تبليغاتX
خوانده شده

خوانده شده

یا اله العالمین

آگهی فروش خانه: استخر معلق 850 متری/باغ حیوانات/ 7واحد پارکینگ، 7متر ارتفاع سقف!

جامعه > آسیب ها  - روزنامه جمهوری اسلامی آگهی فروش یک خانه در تهران را که در یک روزنامه منتشر شده به شرح زیر نقل کرد:

« گرانترین نقطه شمیران ایده آل خریداران خاص 351 متر ـ 860 متر ـ ارتفاع سقف 7 متر ـ 2000 متر لابی مجلل ـ رستوران اختصاصی ـ اتاق کنترل امنیتی ـ پناهگاه زیرزمینی ـ زمین مینی گلف ـ تنیس ـ بسکتبال ـ پیست کارتینگ ـ باغ پرندگان ـ 850 متر استخر معلق ـ در طبقه دهم ـ 1200 متر دریاچه مصنوعی ـ 70 متر واحد خدمتکار ـ خودپرداز بانک ـ روم سرویس 24 ساعته ـ 7 واحد پارکینگ ـ پد هلیکوپتر ـ 1500 متر روف گاردن و دید ابدی تهران ... »

به نقل از خبر آنلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:35  توسط س. م. خردمندان  | 

به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!

 

ذرت مكزيكي ام را مي گيرم و از صف مي آيم بيرون. مثل هميشه اول ليوان را به صورت نزديك مي كنم تا عطر ذرت خوب بپيچد توي سرم. بعد اولين قاشق را تو دهان مي گذارم. قاشق را توي ليوان مي چرخانم تا ادويه جاتش خوب  هم بخورد. قاشق دوم را كه بالا مي آورم صداي ريز بچه گانه اي توي سرم مي پيچد.

«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!»

تا بخواهم ردّ صدا را بگيرم مثل گربه از بغل پايم رد مي شود و راهم را سد مي كند. كچل است با چند تايي فال توي دستش. صورتش زخم و زيرهاي كهنه زياد دارد. پوستش گندمي جرم گرفته.  انگار نوارش گير كرده باشد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟ تو رو خدا به من هم ذرت مكزيكي بده! يه قاشق از اون ذرتت به من هم بده!!»

حس مي كنم آن يك قاشقي هم كه خورده ام دارد برمي گردد! خشكم زده و دارم نگاهش مي كنم. قدش به زور تا كمرم مي رسد. اما صدايش به سرعت قد مي كشدو مثل ميخ توي گوشم مي رود. حس مي كنم همه ي دنيا سكوت كرده و دارد به من و اين صدا نگاه مي كند.  دست مي كنم توي جيب و يك دوهزارتوماني در مي آورم. مي نشينم روبروي بچه و نگاهش مي كنم. اما او نگاهش روي دوهزارتوماني قفل شده.

مي گويم:«دلت ذرت مي خواد؟!» بي آنكه نگاهش را از پول بردارد سرش را تكان مي دهد. پول را به سمتش مي گيرم و مي گويم:«برو برا خودت يكي بخر!|» بچه مي خندد و  پول را مي گيرد و به سمت ذرت فروشي مي دود. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام برمي گردم و به صف ذرت نگاه مي كنم. از بچه خبري نيست. كمي آن طرف تر مي بينمش كه به كسي آويزان شده و انگار نوارش گير كرده باشد مدام مي گويد:«به من هم ذرت مكزيكي مي دي؟!...»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:36  توسط س. م. خردمندان  | 

سرخوردگی راوی از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی كه نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم كاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:
«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال كوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریك و سفیدش را روی هم انداخت. عینك دودی را از كیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمكت گذاشت...»

چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می كند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده كه به شدت از اعتقاداتش دفاع می كرده؟! و حالا...!  معلوم نیست.

لطفن متن کامل را در لوح بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:40  توسط س. م. خردمندان  | 

مامان بزرگ

مامان بزرگ ديگر مامان بزرگ نيست.

