاگرد داریوش پایش را بیرون کشیده بود و مجید را پرت کرده بود روی تپه ی خاکی گوشه ی زمین. به سرعت برگشته بود پیش داریوش.
...

لطفن متن داستان را اینجا بخوانید:

http://www.louh.com/kootah/1891/index.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:54  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

 

 این متن به زودی در مجله­ی «راه» منتشر

خواهد شد:

 

 من فکر می کنم بغض و کینه ورزیدن و تحریم کردن

امکانات به هر دلیلی  ناشی از کج فهمی است . بعضی

 نویسنده را تا سطح یک سیاستمدار پایین می آورند و

برای او وظیفه ای جز برخوردهای سیاسی قائل نیستند

که این از نظر من عین عقب ماندگی است .

 وظیفۀ نویسنده درک و کشف خود و جهانی است که

 در آن زندگی می کند . او وظیفه ای جز این ندارد که

 درک و کشف و تجربه اش را از جهان هنری کند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

دیروز داشتم پیاده از میدان پونک بالا می­آمدم . دوتا پسر بچه­ی هفت- هشت ساله جلویم را گرفتند. هر دو کچل بودند وچهره­های درب و داغانی داشتند. جای انواع شکستگی هم روی کله­هاشان معلوم بود. دست­هایشان پر از دی وی دی­های فیلم بود. گفتند: می­خری؟

گفتم: چی دارین؟

گفتند: هر چی بخوای.

و شروع کردند به ورق زدن فیلمها. یکی­شان تند تند توضیح می داد.

می­گفت : این اکشنه! این پلیسیه! این عشقیه! این رزمیه! اینا هم همه سکسین!!!

گفتم: سکسی؟!

گفتند: آره دیگه! صحنه دار!

بعد چندتایش را بیرون کشیدند و عکس­های روی جلدشان را نشانم دادند.

گفتم: شما خودتون این فیلمها رو دیدید؟

گفتند: آره بابا! خیلی باحاله. می­خوای برات تعریف کنیم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:26  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

هیچ چیزبه اندازه­ی آن یک ساعت زنگ ورزش خوشحالش نمی­کرد. شب وقتی خواست بخوابد دید ابرها توی آسمان جمع شده­اند. مادرش گفته بود ابرها وقتی یک­جا جمع شوند باران می­آید. اخمش رفت توی هم. تیرکمانش را برداشت و رفت روی پشت بام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:17  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز/ مترو

مترو شلوغ است و هر کس به سرعت مشغول انجام کاری است.

پسر بچه ای مدرسه ای که گویی به تازگی خواندن را فراگرفته، با ذوق، به نوشته های اطراف خیره می شود. به تیتردرشت روزنامه­ها دست دیگران، نوشته های روی دیوار، تبلیغات و ... او هر چه را خوشش بیاید توی دفترش می­نویسد. شعری از سهراب سپهری-درشت- روی دیوار نظرش را جلب می کند.

«زندگی خالی نیست،

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست...

دفترش را بیرون می آورد و آن شعر را در آن یادداشت می کند.  از نوع خواندن او پیداست که معنی آنچه را می خواند به درستی نمی فهمد. او جمله را در دفترش باز نویسی می کند. ایستگاه، هرلحظه ازدحام جمعیتش بیشتر می شود تا اینکه قطار رفته رفته از بین تونل پدیدار می شود. پسر بچه با شنیدن صدا ی ورود قطار خودش را به سیل جمعیت می رساند و سعی می کند جایی برای خود دست و پا کند. قطار می ایستد ودر های آن باز می شود. ازدحام جمعیت با فشار بسیار و نعره ها ی مهیب سعی در وارد شدن دارند. پسر بچه نیز در لا به لای جمعیت برای سوار شدن تقلا می کند. اما فشار جمعیت باعث می شود که ما پسر بچه را گم کنیم...

 

لحظاتی بعد، ایستگاه خالی ازآدم شده.  قطار به راه افتاده و دور می­شود. پسر بچه با قطار رفته است. دوربین آرام به کیف و دفتر مشق پسر بچه نزدیک می شود که روی زمین افتاده. دفتر مشق باز است و شعر سهراب با دست خطی کودکانه. ده ها جای کفش روی آن صفحه حک شده است.

 

از روی این فیلمنامه  فیلمی ۱۳۷ ثانیه ای به کارگردانی مرجان اسماعیلی ساخته شده است.

 

جوایز: تقدیر شده در جشنواره فیلم پروین اعتصامی

جایزه بهترین فیلم داستانی جشنواره 137محله

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط محمدرضا خردمندان  | 

کشمکش حاصل دونیروی مخالف است که در برابر هم قد علم می کنند. خواستن و نخواستن. من می خواهم بلال هایم را به قیمت منصفانه بفروشم اما شریکم نمی خواهد! داش اکل از طرفی عاشق مرجان شده است اما از طرفی این کار را خیانت به او می داند. بین این خواستن و نخواستن هاست که حادثه ها شکل می گیرد و خواننده کنجکاو می شود خودش را جای شخصیتها بگذارد و حوادث را شخصا تجربه کند و از این راه خودش را محک بزند.