نی نی شده.

آنقدر نی نی كه بايد عوضش كنند.

 غذا دهانش بگذارند .

ببرندش حمام،  ناخن هايش را بگيرند، موهايش را شانه كنند،  لباسش را تنش كنند...

انگار به جاي جام، یک پارچ لب پر سركشيده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:54  توسط س. م. خردمندان  | 

سفره هایی که نمی چسبد!

سال گذشته تازه سرباز شده بودم که خورد به ماه رمضان. ساعت دو و نیم صبح بیدار باش می زدند. خیلی زود با وضعیت کامل به صف می شدیم و لخ لخ کنان می رفتیم روبروی غذاخوری می نشستیم. تا نوبتمان شود برویم تو یک ساعتی طول می کشید. اکثرن همانطور نشسته چرت می زدند. اکثرشان روزه نمی گرفتند. همان روز اول یکی از بچه ها فتوا داد که روزه گرفتن بر سرباز حرام است! و به طرز حیرت آوری همه از مراجع قبلی شان اعراض کردند و او را به مرجعیت خویش پذیرفتند!

سحری که می خوردیم تا وقت نظافت آزاد بودیم. اکثرن برمی گشتند خوابگاه و نیم ساعت مانده را می خوابیدند. من می رفتم کنار ساحل می نشستم. ساحل تا یگان پانصد متری فاصله داشت. نسیم دریا آرامش عجیبی داشت. همه ی خستگی آدم را با خود می برد. (حسرت می خورم که چرا سیگاری نیستم!)

بوی بچه ماهی هایی که دریا شبانه با خود آورده بود تمام ساحل را پر می کرد. پادگان غرق در صدای دریا می شد. نزدیک افطار هم که می شد جیره ام را می چپاندم زیر لباسم  و برمی گشتم همانجا. (نمی گذاشتند کسی غذا بیرون ببرد) روی صخره ای که نشان کرده بودم می نشستم و افطارم را باز می کردم. با نان و پنیر و ماسه!

 سفره های رنگین امسال اصلن بهم نمی چسبد . مطمئنم امسال هم کسی هست که موقع افطار، جیره اش را می چپاند زیر لباسش و می رود روی همان صخره می نشیند و روزه اش را تنهایی با نان و پنیر و ماسه باز می کند...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:43  توسط س. م. خردمندان  | 

با عبدالحمید شعرانی نابغه ی ۲۳ ساله که در جشنواره جهانی وبلاگ نویسی مقام اول را کسب کرد  بیشتر آشنا شوید:

برای خواندن دیرتش باد وقت بگذارید. تلف نمی شود:

دیرتش باد!

و...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط س. م. خردمندان  | 

شکار

اي شكارچي سنجاقك
امروز او چقدر پرواز كرده بود؟

چيو-ني‌
(نور ماه بر درختان كاج. ترجمه‌ي نيكي كريمي)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:56  توسط س. م. خردمندان  | 

حکمت واسعه!

مامان بزرگ من مادر یه شهیده. هشتاد و هفت سالشه. من از چهارده سالگی که پدربزرگم فوت کرد تا بیست و سه سالگی باهاش زندگی کردم.  به جرات می گم توی نه سالی که من باهاش زندگی کردم یه رکعت نماز شبش ترک نشد. به نود درصد اهالی محله  ای که توش زندگی می کنه قران خوندن یادداد. سفره ش همیشه به روی فقرا پهن بود. هیچ کس از در خونه ش ناامید بیرون نرفت. صبحی نبود که به فکر یخ تنگ آب نونوایی سرکوچه نباشه. ظهری نبود که به فکر آب و نهار کارگرای ساختمون همسایه نبوده باشه. در کنار همه ی اینها همیشه از خدا یه خواهش داشت. و اون اینکه هیچ وقت زمینگیر نشه. اینکه تا زنده ست محتاج کسی نشه. عزتش باقی بمونه. پارسال که برای قلبش توی بیمارستان بستری شده بود به خاطر بی احتیاطی یه پرستار از روی تخت افتاد و لگنش شکست. زمینگیر شد. توی این یک سال از یه طرف شکرخدا از زبونش نمی افتاد از یه طرف گله و شکایت که چرا این طوری شد. می گفت «خدایا! من فقط ازت یه خواهش داشتم! خواسته بودم زمینگیر نشم. چرا اینطور شدم؟!». با این حال همین که می تونست به زور« واکر» خودشو توی خونه این طرف و اون طرف بکشونه راضی بود. اما چند روز پیش سکته کرد. سکته ی مغزی. یه طرف بدنش کامل فلج شد. الان حرف نمی تونه بزنه. از خودش اختیاری نداره. چشماش هم تا نیمه باز می شه.

نمی دونم اگه ایندفه با این وضع به خونه برگرده به خدا چی می خواد بگه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:53  توسط س. م. خردمندان  | 

ردّ آب!

یک ماهی می شود باریکه ی آب از ستون پشت کابینت به شکل مرموزی سر می خورد و از زیر ماشین لباسشویی می رود کف آشپزخانه. مرجان هر روز آستانه ی تحملش کم تر می شود. حرصش درمی آید: مرده شور این آپارتمان های ...دررو!

بوی فرش آب خورده ی آشپزخانه، خانه را برداشته. تمام یک ماه یک طرف این چند روز یک طرف. انگار سوراخ بی پدری که نمی دانیم کدام گوری خودش را پنهان کرده یک هفته ای به اندازه ی یک قرن رشد کرده است. رد آب را می گیرم و می گویم: فاتحه!

کابینت ها به دیوار پرچ شده اند. لوله کش می گوید: باید کابینت ها را بکنیم. خوب که وارسی می کند می خندد. می گوید: پرچهای احمقانه پولیکای پشت دیوار را سوراخ کرده! احمقش برمی گردد به کسی که این کار را کرده! می گویم: یعنی طرف نفهمیده؟! می گوید: چرا! اما به روی خودش نیاورده! بعد به جستی می پرد روی کابینت و شروع به کندن پرچها می کند. کابینت از جا کنده می شود. بعد کاشی ها را خرد می کند و با ذوق نشانم می دهد: ببین! دو تا سوراخ! تکه های درشت و کوچک کاشیهای خرد شده توی تمام آشپرخانه پخش شده اند. فرش ها را کنار زده ایم و توی دلم فکر می کنم مرجان چه حرصی می خورد. توی دهانه ی سوراخ ها را چسب مالی می کند. می روم از پشت آیفون زنگ تک تک واحد ها را می زنم که چند دقیقه ای می خواهم آب را ببندم. خانم واحد هشت مخالفت می کند. با صدایی که پیچ و تاب خوران از آیفون به گوش می رسد به لباسهای توی ماشین لباسشویی اش اشاره می کند: اگه آب قطع بشه لباسام رنگ می گیرن!

پانزده دقیقه وقت می خواهد. من قانع می شوم اما لوله کار عجله دارد و بی اعتنا آب را قطع می کند. کار تمام می شود. لوله کش که می رود خانه پر از خاک و سنگ و خرده ریزه جات است. می افتیم به جان آشپرخانه و همه چیز را می سابیم مثل روز اولش. دوباره ظرف ها را می چینیم توی کابینت ها . خرده های کاشی ها را می برم می گذارم سر کوچه. فرش را پهن می کنیم. از خوشحالی چند باری دست می کشم روی دیوار و از اینکه رد آبی نمی بینم ذوق مرگ می شوم. مرجان ته دلش راضی است. لااقل زندگی اش را آب بر نمی دارد. آشپزخانه نو می شود. بوی آب نمی دهد. مرجان از خستگی خوابش می برد. من هم می آیم توی اتاقم و کارم را ادامه می دهم. ساعت سه یعنی پانزده دقیقه پیش  برای نک زدن به یخچال وارد آشپزخانه می شوم. توی نور کم  چیزی روی دیوار برق می زند. نزدیک که می شوم رد آب پوز خند می زند. خنده م می گیرد. خوب است که مرجان خواب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:37  توسط س. م. خردمندان  | 

با هم بخوانیم!