لطفا متن کامل را اینجا بخوانید:

http://www.louh.com/kargah/1680/index.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:40  توسط محمدرضا خردمندان  | 

                                            

 

آقای مجد سومین معلمی بود که پا به کلاس می گذاشت. می دانست که بچه های این کلاس تا به حال دو معلم را فراری داده اند. هیچ کس حریفشان نشده بود. جلوی در ایستاد و نفس بلندی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. سر و صدای زیادی از کلاس شنیده می شد. هنوز کامل از در ورودی نگذشته بود که پایش به سکوی جلویی کلاس گرفت و زمین خورد. کلاس از خنده رفت روی هوا. پسرها هو می کشیدند و مسخره بازی درمی آوردند. آقای مجد به سختی بلند شد و عینکش را برداشت گذاشت روی چشمش.  تکه گچی برداشت و دستش را تا میانه ی تخته بالا  آورد. نوشت«زمین خوردن مهم نیست. مهم، دوباره ایستادن است» کلاس به یکباره غرق در سکوت شد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:3  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

این داستان را مدتها پیش نوشته ام. از خاطره ی یک دوست بسیار نزدیک که خواست داستانی از آن بسازم. ساختم. اما داستان خوبی نشد. شرمنده اش شدم. هنوز هم.

با اینکه دوستان نظرات خوبی هم دادند اما وقتی قرار نباشد کاری خوب بشود نمی شود. دست هیچ کس هم نیست.

چند روز پیش همسرم کتابخانه را مرتب می کرد که چشمش افتاد به این داستان. نشست و خواند و بعد اصرار که چرا منتشرش نمی کنی؟!  دلایلم را نپذیرفت و دست آخر تهدیدم کرد.

من هم قاطعانه ایستادم و یک کلام که«امکان ندارد!!»

 ....

 

و دیگر اینکه حیفم آمد تشکر نکنم از دوستانی که نظراتشان کتباً و شفاهاً همواره راهگشای حقیر بوده در امر نوشتن:

میم. ب. مهاجر، رها پاکان، نایب، سارا عرفانی

 و مرجان اسماعیلی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط محمدرضا خردمندان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 5:43  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 



...اگر زورم زیاد بود مُشت کثافت سهیل را در هوا می گرفتم تا به دماغم نخورد و خون نیاید و جلوی بچه ها اینقدر خجالت نکشم. بعد گردنش را می گرفتم وبه نیمکت کلاس می کوبیدم و سرش می شکست و خونش فَفَران می زد بیرون وسط کلاس می ریخت و جلوی چشم بچه ها می بردمش توی کوچه و سرش را توی جوب آب جلوی مدرسه فرو می کردم و وقتی داشت خفه می شد سرش را بیرون می آوردم و می گفتم«بگو گه خوردم» و او می گفت گه خوردم و دوباره سرش را در جوب چرک و لجنی فرو می کردم ودر می آوردم و می گفتم «سگ سیبیل کیه؟ »...
لطفاً داستان را اینجا بخوانید:
http://www.louh.com/dastan/1604/index.aspx

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 4:2  توسط محمدرضا خردمندان  | 

                                           

         ... استاد بعد از آن همه استعفا تنها ادبیات داستانی را نگه داشته بود که نشان از وابستگی و اعتقاد ایشان به کار نشر و حفظ یک سنگر و پایگاه و نقطه ی امید برای نوقلمانی بود که از دورترین شهرها، سالها با این نشریه خو گرفته اند . حالا خبر استعفای این یکی هم حتماً دلایلی دارد که شاید بعدها از زبان استاد شنیدنی باشد... 

     

                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:7  توسط محمدرضا خردمندان  | 


«دکتر توحید عزیزی»