فرازی تامل برانگیز از مناجات های چمران با خدا:

خدایا! به انقلابی‏های مصر و الجزایر و کشورهای دیگر

توجه می‏کردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم می‏افتند،

همدیگر را می‏کوبند، دشمنان را خوشحال می‏کنند

و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان می‏دهند،

و من آرزو می‏کردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران

بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند،

خود را فراموش کنند، منیت‏ها را کنار بگذارند،

وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند

که انقلاب اسلامی ایران، آن‏چنان انقلابی است

که برخلاف همه انقلاب‏ها و همه مکتب‏ها و همه کشورها،

خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهی‏ها و غرورها غلبه دارد

و نمونه‏ای بی‏نظیر در سلسله تکاملی انسان‏ها به شمار می‏آید

.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط س. م. خردمندان  | 

بابابزرگ

دیشب خواب پدربزرگم را دیدم. بعد از سیزده سال آمد به خوابم. چیزی نگفت . فقط نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم. جلوی اتاق خواب ، تکیه داده بود به چهارچوب در؛ چند دقیقه ای ایستاد و بعد هم رفت. نمی دانم چرا آمده بود. توی خواب می دانستم مرده است. می دانستم سالهاست که مرده است. اما نمی دانم چرا حالا آمده بود به خوابم. حتی توی خواب هم می دانستم که هنوز باهاش قهرم. به خاطر همان ماه اول بعد از مرگش . پدربزرگ اولین کسی بود که در زندگیم مرده بود. تا قبل از او مرده ندیده بودم. بابابزرگ که مرد گیج شده بودم. کسی که هر روز به عشقش چند کوچه را می دویدم تا برایم از قصه های جوانی اش بگوید. پدربزرگ خوب قصه تعریف می کرد. شعر هم می نوشت اما قصه هایش بهتر بود. ارتشی بود و قصه های عجیبی از خودش داشت. مثلن از شبی می گفت که توی بیابان اردو زده بودند و نیمه های شب دیده بود کسی او را کشان کشان روی خاک ها می برد. فکر کرده بود هم خدمتی ها دارند سربه سرش می گذارند. خودش را زده بود به خواب تا حالشان را بگیرد اما کمی بعد صدای نفس هایی که او را می کشیده برایش نااشنا می شود و می فهمد شغال دارد او را می برد. پدربزرگ عاشق فیلمهای وسترن بود. عاشق جان وین بود. عاشق تلویزیون سیاه و سفید بزرگی بود که توی یک اتاقک چوبی قرار داشت. فیلم که تمام می شد در اتاقک چوبی را می بست تا فیلم بعدی. سیگار می کشید. توی صندوقچه ی چوبی اش بکس بکس سیگار داشت. چندتایی هم همیشه قایمکی داشت برای وقتی که با مامان بزرگ دعوایش می شد. مامان بزرگ سیگار ها را برمی داشت تا لج بابابزرگ را در بیاورد. اما می دید که او از جاهایی سیگاردر می آورد که به عقل جن هم نمی رسید. بابابزرگ که مرد من گریه ام نمی آمد. همه توی حیاط جمع شده بودند و گریه می کردند اما من نمی دانستم چرا باید گریه کنم . فقط گیج و منگ بودم که چرا بابابزرگ دیگر تکان نمی خورد. ترسیده بودم. بابابزرگ گفته بود توی حیاط  خانه ی خودش بشورندش . گوشه ی حیاط که حمام آنجا بود پرده کشیده بودند و پسر عمویش او را می شست. بچه ها رفته بودند از روی پشت بام نگاه می کردند. اما من جرات نمی کردم بروم بالا. کنار شیر آب توی حیاط ایستاده بودم و به گریه ی بابا نگاه می کردم. همان شب بود که مامان چیزی یادم داد که اگر بخوانم بابابزرگ می آید به خوابم. تمام آن کارها را کردم. یک نماز بود که خواندم. چند تایی هم دعا و تعدادی صلوات. اما صبح که بلند شدم یادم نیامد که خوابی دیده باشم. دوباره شب با دقت بیشتر همه ی آن کارها را کردم و فوت کردم به سمت قبر ومنتظر شدم تا بابابزرگ بیاید به خوابم. اما نیامد. سی شب تمام هرکاری مامان یاد داده بود را انجام دادم اما نیامد. از همان شب با بابابزرگ قهر کردم. دیگر آن فاتحی که هر شب با خودم عهد کرده بودم برایش بخوانم هم نخواندم. چون به خواب همه امده بود به جز من. وقتی زنده بود مرا از همه ی نوه هایش بیشتر دوست داشت. این را بارها گفته بود. مدرکش هم اینکه هرکدام از بچه ها که می رفت سر شیر آب توی حیاط با شیلنگ آب بخورد سرش داد می زد اما سر من داد نمی زد. فقط می گفت:« بچه ها نبینند!» حالا به خواب همه ی آنها که از لج بابابزرگ می رفتند سر شیر آب، آمده بود و به خواب من نه! دیشب که آمد بعد از سیزده سال آمد. جلوی اتاق خواب چند لحظه ای ایستاد و بعد هم رفت. من فقط فهمیدم که توی خواب بچه نیستم. همینم که الان هستم. بزرگ شده ام. زن دارم. کار دارم. سالهاست ک بابابزرگ را از یاد برده ام. پس چرا بابابزرگ حالا آمده به خوابم؛ چیزی نگفت؛ فقط جلوی در اتاق ایستاد و نگاهم کرد و رفت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:54  توسط س. م. خردمندان  | 

...

گزارش اختتامیه جشنواره روح خدا را اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط س. م. خردمندان  | 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:48  توسط س. م. خردمندان  | 

...

گزارشی از نشست مطبوعاتی جشنواره روح خدا.

مهلت ارسال داستان به جشنواره روح الله تمدید شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:2  توسط س. م. خردمندان  | 

زمین هر روز ناامن تر می شود...

حدودن دو ماه پیش با ایمان و محمدرضا رفتیم مسجد فاطمیه قم که نماز ظهرو با آقای بهجت بخونیم. من اولین بارم بود و شوق زیادی داشتم. بیشتر برای دیدن ایشون از نزدیک. محمد دوربینشو اورده بود عکس بگیره. جلوی در مسجد خیلی شلوغ بود. آقا هنوز نیومده بود. داخل مسجد کیپ تا کیپ آدم نشسته بود. حیاط هم همینطور. یه موکت انداخته بودن جلوی در که باقی از اونجا اقتدا کنن. بعضیا بغض گلوشونو گرفته بود. بعضیا هم بی اراده اشک می ریختن. طوری که اگه یکی از بیرون می اومد می گفت اینا چرا اینجوری می کنن؟! یه صف ایجاد شده بود که وقتی آقا وارد مسجد می شه بتونن ببیننش...

به ایمان گفتم می رم سریع وضو می گیرم و برمی گردم. خیلی سریع از پله ها رفتم پایین و مشغول وضو گرفتن شدم که یه دفعه صدای صلواتو شنیدم!  وضو گرفته و نگرفته برگشتم که متوجه شدم آقا رد شده. به ایمان گفتم حیف شد ندیدمش. خیلی دلم می خواست... گفت: باشه دفعه ی بعد...

دیروز که خبرنشست تو گوشیم بی اختیار یاد اون حرف ایمان افتادم. دفعه بعد... دفعه ی بعد... دفعه ی بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:43  توسط س. م. خردمندان  | 

خوش حساب!