نکته بارز نیمی از یک خ بلند، شخصیت پردازی های قوی داستان با استفاده از کنش ها و واکنشهای آنان در طول داستان است. شاید هیچ صفتی برای شخصیت های فرعی به طور مستقیم
گفته نشده است، اما خواننده می تواند هر کدام از این شخصیت ها را به طور کامل در ذهن خود بازسازی کند و نماینده ای از قشر خاص جامعه در نظر بگیرد. آقای فرهت، کفاش، شاهین تقی خانیه، پدرش، همه و همه شخصیت هایی شناخته شده هستند که هر روز امثال آنها را در جامعه می بینبم.
در برخورد شخصیت اصلی (معلم سابق) با دانش آموز و پدرش بار ملودرام صحنه آن قدر زیاد است که حقیقتا روایت داستان را تحت تاثیر قرارداده است، اما اینکه این حس تا چه اندازه به خواننده منتقل می شود، بحث دیگری است که شاید از شخص به شخص متفاوت باشد.
دیگر نکته آنکه اگر بند پایانی داستان را حذف کنیم، چه می شود؟ اگر شخصیت اصلی علی رغم تمامی این ماجراها مجبور باشد به کار ویزیتوری ادامه بدهد چطور؟ آیا درام تلخ تر نخواهد شد؟
و آخر نکته اینکه به عنوان یک برادر به نویسندکان متعهد القلم توصیه می کنم که به شدت از نوشتن داستان های بد فرجام (سد اند) پرهیز کنند. رهبر انقلاب بار ها تاکید کرده اند که باید امید را در جوانان و جامعه زنده نگه داشت. «امید» اولین و آخرین چیزی است که یک فرد و یک جامعه از دست می دهند. در همین داستان، می توان پایان داستان را به نحوی تغییر داد که مشخص شود شخصیت اصلی با وجود تمامی مشکلات معیشتی، امتیازی بر امثال آقای فرهت دارد، و آن امتیاز انسان بودن اوست. تکیه بر این نکته می تواند داستان را خوش فرجام نماید.

متن داستان را اینجا بخوانید:
http://www.louh.com/kootah/1376/index.aspx
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 2:27  توسط محمدرضا خردمندان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:8  توسط محمدرضا خردمندان  | 

صداي آهسته ي پيرمرد را از پشت سر شنيدم که گفت « آقا پسر! »

برگشتم و نگاهش کردم. با يک دست قلبش را محکم گرفته بود وبا دست ديگر به ستون تکيه داده بود. دويدم و زير بغلش را گرفتم تا بنشيند.

گفتم « حالتون خوب نيست حاج آقا؟ کمک بيارم؟ »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:59  توسط محمدرضا خردمندان  | 


http://www.louh.com/dastan/1569/index.aspx
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:15  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

از گوشه ی خیابان که راه می روید لحظه ای چشمتان به یک لنگه چکمه می افتد که غلت غلتان توی جوی آب می رود. نیم نگاهی به آن می اندازید و به آرامی از کنار آن می گذرید. این موضوع آنقدر بی اهمیت است که لحظه ای بعد این تصویر نیز زیرصدها تصویری که بعد از آن در پی می آیند دفن می شود.  یکی دو دقیقه بعد هم هیچ اثری از تصویر آن چکمه در ذهنتان نمانده و ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط محمدرضا خردمندان  | 

این هم آدرس اساسنامه ی کارگاه مجازی آموزش داستان نویسی

 

http://www.louh.com/kargah/1446/index.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:36  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 1.عادت اساساً چیز بدی است. از روزی که سیستمم به گل نشست، سه چهارهفته ای تا سرپاشدن مجددش وقت تلف شد. در این فاصله یک کلمه هم ننوشته ام.  این یک هشدار جدی بود به من و امثال من که مدتهاست با قلم و کاغذ قهر کرده ایم. با این حال از امروز منتظر به روز بودنم باشید.

 

2. هفته ی پیش داستانی از بنده در سایت لوح منتشر شد که خوشحال می شوم آن را بخوانید.

 

3. چند روزی است که فراخوان دوره ی آموزشی مجازی آشنایی با فنون داستان نویسی سایت لوح (وابسته به حوزه هنری) منتشر شده. (پوستر فراخوان را در سایت ببینید)www.louh.com

 علاقه مند بودید سر بزنید.

 

4.  فعلاً.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:3  توسط محمدرضا خردمندان  | 

 

الان که داشتم وسایل اتاقم رو مرتب می کردم چشمم افتاد به این فیلمنامه. وقتی به تاریخ نگارشش نگاه کردم دیدم یکسال و چهار ماه از تولدش می گذره اما هنوز کسی پیدا نشده بزرگش کنه. فکر کردم بذارمش توی وبلاگ بلکه یه کارگردان مشتاق داوطلب بشه برای ساختنش! اگه کسی داوطلب شد خبرم کنه. یا علی!

 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:53  توسط محمدرضا خردمندان  | 

امروز ظهر وقتی داشتم توی پیاده روی خلوت خیابان آزادی قدم می زدم، جوانی حدوداً بیست و هفت هشت ساله، درشت اندام، با موهای فر و ته ریشی که فقط در ناحیه ی زیر چانه اش سبز شده بود به سمتم آمد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:46  توسط محمدرضا خردمندان  | 

وقتی شنیدم قراره یه جشنواره ی داستان نویسی در سطح جهان اسلام با موضوع پیامبر برگزار بشه و جایزه ‌ی خیلی بزرگی هم داره(3000 دلار برای نفر اول) راستش وسوسه شدم یه داستان بنویسم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:5  توسط محمدرضا خردمندان  |