دیروز توی داروخانه بودم که یک پسرجوان با دست هایی که لرزش خفیفی داشت آمد تو و گفت یک سرنگ می خواهد. لباس چسبان مشکی آستین کوتاه پوشیده بود و روی ساعدش پر از نشانه های رنگارنگ . یکی از دکترها با چشم اشاره کرد و دیگری رفت یک سرنگ آورد. پسر گفت :«شماره دو بدید!» دکتر لبخند ملایمی زد و رفت یک شماره دواش را آورد. پسر سرنگ را گرفت و گفت :«پول همرام نیست. فردا براتون می آرم. » دکتر چیزی نگفت وفقط سری تکان داد. پسر تشکر کرد و بیرون رفت. همه به هم نگاه کردیم و سر تکان دادیم.

 امروز بعد از ظهر رفته بودم امام زاده عینعلی زینعلی محله مان. دیدم حیاط امام زاده را صندلی چیده اند و تعداد زیادی سیاه پوش و نوار قران و ... مجلس ختم یکی از امرای ارتش بود. عکس امیر را با همان لباس فرم ارتش ، بزرگ زده بودند جلوی امام زاده وتعداد زیادی از شخصیتهای نظامی همه با لباس فرم ایستاده بودند جلوی در و خوش آمد می گفتند. سلامی به امام زاده ها دادم و رفتم یک گوشه ایستادم و شروع کردم به خواندن فاتحی برای امیر. مداح گریزی زده بود به دهه ی فاطمیه و اینکه امیر عاشق حضرت زهرا بوده است که یکی گفت بفرمایید!. سرم را که بالا آوردم اول دیس پر از خرمای شکم گردویی به چشمم خورد و بعد دو تا ساعد پر از نشانه های رنگارنگ که دیس را لرزان نگه داشته بودند...

خرما را برداشتم و تشکر کردم . اما نگاهم روی پسر ماند که توی حیاط می چرخید و خرما ی شکم گردویی پخش می کرد. با همان لباس چسبان مشکی. فکر کردم این پسر چه نسبتی با امیر می تواند داشته باشد. هیچ حالتی از غم  توی چهره اش نبود و اصلن به جمع خوش پوش حاضر با آن کلاس نظامی و پرستیژ خاصی که داشتند نمی خورد. کنجکاو بلند شدم  و نزدیک تر رفتم. نمی خواستم گمش کنم. هر لحظه جا عوض می کرد و من با دقت می پاییدمش. خرماها که تمام شد دیس پلاستیکی اش را انداخت توی سطل آشغال و رفت به سمت یکی از درجه دارها. چیزی گفت که درجه دار با دست یکی دیگر از درجه دارها را نشان داد. پسر رفت کنار او ایستاد و شروع کرد به چیزهایی گفتن. با دست به جمعیت اشاره کرد و آدمهایی که تو محوطه ی حیاط امام زاده پراکنده بودند. مرد کمی این پا و آن پا شد و آخر سر دست کرد توی جیبش یک هزار تومانی داد به پسر. پسر پول را گرفت و خوشحال به سمت در امام زاده حرکت کرد. من هم پشت سرش بیرون رفتم. چهار پنج تا کوچه تعقیبش کردم تا اینکه رسید به همان داروخانه ی دیروزی و داخل شد!  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:49  توسط س. م. خردمندان  | 

نامه

 داستان نامه را اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:46  توسط س. م. خردمندان  | 

رمز اولین جشنواره داستان كوتاه كوتاه در «نامه» بود!

هادی خمسه

شاید آن روزی كه كلیله و دمنه كتابت شد تا آن روزی كه كه كلیدر محمود دولت آبادی نوشته شد، خلاصه گویی  و اختصار نویسی فقط د رمراسلات و مراودات سلطنت مابانه دیروزها و بروكراسی به اتمام نرسیده دیروز، تا حال به عینه مشاهده شده است.
از مدیحه سرایان و ثنا گویان و سله بگیران گرفته تا زبانم لال، رویم به دیوار بادنجان دیزاین كنان نسل امروز هرگز از این هنر خاطره و بهره خوش ندارند. اما اینروزها نه به این خاطر كه مكسی حوصله ادبیات توصیفی را نداشته باشد، بلكه چون وقت، وقت است و طلا، طلا و دیگر ارزش وقت حتی از طلا هم بیشتر است ،كم گفتن و موثر گفتن در وهله اول قرار دارد، اوج هنر موثر گفتن در ادبیات نگارشی به داستانهای كوتاه كه به مینی مال شهرت یافتند بر می گردد، اما هنوز كسی نتوانسته ثابت كند كه آیا مینی مال همان داستان كوتاه است كه داستانك نیز نامیده می شود یا اینكه نه  داستانك و مینی مال و داستان كوتاه هركدام تعریف و فلسفه جداگانه دارد.

لطفن متن کامل را در لوح  بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط س. م. خردمندان  | 

نیمی از یک خیابان بلند


رونمایی کتاب های نخستین جایزه ی ادبی ایران


تهران - نمایشگاه بین المللی کتاب تهران - شبستان - راهروی 20

غرفه ی انتشارات سخن گستر

چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه ساعت 5 بعداظهر

- با حضور برگزارکنندگان و شرکت کنندگان و اهالی ادبیات ایران -

نخستین جایزه ی ادبی ایران ، با 9 جلد کتاب در بیست و دومین نمایشگاه بین المللی تهران حضور خواهد داشت . دو کتاب " کسی انگار دارد می نوازد "  و " آوازهایی که باد برد " با آثار کاندیدای دریافت جایزه ی ادبی ایران و چهار کتاب " نیمی از یک خیابان بلند" ، " راز کوچه های آجری "، " اینجا خبری نیست " و " پیاده تا افق " هم با معرفی آثار قابل تقدیر در نخستین جایزه ی ادبی ایران رونمایی خواهند شد .

برگزار کنندگان جایزه ی ادبی ایران امیدوارند که تا 23 اردیبهشت ماه سه جلد کتاب " این روشنای نزدیک " دایره المعارف داستان نویسان و شاعران جوان ایران را نیز رونمایی نمایند ."  این روشنای نزدیک " مجموعه ی  سه جلدی و با حضور حدود 400 داستان نویس و شاعر ایرانی است که روایتی متفاوت از خود ارائه نمودند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:45  توسط س. م. خردمندان  | 

اختتامیه جشنواره هفت سین

 
... در پايان اين مراسم از مجيديزداني نوگراني براي داستان 9 ماه بعد، از ياس اسکندري براي داستان سين سيگار، از نيلو فر شاکري براي پسرک و ماهي، از خليل رشنوي براي هديه سال نو، از مهيار مظلومي براي داستان لحظه تحويل سال، از حسين احمديان براي ان سال و از محمدرضا خردمندان به عنوان برگزيده برتر براي داستان نامه تقدير و تجليل شد.

تفصیل خبر در واحد مرکزی خبر

و  فارس

لوح:
اولین جشنواره داستان كوتاه كوتاه «هفت سین» برگزیدگان خود را شناخت . این جشنواره كه به همت بخش داستان سایت لوح برگزار می شد، امروز عصر در محل سالن سوره و با حضور داستان نویسان و علاقه مندان داستان نویسی برگزیدگان خود را معرفی كرد.در این برنامه محسن مؤمنی شریف مدیر مركز آفرینشهای ادبی حوزه هنری ، هدایت اله بهبودی مدیر دفتر ادبیات انقلاب اسلامی حوزه هنری ،موسی بیدج مترجم برجسته ادبیات عرب، مهدی قزلی سردبیر همشهری داستان و سیامك احمدی دبیر جشنواره جوایز برگزیدگان را اهدا كردند.
 
 
 متن و عکسها به نقل از سایت لوح می باشد.
 
اگه اجازه داشتم داستانارو می ذاشتم تو وبلاگ بخونید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:30  توسط س. م. خردمندان  |